سلااااااااامممممم یوکیی آمدد با یه پست دیگه و به داستان کوتاه «آخرین باری که دروغ گفتیم» امیدوارم خوشتون بیاد و اینکه سعی میکنم تقریباً هر روز پست بزارم همین دیگه بریم برای شروع 🌀
اِلِیوت همیشه میدانست چطور دوست داشته باشد؛ فقط هیچوقت نفهمیده بود چرا دوست داشتن، آدمها را از بین نمیبرد. او برای کلر گل میخرید، نامه مینوشت و شبهایی که کابوس میدید، تا صبح کنارش بیدار میماند. کلر میگفت هیچکس تا به حال اینقدر دقیق به او گوش نداده است. الیوت حتی چیزهایی را به خاطر میسپرد که خود کلر فراموش کرده بود؛ اسم اولین کتابی که خوانده بود، آهنگی که در کودکی از آن میترسید، و اینکه چرا هیچوقت از پنجرهی اتاقش به پایین نگاه نمیکرد. کلر میگفت این توجه، ترسناک و زیباست. الیوت لبخند میزد. او دوازده نفر را به ق.ت.ل رسانده بود. هیچکدام را از سر خشم ن.ک.ش.ته بود. از هیچکدام متنفر نبود. بعضیهایشان حتی آدمهای خوبی بودند. اما الیوت از لحظهای که تصمیم میگرفت زندگی کسی را پایان دهد، احساس میکرد برای چند ثانیه، جهان بالاخره ساکت شده است. بعد همهچیز به حالت عادی برمیگشت. همه چیز به همین روال بود تا وقتی کلر آمد.
کنار کلر، سکوت معنای دیگری داشت. لازم نبود چیزی را کنترل کند یا وانمود کند آدم دیگری است. میتوانست ساعتها به او نگاه کند و برای نخستین بار، از گذشتن زمان بترسد. کلر یک شب، درحالیکه سرش روی شانهی او بود، پرسید: «اگه یه روز بفهمم واقعاً چه آدمی هستی، هنوز دوستم داری؟» الیوت کمی تعجب کرد ولی حالت چهرهاش را ثابت نگه داشت گفت: «من که هنوز همون آدمم.» کلر سرش را بلند کرد. به او نگاهی انداخت ، لحظه ای نگاه هایشان به هم گره خورد ،بعد از کمی سکوت با آرامش گفت: «این جواب سؤال من نبود.» الیوت چیزی نگفت، چیزی نداشت که بگوید. کلر دوباره سرش را روی شانه اش گذاشت و دیگر چیزی نپرسید. شش ماه بعد، پلیس ج.س.د سیزدهمین قربانی را پیدا کرد. الیوت آن شب خانه بود. کلر برایش شام درست کرده بود و بعد، مثل همیشه، کنار پنجره نشست و با او باران را تماشا کرد. صبح روز بعد، وقتی الیوت بیدار شد، کلر رفته بود.
روی میز دو فنجان قهوه بود. یکی خالی و دیگری دستنخورده. کنار آنها پاکتی قرار داشت که رویش نوشته شده بود: «برای مردی که فکر میکرد من او را نمیشناسم. » داخل پاکت، عکسی قدیمی بود؛ تصویری از الیوت در ایستگاه قطار، کنار زنی که سالها پیش ناپدید شده بود. پشت عکس، کلر نوشته بود: «من از همان روز اول میدانستم.» الیوت چندین بار نامه را خواند. رنگ از رخسارش پرید. حالش بده شد ، به طرز عجیبی، چند قطره اشکی از چشمانش سرازیر شد، حتی به یاد نمیآورد که آخرین باری که اشک ریخته بود کی بود ، شاید دوران بچگی اش در آغوش مادرش. یکی از دوستانش را روی دهانش گذاشت و با دیگری محکم عکس را گرفته بود ، جوری که کمی مچاله شده. به متنی که کلر نوشته بود خیره شده بود . دلش میخواست بالا بیاورد . کلر دیگر رفته بود و او باز تنها بود . دیگر نمیتوانست ادامه دهد ، نه بدون او؛ به پلیس زنگ زد و همهچیز را اعتراف کرد. وقتی دستبند به دستش زدند،مثل قبل گریه نکرد. انگار اشک هایش خشک شده بودند. از قربانیانش حرفی نزد. تنها یک سؤال پرسید:«کلر کجاست...؟» بیشتر خطاب به خودش بود تا آنها . ولی پاسخی برایش وجود نداشت ، هیچ پاسخی و هیچکس هم جوابش را نمیدانست.
