بفرمایید اینم پارت بعدی🤗📚
صبح دوشنبه، با صدای زنگ تلفنم از فکر و خیال بیرون اومدم. چند ثانیه به سقف خیره موندم و بعد، با بیمیلی از تخت بلند شدم. هنوز تصویر شب گذشته از ذهنم بیرون نرفته بود؛ نگاههای کوتاه ویلیام، سکوتهای طولانی و اون لحظهای که درست قبل از رفتنم صدام زده بود. «سوفیا!» هنوز نمیدونستم چرا صدام کرده بود. شاید حرفی برای گفتن داشت، شاید خودش هم نمیدونست چی میخواد. اما در نهایت فقط گفته بود: «مراقب خودت باش.» و من، بعد از نه سال انتظار، حتی نمیدونستم باید از همین چند کلمه خوشحال باشم یا ناراحت. نگاهی به ساعت جدیدم انداختم، کیفم رو برداشتم و از خونه بیرون زدم. امروز قرار بود مثل تمام روزهای دیگه باشه؛ چند تماس کاری، بررسی وضعیت مشتریها و احتمالاً کلی گزارش که باید تا آخر وقت تحویل میدادم. حداقل امیدوار بودم همینطور باشه. حدود ساعت ده صبح، مشغول بررسی اطلاعات یکی از رستورانهای طرف قرارداد بودم که صدای همکارم املی، از پشت سرم بلند شد. ـ بچهها، شنیدین؟ امروز قراره یه جلسه مهم توی طبقه بیستوپنجم برگزار بشه! بدون اینکه سرم رو از روی مانیتور بلند کنم، گفتم: ـ چه جلسهای؟
امیلی صندلیش رو به میز من نزدیک کرد. ـ انگار قراره با یه مجموعه رستوران معروف قرارداد ببندن. میگن صاحب مجموعه خودش میاد شرکت. یکی دیگه از همکارامون گفت: + از صبح چند نفر از طبقه بالا اومدن و رفتن. فکر کنم قرارداد مهمیه. شونهای بالا انداختم و دوباره به صفحه مانیتورم نگاه کردم. ـ خب، امیدوارم قرارداد خوبی باشه. امیلی با تعجب نگاهم کرد. +تو اصلاً کنجکاو نیستی بدونی اون آدم کیه؟ ـ تا وقتی باعث نشه کارهای من بیشتر بشه، نه! خندید و چیزی نگفت. من هم دوباره مشغول کارم شدم. واقعاً هیچ علاقهای به دونستن اسم صاحب اون مجموعه نداشتم. دنیای آدمهای مهم و قراردادهای بزرگ، فعلاً هیچ ارتباطی به من نداشت. یا حداقل اون موقع اینطور فکر میکردم. نزدیک ظهر بود که تلفن داخلی بخش زنگ خورد. مسئول پذیرش، بعد از چند لحظه صحبت کردن، گوشی رو گذاشت و با صدای بلند گفت: +خانمها، آقایون! آقای رئیس گفتن مسئول بخش بازاریابی همین الان برن دفترشون. همه سرها به سمتش برگشت. مسئول بخش ما، آقای ریچارد میلر، از صبح برای رسیدگی به یکی از شعبهها بیرون رفته بود و هنوز برنگشته بود. یکی از همکارها پرسید: +گفتن برای چی؟ -نه، فقط گفتن فوریه.
