این پارت پنجم داستانه.امیدوارم لذت ببرید.
آدرین:پپپپپ.....پدر?تواررررباب شرارتی?.میخواستم تبدیل شم اما پلگ پلگ از پشت سرم طوری که دیده نشه گفت: اینکار رو نکن آدرین .بعد بیشتر ناراحت شدم تا عصبانی دیدم که معجزه گر پدرم مثل ستاره برق زد.ارباب شرارت.نورو بال های تاریک پایین . آدرین من متاسفم .من من همه کارها رو به خاطر مادرت کردم. گفتم:منظورت چیه پدرر??تو از اندوه اکثر مردم پاریس استفاده کردی و اونارو شرور کردی بعد میگی همه این کار ها به خاطر مادرته. اگر من تو یکی از از جنگ هایی که با شرور های تو داشتم آسیب میدیم خودتو می بخشیدی . گفت :منظورت چیه ؟خیلیدرجه عصبانیتم بالا رفته بود نتونستم دووم بیارم .پلگ پنجه ها بیرون??.
ارباب شرارت:آدرین چطور تونستی... هنوز بقیشو نگفته بود که گفتم :خفه شو پدرر????.و بعد از اینکه هنوز در حالت عادیش هست استفاده کردم و معجزه گرش رو گرفتم.بعد خواستم برم مایورا بهم حمله کرد. منم گفتم:پنجه برنده و زدمش رو زمین و وقتی زیر پامون خالی شد پریدم روش و معجزه گرش رو برداشتم.بعد پدرم رو گرفتم تا نمیره . بعد وقتی پشت سرم رو نگاه کردم ناتالی رو دیدم .آدرین :باورم نمیشه??. پدرم ارباب شرارته و توهم مایورا ای. بعد با هم گفتن آدرین بزار توضیح بدم.من توجه نکردم و رفتم.
رفتم رو یک ساختمون و تا جایی که می شد گریه کردم?.انقدر که دیگه اشکم نمیومد.بعد رفتم تو یک کوچه آدرین شدم . بعد معجزه گر هارو گذاشتم تو جیبم و رفتم مدرسه زنگ تفریح بود مرینت من رو دید .اومد و گفت چی شده آدرین:منم بدون اینکه چیزی محکم بغلش کردم و گفتم دوستت دارم .چون زنگ تفریح بود همه مارو دیدن و لایلا هم دید و یک نگاه پر از خشم و انتقام به من نگاه کرد،ولی من توجه نکردم.مرینت :من توبغل آدرین بودم که زنگ خورد .
ازدید مرینت:
ازدید مرینت:
وقتی زنگ خورد خواستم با آدرین بریم که لایلا گفت :مرینت یه لحظه میای رو پشت بوم مدرسه،در مورد آدرینه?.منم نگران شدم و سریع رفتم پیشش و بعد منو برد لبه ی پشت بوم و گفت :آدرین رو نگاه کن منم گفتم :لایلا هدفت چیه ?. میخواستی آدرینو از من بگیری که موفق نبودی برام تله گذاشتی و بازم نشد. الان حقه ات چیه?. گفت :نگاهش کن می فهمی. بعد نگاهش کردم و لایلا گفت :دیگه نمی بینیش . بعد حلم داد افتادم رو نرده مدرسه و دیگه یادم نمیاد.
آدرین :مرینتتتتت نهههه ??. بعد سریع رفتم پیشش و بقیه هم به آمبولانس زنگ زدم .من نبضش رو گرفتم ولی فکر کنم نبضش خیلی کم می زد . بعد بغلش ردم و رفتم تو یک کوچه تبدیل شدم بعد بردمش بیمارستان. داد زدم دکتر ، دکتر لطفا کمک کنید.بعد بردنش تو اتاق عمل همه دکترا رفتن اون سمت .منم رفتم توی اتاق ریکاوری و آدرین شدم. و رفتم اونجا یک دکتر در از اتاق عمل بیرون اومد .من گفتم :آقای دکتر چیشده .
از زبان دکتر:
آقای ادرین آگراست باید بگم دوستتون آسیب شدید نخائی دیده و متاسفانه تا ۲۴ ساعت دیگه بیشتر زنده نمی مونه . آدرین :مثل ابر بهاری شروع به گریه کردم که یک لحظه یک فکری به ذهنم رسید . سریع رفتم پیش پدرم و بهش گفتم:پدر به کمکت احتیاج دارم . اگر بهم کمک کنی می بخشمت.پدرم سریع بلند شد و گفت:چه کمکی ازمن بر میاد. بعد معجزه گرش رو بهش دادم و گفتم :می خوام به من قدرت شفابخشی بدی?.
نظراتتون رو کامنت کنید. فردا منتظرتون هستیم .
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
مرسی واقعا عالی بو ولی میشه لطفا خواهش میکنم به تست منم یه سری بزنید??????????
سلام قسمت اولش کو
سلام .قسمت اولش Teles of miraculous 1 نام داره.تو گوگل سرچ کنید میاد.
ایده جدید و خوبی بود منتظر پارت بعدی هستم