هفت ماه بعد، نامهای از زندان به دستش رسید. بدون فرستنده بود. الیوت، دستخط روی پاکت را پیش از باز کردنش شناخت؛ کلر، کلر او ، کسی که همیشه ع.اش.ق.ش بود. سریع نامه را باز کرد. «الیوت عزیزم، هنوز گاهی خواب میبینم که در خانهات هستم. تو قهوه درست میکنی و من از پنجره به باران نگاه میکنم. در آن خوابها، هیچکس نمیمیرد. نمیدانم دلم برای تو تنگ شده یا برای کسی که فکر میکردم میتوانی باشی. میخواهم چیزی را از تو بپرسم. اگر واقعاً دوستم داشتی، چرا هیچوقت از من نپرسیدی چرا آن عکس را داشتم؟ کلر.» الیوت نامه را تا کرد. او آن عکس را به خاطر میآورد. زنی که در ایستگاه دیده بود، آخرین کسی بود که پیش از شروع قتلهایش با او صحبت کرده بود. زنی که هیچوقت نتوانسته بود چهرهاش را از خاطر ببرد. اما چیزی در نامه درست نبود. الیوت هرگز عکس را به کلر نشان نداده بود. حتی مطمئن نبود آن عکس هنوز وجود داشته باشد. آن شب، از نگهبان خواست پروندهاش را بیاورد. در میان مدارک، نسخهای از گزارش قدیمی پلیس پیدا کرد. عکس پیوستشده به گزارش را بیرون کشید. زن کنار او، کلر نبود. اما شبیه کلر بود؛ آنقدر شبیه که انگار تصویر، سالها بعد، از روی چهرهی او ساخته شده بود. زیر عکس، نام قربانی نوشته شده بود. «نام: کلر موریس.» تاریخ مرگ: سه سال پیش از آنکه الیوت ادعا کند برای نخستین بار او را دیده است.
سالها بعد، وقتی از او پرسیدند آیا تا به حال کسی را واقعاً دوست داشته است، گفت: «بله.» از او پرسیدند اسمش چه بود. مدت زیادی سکوت کرد. «کلر.» مصاحبهگر پرسید: «و او چه شد؟» الیوت لبخند محوی زد . «نمیدانم. فکر میکنم من کشتمش.» مصاحبهگر مکث کرد.دهانش از هم باز مانده بود . «فکر میکنید؟» الیوت به دوربین نگاه کرد؛ درست به جایی که انگار کسی پشت آن ایستاده بود. چهره کار در ذهنش محو از و محو تر میشد ولی هنوز خاطره اش را در دلش نگه داشته بود . با فکر کردن به او لبخندی بزرگتر شد «شما هم اگر جای من بودید، مطمئن نبودید.» آن شب، نگهبان گفت الیوت تا صبح با کسی حرف میزد. اما وقتی در سلول را باز کردند، او تنها بود. روی میز، دو فنجان قهوه قرار داشت.یکی خالی بود. دیگری هنوز گرم بود. و روی شیشهی پنجره، با انگشتی که انگار بهتازگی روی بخار کشیده شده بود، یک جمله نوشته شده بود: «این بار، تو من را به خاطر بیاور.»
بسیار زیبا💯💯
واییی خیلی خوشگلههههه 😭💕✨
واسه من بشعععع
وایی عشقمممییییی 😭😭🫂❤🛐✨
خیلی عالی بود