چند ثانیه سکوت برقرار شد. بعد امیلی آهسته گفت: +خب، وقتی مسئول بخش نیست، یکی دیگه باید بره دیگه. همکار کناریش فوراً جواب داد: +من که نمیرم! دفعه قبل رفتم دفتر رئیس، تا یک هفته استرس داشتم! چند نفر خندیدن، اما وقتی نگاهشون به من افتاد، خندههاشون شکل دیگهای پیدا کرد. اخم کردم. ـ چرا دارین به من نگاه میکنین؟ امیلی لبخند زد. +چون تو از همهمون مرتبتر و مسئولیتپذیرتری. ـ این چه ربطی داره؟! +خیلی هم ربط داره! ـ امیلی، من واقعاً کار دارم. یکی از همکارها به مانیتورم اشاره کرد. +پنج دقیقه بیشتر طول نمیکشه. فقط برو بگو آقای میلر نیستن و برگرد. ـ چرا خودتون نمیرین؟ همه تقریباً همزمان گفتن: +ما کار داریم! با ناباوری بهشون نگاه کردم. چهار سال دانشگاه، کلی کلاس مدیریت و مذاکره، و حالا نتیجهاش این بود که همکارهای عزیزم من رو قربانی یک تماس داخلی کرده بودن! امیلی دستش رو روی شونهام گذاشت و گفت: + سوفیا جان، تو میتونی. بهت ایمان داریم. زیر لب غر زدم: ـ من به شما هیچ ایمانی ندارم. اما وقتی دیدم هیچکس حاضر نیست جای من بره، بالاخره پروندهای رو که روی میزم بود برداشتم و از جام بلند شدم. ـ اگه اخراجم کردن، مسئولیتش با شماست. امیلی با خنده گفت: +اگه ترفیع گرفتی هم ما رو فراموش نکن! بدون اینکه جوابش رو بدم، به سمت آسانسور راه افتادم.
طبقه بیستوپنجم همیشه با طبقه ما فرق داشت. سکوتش، راهروهای خلوتش و حتی بوی ملایم عطر فضا، همهچیز رو رسمیتر میکرد. وقتی از آسانسور بیرون اومدم، برای لحظهای به خودم گفتم که فقط باید پیام رو برسونم و برگردم نه بیشتر. منشی رئیس با دیدنم لبخند کوتاهی زد. +بفرمایید؟ ـ سلام، سوفیا بنت هستم از بخش بازاریابی. آقای میلر امروز برای انجام کار اداری بیرون از شرکت هستن. تماس گرفتن که ایشون رو به دفتر دعوت کنن؟ منشی نگاهی به صفحه مانیتورش انداخت و بعد گفت: +بله، منتظرشون هستن. شما بفرمایید داخل و موضوع رو به آقای رئیس اطلاع بدین. برای یک لحظه مکث کردم. ـ من؟ +بله، مشکلی هست؟ نه، مشکلی نبود؛ جز اینکه تمام همکارهای عزیزم به خاطر همین چند کلمه من رو تا این طبقه فرستاده بودن! لبخند حرفهای و نسبتاً مصنوعیای زدم. ـ نه، حتماً. به سمت در دفتر رفتم و دو ضربه آروم بهش زدم. صدای مردی از داخل گفت: +بفرمایید. دستگیره رو پایین کشیدم و وارد شدم. ـ سلام، ببخشید مزاحم شدم. من از بخش بازاریابی هستم. آقای میلر امروز به دلیل یک مأموریت کاری در شرکت حضور ندارن و... جملهام نیمهکاره موند. چون درست همون لحظه، نگاهم به مردی افتاد که روی مبل چرمی مقابل میز رئیس نشسته بود. کتوشلوار تیرهای به تن داشت. یک دستش رو روی دسته مبل گذاشته بود و دست دیگهاش نزدیک فنجون قهوهای بود که روی میز کناری قرار داشت. سرش رو به سمتم چرخوند.و من... برای چند ثانیه حتی یادم رفت کجا ایستادم. اون چشمها. اون موهای مشکی. اون چهرهای که زمانی تمام جزئیاتش رو از حفظ بودم و حالا، با وجود گذشت نه سال، هنوز میتونستم از بین صدها نفر تشخیصش بدم. ویلیام هاثورن. نگاهش روی صورتم ثابت موند. برای اولین بار از وقتی دوباره دیده بودمش، چیزی در چهرهاش دیدم که نمیتونستم نادیدهاش بگیرم. شوک. انگار خودش هم باورش نمیشد من رو اینجا ببینه. انگشتهاش برای لحظهای روی دسته مبل بیحرکت موندن. نگاهش از صورتم پایین اومد و دوباره به چشمهام برگشت. اما چیزی نگفت. حتی یک کلمه. من هم همینطور. قلبم تند میزد، ولی صورتم رو مجبور کردم آرام بمونه. نمیخواستم بفهمه دیدنش هنوز هم میتونه اینطور تمام افکارم رو به هم بریزه.
