خب اینم یه داستان تناسخی ، دنیای دیگر و طنز 😁
مثل پلک زدن بود؛ چشمهایم را باز کردم. داشتم راه میرفتم…؟ یک لحظه صبر کن… اینجا کجاست؟ لحظهای از راه رفتن دست کشیدم و ایستادم. این سه نفر چه کسانیاند؟! ناخودآگاه، مثل جرقهای در ذهنم، خاطرات کوتاهی یکییکی ظاهر شدند. درست است… آن زن مامانم است، آن مرد باباست و آن پسر هم فکر کنم برادر بزرگترم، پیتر، باشد. اما صبر کن… خانوادهی من که این شکلی نیستند!
اصلاً من اینها را نمیشناسم و تا حالا هم ندیده بودم! اما با این حال… میدانستم باید آنها را مامان، بابا و برادر صدا کنم. کاملاً گیج شده بودم. اینجا اصلاً شبیه خانهی ما نبود. یکدفعه صدای پیتر مرا از افکارم بیرون کشید. صدای مهربان و قشنگی داشت. پیتر گفت: «الیزه، حالت خوبه؟» ناخودآگاه سرم را برگرداندم و لبخند زدم. اما صبر کن… اسم من لورا بود. چرا او مرا الیزه صدا زد؟
وای خدا… چرا اینجا اینطور است؟ اصلاً اینجا کجاست؟ همان لحظه چیزی یادم آمد. درست است… من خوابیده بودم. یادم میآید شب بود و رفته بودم بخوابم. آه… فهمیدم. این یک خواب است. در همین فکرها بودم که صدای مامانم بلند شد: «پیتر، الیزه، چطوره امشب توی حیاط پشتی شام بخوریم؟» پیتر مثل یک گربه از جایش پرید و با شادی به من نگاه کرد. «نظرت چیه؟ من که موافقم!» من هم به نشانهی تأیید سرم را تکان دادم.
مامانم مهربان به نظر میرسید؛ موهای طلایی و چشمهای آبی آسمانی داشت. بابام مرد آرامی بود که کتاب میخواند؛ موهای قهوهای و چشمهایی سبز، مثل جنگل مهگرفتهی کاج. پیتر هم از آن برادرهای مهربان و خوشخنده بود؛ موهایی به رنگ ساقههای گندم و چشمهایی به رنگ اقیانوسی عمیق داشت. پیتر هفده ساله بود و الیزه چهارده سال داشت. و شاید بپرسید من چه شکلی بودم. در دنیای واقعی موهای مشکی و چشمهای سبز تیره داشتم، اما هنوز در این خواب خودم را در آینه ندیده بودم. فقط میدانستم موهایم بلندتر و کمی تیرهتر از موهای پیتر است و موجدار به نظر میرسد. ناگهان چیزی با سرعت روی من افتاد و مرا بغل کرد.
وقتی به خودم آمدم، دیدم پیتر است. با عصبانیت و تعجب گفتم: «پیتر احمق، چته؟» پیتر با لحنی معصوم اما شیطنتآمیز گفت: «چطور دلت میاد به برادر بزرگتر مهربونت که اینقدر دوستت داره و نگرانته بگی احمق؟» بعد ادامه داد: «اصلاً تو عجیب شدی. تو که منو خیلی دوست داشتی!» چند لحظه بعد با نگرانی نگاهم کرد.
«الیزه، اگه حالت خوب نیست میتونی بری استراحت کنی.» گفتم: «ببخشید پیتر… ممنونم که اینقدر برادر خوبی هستی. یکم سرم درد میکنه، برای همین عصبانی شدم. اما خوبم، بیا بریم شام بخوریم.» پیتر لبخند زد. «باشه خواهر جون، ولی اگه چیزی شد حتماً بهم بگو.» سرم را به نشانهی تأیید تکان دادم.
دلم میخواست سالها کنار پیتر و مامان و بابا بمانم. اینجا حس امنیت و پذیرفته شدن داشتم. اما حیف… این فقط یک خواب بود.
فرصت میشوم آیا؟! 🙄😄
ادامه بده🤩
خیلیی جالبب و مرموزز بودششششششششض واییییییی خیلی قشنگ مینویسی
مرسیییییی عزیزم لطف دارییییی🌸🌸🌸🌸🌸🌸💜💜
آینه های خواب p1🔮 به لیست بهترینها افزوده شد.
توسط 𐙚LadyZ
مرسیییی ازت گلکم🌸🌸🌸💜
عالی
مرسیییی🌸✨
خیلی جالبه وای🛐🙄😭
خوشحالم خوشت اومد قرارها با حال ترم بشه 😍💜
هورااااااا