سلام سلام🤗 این دفعه یکم با تاخیر پارت بعد رو گذاشتم😵💫 امیدوارم خوشتون بیاد🧸🎀
در رو پشت سرم بستم و برای چند ثانیه همونجا ایستادم. هنوز نمیتونستم تصمیمی رو که چند لحظه پیش گرفته شده بود، باور کنم. از بین تمام آدمهای این شرکت، چرا باید من؟ چرا ویلیام هاثورن باید اصرار میکرد که من مسئول قراردادش باشم؟ پرونده رو محکمتر به سینهام فشردم و به سمت آسانسور رفتم. صدای قدمهایی که پشت سرم میاومد، یادآوری میکرد که تنها نیستم. لازم نبود برگردم تا بفهمم صاحب اون قدمها کیه. وقتی به آسانسور رسیدم، دکمه رو فشار دادم و منتظر موندم. چند ثانیه بعد، ویلیام کنارم ایستاد. حتی نگاهم هم نکرد. در آسانسور باز شد. اول من وارد شدم و بعد ویلیام. دکمهی طبقهی بیستم رو فشار دادم و کمی ازش فاصله گرفتم. فضای آسانسور به طرز آزاردهندهای ساکت بود. صدای حرکت آروم کابین و اعداد قرمزی که روی نمایشگر تغییر میکردن، تنها چیزهایی بودن که سکوت بینمون رو میشکستن. به تصویر محو خودم توی دیوارهی براق آسانسور نگاه کردم. سعی کردم طبیعی به نظر برسم؛ انگار نه انگار که مردی چند قدم اونطرفتر ایستاده بود که زمانی با شنیدن صدای خندهاش، تمام غصههام یادم میرفت. نگاهم ناخودآگاه به سمتش رفت. دکمهی سرآستینش رو مرتب کرد و بعد دستهاش رو داخل جیب شلوارش گذاشت. چهرهاش آروم بود؛ درست مثل کسی که برای یک جلسهی کاری معمولی آماده شده بود. انگار نه انگار که ما همدیگه رو میشناختیم. انگار نه انگار که نه سال پیش، رفتنش زندگی من رو به دو بخش قبل و بعد از خودش تقسیم کرده بود. از این فکر عصبانی شدم و نگاهم رو برگردوندم. من قرار نبود دوباره درگیرش بشم. نه با نگاههاش، نه با سکوتش و نه با تصمیمهای عجیبش.
صدای باز شدن در آسانسور باعث شد صاف بایستم. طبقهی بیستم. از آسانسور بیرون اومدم و به سمت بخش خودمون راه افتادم. ویلیام بیهیچ حرفی دنبالم میاومد. وقتی به اتاق جلسه رسیدیم، کیفم رو روی صندلی گذاشتم و پروندهی مربوط به قرارداد رو از روی میز برداشتم. به صندلی روبهروی میزم اشاره کردم. ـ بفرمایید. ویلیام نشست. من هم پشت میزم قرار گرفتم، لپتاپم رو روشن کردم و سعی کردم تمام توجهم رو به صفحهی روبهروم معطوف کنم. ـ خب، آقای هاثورن، قبل از هر چیزی باید توضیح بدم که آقای میلر مسئول اصلی این بخش هستن. من فقط در زمینهی ارتباط با مشتریها و پیگیری قراردادها فعالیت میکنم. بنابراین احتمالاً بهتره بعد از برگشت ایشون، جزئیات اصلی رو با خودشون بررسی کنین. سرم رو بلند کردم تا واکنشش رو ببینم. ویلیام بهآرومی پرونده رو روی میز گذاشت. +متوجه شدم. همین؟ منتظر بودم بگه پس بهتره با مدیرت صحبت کنیم، یا حداقل از تصمیمش منصرف بشه. اما فقط پوشه رو باز کرد. لبم رو به دندون گرفتم و ادامه دادم: ـ ضمن اینکه این قرارداد احتمالاً به هماهنگیهای زیادی نیاز داره. من تجربهی مدیریت چنین همکاری بزرگی رو ندارم و ممکنه نتونم اونطور که انتظار دارین عمل کنم. این بار نگاهم کرد. +تجربهی ارتباط با مشتریهای تجاری رو دارین؟ ـ بله، ولی... +پس از همونجا شروع میکنیم. نگاهش رو به پرونده برگردوند. چند ثانیه بهش خیره موندم. واقعاً همینقدر ساده؟ نفس عمیقی کشیدم و تصمیم گرفتم آخرین تلاشم رو هم بکنم. ـ آقای هاثورن، نمیخوام وقتتون رو بگیرم. مجموعهی شما بزرگه و طبیعیه که انتظار داشته باشین با افراد باتجربهتری کار کنین. مطمئنم همکارهای دیگهای هستن که برای این همکاری مناسبتر باشن. ویلیام خودکارش رو روی پرونده گذاشت. +خانم بنت، اگر قرار بود با فرد دیگهای کار کنم، از اول همین درخواست رو میدادم. صدای آرومش باعث شد برای لحظهای حرف زدن یادم بره. ـ اما... +ترجیح میدم دربارهی قرارداد صحبت کنیم. لحنش نه تند بود و نه بیاحترام؛ فقط جایی برای ادامهی بحث باقی نمیذاشت. دلم میخواست ازش بپرسم چرا. چرا من؟ چرا بعد از نه سال، حالا که دوباره همدیگه رو پیدا کرده بودیم، تصمیم گرفته بود درست وسط زندگی کاری من ظاهر بشه و همهچیز رو به هم بریزه؟
اما هیچکدوم از این سؤالها رو نپرسیدم. به جاش، فایل قرارداد رو روی صفحهی لپتاپ باز کردم. ـ بسیار خب. این پیشنویس اولیهی قرارداده. البته هنوز باید بخش مالی و شرایط تحویل رو بررسی کنیم. لپتاپ رو کمی به سمتش چرخوندم و شروع کردم به توضیح دادن. از شرایط همکاری گفتم، از روند ثبت سفارشها، زمانبندی تحویل محصولات و نحوهی ارتباط شرکت با رستورانهای طرف قرارداد. هرچه بیشتر توضیح میدادم، بیشتر احساس میکردم تلاشهام برای منصرف کردنش نتیجهی معکوس داده. ویلیام با دقت گوش میداد. گاهی سؤالی میپرسید و گاهی نکتهای رو یادداشت میکرد. برخلاف چیزی که انتظار داشتم، به جزئیات توجه زیادی داشت و وقتی دربارهی مشکلی در روند تأمین مواد اولیه صحبت کردم، حتی پیشنهادی برای بهتر شدن شرایط ارائه داد. بدتر از همه این بود که سؤالهاش دقیق بودن. نه میتونستم وانمود کنم چیزی نمیدونم و نه میتونستم با یک جواب مبهم از زیر مسئولیت شونه خالی کنم. آخرین صفحهی فایل رو باز کردم و گفتم: ـ در هر صورت، برای تصمیمگیری نهایی باید منتظر برگشت آقای میلر بمونیم. ایشون میتونن دربارهی ادامهی همکاری نظر بدن. ویلیام تکیهاش رو از پشتی صندلی گرفت و کمی به جلو خم شد. + پس تا برگشتشون، شما مسئول پیگیری هستین؟ بهش نگاه کردم. ـ ظاهراً بله. +خوبه. همین یک کلمه رو گفت و دوباره مشغول بررسی پرونده شد. خوب بود؟ برای اون خوب بود، اما من مطمئن نبودم بتونم یک هفتهی دیگه رو با این وضعیت تحمل کنم؛ چه برسه به همکاری چندماهه با مردی که هنوز نمیدونستم باید ازش متنفر باشم یا دلم برای گذشتهای که باهاش داشتم تنگ بشه. چند دقیقهی دیگه هم صرف بررسی جزئیات قرارداد شد. هرچه جلوتر میرفتیم، فهرست اطلاعاتی که باید آماده میکردم طولانیتر میشد. نفس آرومی کشیدم و فایل رو بستم. ـ برای بررسی دقیق شرایط مالی و هماهنگی با بخش تأمین، به پنج روز کاری زمان احتیاج دارم. تا اون موقع میتونم تمام جزئیات رو آماده کنم و برای جلسهی بعدی در اختیارتون بذارم. ویلیام سرش رو بلند کرد. +پنج روز زیاده. ابروهام در هم رفت. ـ زیاده؟ +فکر میکنم بشه زودتر آمادهشون کرد. لبهام رو روی هم فشار دادم. انگار قرار نبود این جلسه به این زودیها تموم بشه.