صدای رئیس، سکوت بین ما رو شکست. +خب، خانم...؟ به خودم اومدم. ـ سوفیا هستم. سوفیا بنت. رئیس لبخندی زد و با دست به مرد روی مبل اشاره کرد. +خیلی خوب. پس اجازه بدین شما رو با مهمونمون آشنا کنم. ایشون آقای ویلیام هاثورن، مالک مجموعه رستوران اِوِرمور و یکی از دوستان قدیمی من هستن. امروز برای بررسی شرایط قرارداد همکاری با شرکت ما اینجا تشریف آوردن. دوست قدیمی؟ نمیدونم چرا، اما این عبارت وقتی از زبان رئیس شنیدم، عجیب به نظر رسید. ویلیام نگاه کوتاهی به رئیس انداخت و بعد دوباره به من نگاه کرد. من فقط سرم رو به نشانه احترام خم کردم. ـ خوشبختم. کلمهها بهسختی از گلوم بیرون اومدن. رئیس که ظاهراً متوجه فضای عجیب بین ما نشده بود، رو به من ادامه داد: +خانم بنت، از اونجایی که مسئول بخش شما فعلاً حضور ندارن، میخوام شما فعلاً همراه آقای هاثورن باشین. لطفاً ایشون رو با یکی از کارمندهای ممتاز شرکت آشنا کنین تا بتونن درباره جزئیات همکاری و روند کار با هم صحبت کنن. بهآرومی سر تکون دادم. ـ حتماً، آقای رئیس. داشتم خودم رو آماده میکردم که از دفتر بیرون برم و یکی از همکارهای باتجربه رو پیدا کنم که صدای ویلیام بلند شد. +نیازی نیست. رئیس به سمتش برگشت. +بله؟ ویلیام از جاش بلند شد و دکمه کتوشلوارش رو بست. بعد نگاهی به من انداخت؛ نگاهی که هنوز نمیتونستم معنیش رو بفهمم. +ترجیح میدم خود خانم بنت مسئول این همکاری باشن. برای چند ثانیه، هیچکس چیزی نگفت. من با ناباوری بهش خیره شدم. رئیس لبخند زد و گفت: + البته. خانم بنت از کارمندهای خوب بخششون هستن، اما شاید بهتر باشه برای این قرارداد از یکی از افراد باتجربهتر استفاده کنیم. ویلیام بدون اینکه نگاهش رو از من بگیره، جواب داد: +من با ایشون راحتترم. احساس کردم نفسم برای لحظهای بند اومد. با ایشون راحتترم؟ مردی که شب گذشته حتی نمیدونست با من درباره چی حرف بزنه، حالا میخواست برای یک قرارداد مهم با من کار کنه؟ رئیس کمی مکث کرد، بعد شونهای بالا انداخت و گفت: +بسیار خب. اگر نظر شما اینه، مشکلی نیست. خانم بنت، لطفاً هماهنگیهای لازم رو انجام بدین و از فردا پیگیری این قرارداد رو بر عهده بگیرین. ـ اما آقای رئیس... قبل از اینکه بتونم جملهام رو کامل کنم، نگاه ویلیام برای لحظهای روی صورتم ثابت موند. آروم گفت: + مشکلی وجود داره؟ سؤالش کاملاً رسمی بود. آنقدر رسمی که انگار خودش هم میخواست به من یادآوری کنه بین ما چیزی جز یک رابطه کاری وجود نداره. لبهام رو به هم فشردم. ـ خیر. مشکلی نیست. رئیس با رضایت سر تکون داد. +عالیه. پس من منتظر نتیجه این همکاری هستم. پروندهام رو محکمتر توی دستم گرفتم و به سمت در حرکت کردم.
_دیر رسیدممم؛ولی عالی بوددد..>>>
مرسییی😚🤍
عععععععررررررررر
چقدر ویلیام پرویه...😀
تنها چیزی که وقتی این قسمت رو تموم کردم به ذهنم اومد همین جمله بالا بود!
مطمئنم تایپ mbti ویلیام entp عه!🫱🏻🫲🏼
خسته نباشی نویسنده خانم، منتظر پارت بعدی مثل بقیه میمونم💕
مرسی قشنگم🌹🧸
عالی بود🌟🫶🏻
مشتاق پارت بعدی😅☀
🤗
فرصت؟