درون هر سکوت طولانی جهانی از حرفهای نگفته زندگی میکند جهانی که هیچکس جز صاحبش از وسعت ویرانیهای آن خبر ندارد
من دیگر نمیتوانم این همه اندوه را در اتاق کوچکی به نام قلبم زندانی کنم دیگر نمیتوانم هر بار که کسی حالم را میپرسد لبخندی قرض بگیرم و بگویم همهچیز خوب است خستهام از پوشاندن آسمان ابری روحم با تکهای کوچک از آفتاب مصنوعی از اینکه باید برای سکوتهایم دلیل بتراشم و برای خستگیهایم نام دیگری انتخاب کنم کاش جهان میدانست همه آدمهایی که آرام از کنارش میگذرند الزاماً آرامش را در آغوش ندارند بعضیها فقط آنقدر از توضیحدادن خستهاند که ترجیح میدهند اندوهشان بینام و بیصدا درونشان پیر شود
من دیگر نمیتوانم تحمل کنم که هر روز، اندکی از خودم را جا بگذارم تا برای دیگران قابلفهمتر باشم که واژههایم را پیش از گفتن وزن کنم و احساساتم را پیش از آشکارشدن در هزار لایه از سکوت بپیچم من هم روزهایی داشتهام که دلم میخواسته کسی بدون پرسیدن دلیل از میان شلوغی جهان به سویم بیاید کنارم بنشیند و اجازه بدهد برای چند لحظه، مجبور نباشم قوی باشم نه نصیحتی میخواستم نه پاسخی برای تمام پرسشهای بیپایانم فقط دلم میخواست یک نفر بفهمد که گاهی آدم از حلکردن تمام مشکلاتش خسته نیست از تنها ماندن با آنها خسته است
چه کسی گفته است آدم باید همیشه از پس تمام طوفانها بربیاید؟ چه کسی برای قلبهای خسته قانونی نوشته که بر اساس آن، اشکهایشان باید پنهان بماند و شکستهایشان نباید نامی داشته باشند؟ من دیگر نمیخواهم از هر اندوهی داستانی از قدرت بسازم نمیخواهم هر زخمی را به مدالی تبدیل کنم و به خودم بقبولانم که دردکشیدن تنها راه بزرگشدن است بعضی روزها، غم فقط غم است نه درسی پنهان در دل خودش دارد نه قرار است مرا به انسانی تازه تبدیل کند و من حق دارم در چنین روزهایی به جای پیدا کردن معنایی بزرگ برای رنجم فقط بپذیرم که خستهام و برای دوباره برخاستن به اندکی مهربانی نیاز دارم
من دیگر نمیتوانم صدای درونم را پشت هیاهوی انتظارات دیگران گم کنم نمیتوانم تمام عمرم را به این امید بگذرانم که روزی کسی مرا آنطور که هستم بیکموکاست و بیقضاوت دوست بدارد شاید باید از خودم آغاز کنم از همان جایی که سالها پیش برای راضی نگهداشتن جهان چراغ کوچکی را خاموش کردم شاید باید دوباره به خواستههایم گوش بدهم به آرزوهایی که از ترس تمسخر خاموش شدند و به صدایی که هر بار میگفت من هم سهمی از این زندگی دارم من دیگر نمیخواهم برای اثبات ارزشم تمام وجودم را به خستگی بسپارم میخواهم بیاموزم که بودنم حتی در روزهایی که هیچ کار بزرگی نمیکنم دلیلی برای احترام و مهربانیست
شاید فردا هنوز همهچیز آسان نباشد شاید بعضی غمها دوباره به سراغم بیایند و بعضی شبها، طولانیتر از توان من به نظر برسند اما دیگر نمیخواهم از خودم انتظار داشته باشم که برای همیشه شکستناپذیر بمانم من انسانم، نه دیواری که هیچ طوفانی نتواند در سکوت از کنارش عبور کند اگر روزی دوباره خسته شدم به خودم اجازه خواهم داد کمی مکث کنم اگر نتوانستم حرف بزنم سکوت خودم را به جرم ضعف محکوم نخواهم کرد من دیگر نمیخواهم تنها به زندهماندن در روزهایم فکر کنم میخواهم آرامآرام یاد بگیرم چگونه در میان تمام این دشواریها برای خودم جایی امن بسازم
اولین لایک و اولین کامت و اولین مشاهده 😀👊
همیشه پست هات شاهکارن🛐
زیبا بود
مرسیی
خیلی قشنگ مینوستی دختر!
ادامه بده
مرسی عزیزمم
ناظرش بودم*مثل همیشه شاهکار
ممنون قشنگم واقعا ممنونم