ـ آقای هاثورن، من هم زمان مسئولیتهای دیگهای دارم. نمیتونم تمام کارهام رو کنار بذارم و فقط روی قرارداد شما تمرکز کنم. پنج روز زمانیه که برای جمعآوری اطلاعات و بررسی دقیق جزئیات لازم دارم. ویلیام چیزی نگفت. از سکوتش کلافهتر شدم و ادامه دادم: ـ اگر قراره این همکاری بهدرستی پیش بره، باید فرصت کافی برای بررسی همهچیز داشته باشم. نمیتونم صرفاً برای اینکه شما عجله دارین، کاری رو با اطلاعات ناقص تحویل بدم. نگاهم رو بهش دوختم. اخمهام هنوز باز نشده بودن و ناخودآگاه لبم رو بین دندونهام فشار میدادم. درست همون لحظه، ویلیام بدون اینکه کوچکترین ارتباطی به بحثمون داشته باشه، گفت: +هنوز هم وقتی عصبی میشی، لبت رو گاز میگیری؟ جملهاش اونقدر ناگهانی بود که برای چند ثانیه حتی یادم رفت چی میخواستم بگم. بیاختیار لبم رو رها کردم. برای لحظهای همهچیز از ذهنم پاک شد؛ قرارداد، جلسه، پنج روز مهلت و حتی عصبانیتی که چند ثانیه قبل داشتم. این عادت رو از بچگی داشتم. هر وقت مضطرب یا عصبانی میشدم، بدون اینکه متوجه باشم لبم رو گاز میگرفتم. و ویلیام این رو میدونست. البته که میدونست. اون زمانی که من رو بهتر از هر کسی میشناخت، این عادت یکی از چیزهایی بود که همیشه بهم یادآوری میکرد. اما حالا نه سال گذشته بود. نه سال از آخرین باری که اونقدر به هم نزدیک بودیم که بتونه چنین جزئیاتی رو دربارهام به خاطر بسپره. ویلیام چند لحظه نگاهم کرد. بعد خودکارش رو روی میز گذاشت و گفت: +بسیار خب. پنج روز. بههمین سادگی؟ نه بحثی کرد و نه دوباره سعی کرد نظرم رو تغییر بده. انگار از اول هم قصد نداشت بیشتر از این مخالفت کنه. پرونده رو بستم و گفتم: ـ پس جلسهی بعدی رو برای پنج روز دیگه هماهنگ میکنیم. تا اون موقع، اطلاعات کامل رو آماده میکنم. ویلیام سری تکون داد و گفت: +منتظرشون میمونم. پروندهاش رو برداشت و به سمت در رفت. +روز خوبی داشته باشین، خانم بنت. ـ همچنین، آقای هاثورن. در پشت سرش بسته شد. چند لحظه همونجا ایستادم و به دری نگاه کردم که تازه ازش خارج شده بود. هنوز تو شوک حرفی که زده بود مونده بودم. پنج روز. فقط پنج روز دیگه باید دوباره روبهروش مینشستم و دربارهی قرارداد حرف میزدم. پس چرا ذهنم بهجای جزئیات قرارداد، مدام به همون یک جمله برمیگشت؟ «هنوز هم وقتی عصبی میشی، لبت رو گاز میگیری؟»
_چقدر رمان وایب خوبی میدهههه
چقدر ویلیام گوگولیههه...😭💗>>>
وای خوشحالم خوشت اومده 😚🧸❤🩹
_ فداتتت★
وای بینظیر بوددددد😭✨🫶🏻
پارت بعدی رو کی می زارید؟🥹💕
ویلیام رو مخمه، البته قصد توهین به شخصیت هایی که ساختی رو ندارم😭
خب یعنی چی بین این بحث جدی این جمله رو گفتی؟ بازی روانی داره انجام میده یا قصد اذیت کردنش رو داره؟ وااای پسره رو مخ_____
مثل همیشه قلم زیبایی داری، ادامه بده عالییههه💕
حیحیحیحی🤭
مرسی از اینکه حست رو باهام به اشتراک میذاری بوس بهت🫂
من کلا خیلی در برابر داستان هایی که میخونم، برای هر قسمت نظرات متفاوتی میذارم😂😂
امیدوارم ناراحتت نکرده باشه، بازم ممنون💕❤
عالییی
مرسی قشنگمم🤗💐🎀