این پارت هفتم داستانه.امیدوارم لذت ببرید.
آلیا :مممم ....مرینت تو دختر کفشدوزکی هستی و تمام این مدت بهترین دوستم به من درباره چیز به این مهمی دروغ گفت?.مرینت:آل..آلیا اونجوری که تو فکر میکنی نیست.من ،من مجبور شدم اینکارو بکنم، چون چون که اگر وقتی تو شرور شده بودی هوییت من رو لو میدادی ،امکان داشت ارباب شرارت به خانواده ی من آسیب بزنه .در حال توجیح کارم بودم که یاد اون دزدای مسلح افتادم و به آلیا گفتم امشب ساعت ۷ بیاد خونمون تا بهش همه چیز رو توضیح بدم . بعد رفتم اونجا که یک دزد منو گرفت و یک دزد تفنگ رو سمتم گرفت و به گربه سیاه گفت که هرچی داری رو ردکن بیاد و گرنه بهش شلیک میکنم?.
از زبان گربه سیاه :
نمیدونستم چیکار کنم که یاد این افتادم که گربه سیاه آینده بهم یاد داد چجوری پنجه برندمو شلیک کنم اما به اخطارش که گفت تا ۲۰ سالگی با انگشتر خودت این کار رو نکن توحه نکردم و پنجه برندمو شلیک کردم به سمت تفنگ اون یارو که یهو همه چیز سیاه شد.دختر کفشدوزکی:گربه سیاه نهههه.گربه سیاه بعد اینکه پنجه برندشو شلیک کرد بیهوش شد بعد اینکه دزدا رو دستگیر کردم .رفتم بغلم گرفتمش که یهو بانیکس اومد?.
بانیکس یه پرتال باز کرد و گفت گربه رو بزار اونجا و با من بیا.منم به حرفش گوش کردم و بعد یه پرتال دیگه باز کرد و گفت بیا،منم باهاش رفتم و من و برد بالای برج ایفل تو سال ۲۰۳۰ .بعد من گفتم:چی شده که منو کشوندی اینجا ؟بعد یه نفر با صدای زنانه از اونور گفت :کت نوار تبدیل به کت بلنس شده.من آینده بودم. بهش گفتم :این امکان نداره !!بعد گفت به کمکت نیاز دارم .البته نه به عنوان دختر کفشدوزکی.میخوام از معجزه گر طاووس برای کمک به من استفاده کنی?.
از زبان مرینت:
گفتم باشه بعد معجزه گر طاووس رو بهم داد منم گفتم:دوسو ،پرهای منو آماده کن.بعد که تبدیل شدم گفت :تو باید یک کت نوار خلق کنی چون ما حتما به قدرت معجزه گر گربه سیاه احتیاج پیدا میکنیم .ام تا که ساختمش یک گلوله سفید بهش شلیک شد و خاکستر شد.کت بلنس بود.و گفت خب خب ، می بینم که جمعتون جمعه فقط من و کم داشتین.فقط اگر میخواین این ماجرا زود تر تموم بشه لطفا معجزه گرها تون رو به من بدید?.
بعد چوبش رو به حالت شلاقی کرد و و مارو بست .(البته بانیکس تونست فرار کنه)بعد اومد معجزه گرهاممون رو برداره که یک صدا از پشت اومد که گفت : پنجه ی برنده و کت بلنس که برگشت گربه سیاه زمان خودمون رو دید و منم گفتم: پیشی زنگولش .اونم به زنگوله کت بلنس ضربه زد و بعددختر کفشدوزکی آینده شرارت آکوما رو خنثی کرد.بعد هم من گفتم :آدرینن، فکر کردم بلایی سرت اومده و بعد همدیگه رو بسیار عاشقانه بوسیدیم??.بعد دختر کفشدوزکی آینده گفت :یادش بخیر و گربه سیاه آینده هم تایید کرد.
بعد گربه سیاه آینده گربه سیاه خودمونو کشید اونور و بهش یه چیزی گفت. من نفهمیدم چیه و دختر کفشدوزکی آینده گفت:بزودی منتظر یک اتفاق بزرگ باش بعد بانیکس مارو برگردوند خونه .من رفتم به تمام سوالات آلیا پاسخ دادم .بعد که رفت آدرین زنگ زد و گفت :مرینت یه لحظه میای رو برج ایفل.منم رفتم و گربه سیاه گفت :سلام مرینت .راستش امروز وقت نشد کادو تولدت رو بدم .انا الان فرصت این کار رو دارم.این هدیو رو از طرف من قبول می کنی .وقتی که هدیو رو باز کردم دیدم یک تبلته(که البته خیلی آشنا بود).بعد گفت :این تبلت استاد فو هست.حالا می تونیم قدرت های معجزه گر های دیگه رو هم ارتقا بدیم .
لطفا،نظراتتون رو کامنت کنید.
فردا منتظرتون هستیم.
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
سلام .من نویسنده هستم.پارت هشتم متاسفانه یک روز دیرتر منتشر میشه .چون دیروز سایت با خطا مواجه شده بود. از صبوری شما متشکرم.
عالیه
از نظر من اونجایی که گفتی همدیگه بوسیدن خیلی غیر طبیعی بود به نظر من جاهای رمانتیکش رو طبیعیتر کن و همچنین داستان عالی بود?
چشم حتما درست میکنم?.