و وجودم، نیست چیزی بیش از گلدانی شکسته؛ گلدانی که دریده شده و هیچ جوره، نمیتوان به هم چسباندش.
روزگاری این گلدان شکسته، گلدانی سالم بود و حال، آن اهریمنان... آن اهریمنان در وجودش ریشه دواندند و دریدنش از هم؛ حال او چون آنان است... و وجودش، گلدانی شکسته بیش،نیست.
ای اهریمنان! چه نصیبتان شد از شکستن گلدان وجود این انسانِ فانی؟ چه نصیبتان شد از زایش اهریمنی دگر؟این انسان فانی و آن وجودش که چون گلدانی شاداب میمانست... چه نصیبتان شد؟ چه نصییتان شد از شکستن گلدان شاداب وجود این انسان فانی؟!
وجودم،گلدانیست شکسته بر لب پنجره؛ آنجا که تهیست از هرگونه نور، آن سایه گاهی که دعاهای نور در اطرافش میرقصد اما، بر او سرپوشی کشیده شده است از سایه؛ شاید... شاید سرنوشتش اینگونه بوده که محروم گردد از هرگونه نور... نور... آن حس عجیب در سایهاش بودن ...اما من که چیزی نمیدانم....من تنها گلدانی شکسته ام که حتی نمیتواند آن بارقههای نور را به یاد آورد؛ آخر،این گلدان شکسته، مدتهاست که در سایه نور نبوده است؛ همین و بس.
آری، آری!دریاب و بنگر که این گلدان شکسته، چگونه مفتضحانه و حقیرانه انتظار بارقه نوری را میکشد که از پنجره به او بتابد... اما خودش هم میداند، خودش نیز میداند که این چیزی نیست جز یک امید واهی و آرزوی محال؛ اما...اما آخر مگر آرزوی محال داشتن و آرزوی چیزی را در سر پروراندن، حالا هر چقدر هم که محال باشد، جرم است؟!از کی تا به حال،این عادات هر روزه انسان ها شده یکجرم؟!
در هر حال، او حق شکایت ندارد؛ لازمه اهریمن بودن، این است که وجودت همانند گلدانی شکسته باشد؛ پوچ و تهی، عاری از هرگونه امید به زندگی و احساسات... اهریمنان که انسان نیستند...!اهریمن که میشوی، وجودت را رها میکنی؛ احساساتت را پشت درهای بسته رها میکنی و از آن هویت انسان گونه، ضعیف، احساساتی و خوارت رها میشوی...
گلدانهای شکسته هم این گونه دیگر، نه؟! گلدانهای شکسته هم این گونهاند؛ سرد و بی احساس،پوچ و تهی، عاری از هرگونه احساس... گلدانهای شکسته، آن هویت انسانیشان را پشت درهای بسته رها کردهاند؛ عزیز من! گلدان های شکسته هم این گونهاند؛ چنان سرد و بیاحساس که با اهریمنان مو،نمی زنند. به راستی،حقیقت این است؛ آنان که اهریمنند، خوشبختترند !
وجودت که گلدانی شکسته بیش نباشد، تو اهریمنی.اهریمنی و آسوده خاطر از همه چیز؛ زندگی ان برگه سیاهیست بیرنگ و بو، چون خلأ، تمام روزهایت در پوچی سپری میشوند؛آه که چه زیبا...!
دنیای گلدان شکسته، پوچ است و بس. تهیست؛ تهیست از هرگونه احساس... میتوان خلأ نامیدش.تهیست از هرگونه نقش و نگار. پوچ است؛ پوچ همانطور که درد فقدان پوچ است. دنیای گلدانان شکسته، به مکعبی میماند، خالی از سکنه؛از جنس شیشه صاف و ساده اند دیوارهایش؛و خود،فضایی دارد گرفته و خاکستری...
آری، آری! این گلدان شکسته چنین دنیایی دارد. اهریمن که باشی،وجودت که گلدانی شکسته بیش نباشد، دنیایت این گونه است؛عزیزکم!
اما این گلدان آه از سر بر نمیآورد و این، برای مردمان بس عجیب است! چگونه روحش تاب میآورد در برابر این همه درد و رنج؟ این، پرسشیست که با نگریستن به او از ذهنتان چون مسافری میگذردو رهسپار اعماق ذهن؛ آنجا که کس سرش نمیزند، میشود. چیزی که آنان نمیدانند، حقیقت پشت آن چهره معصومش است؛ کس نمیداند که گلدان وجود او،پیش تر از درون شکسته و واپسین نفسانش را کشیده است؛ و حال، چیزی نیست جز یک گلدان شکسته...
مگر، آخر مگر گلدانهای شکسته، احساسات میدانند چیست؟! به هر حال در وجود او دیگر ذره ای از انسانیت وجود ندارد؛وجود او، گلدانی شکسته است و بس؛نمونه یک اهریمن واقعی...!
عه فرصت!
خیلی قشنگ و عمیق بود💞
خیلی زیبا بود😭
واقعا روی عمق قلب تاثیر میذاره💔
خیلی خیلی ممنونممم.
خواستم بگم زیبا بود ،، ولی دقت که کردم دیدم متنت خیلی.... محشرههههه
وای، ممنونممم ازتون.
مهربونیتون وصف ناپذیره.
~گلدان شکسته وجود؛~ به لیست شاهکار افزوده شد.
توسط امیر مرلین جذاب
ممنونم.
خیلی خیلی قشنگ نوشتیش مخصوصا بخش های میانه اش من خودم دوستش داشتم عمیق و با معنی مینویسی ادمه داره اما ادم خسته نمیشه ازخوندنش قشنگ بود قلم سبک نوشتاری خوبی داری
وای،واقعا ممنونم ازتون...
نمیدونم چی بگم در وصف مهربونیتون و ذوقی که کردم.
خب اخه حقیقته خوشگل خانوم😔🙏🏻مهربون که نه شمایییی
اگه سست دستی داشتم توجه نکنین،متشکرم.