این قسمت فلش بکه و برای ادامه داستان مهمه فراموشش نکنید😉
نه سال پیش... صدای بلندگوی فرودگاه در سالن پیچید. «مسافران پرواز لندن به رم، لطفاً برای سوار شدن به هواپیما آماده شوند.» با شنیدن صدای بلندگو، انگشتانم رو محکمتر دور آستین لباس ویلیام حلقه کردم. نه. هنوز نه. هنوز نمیخواستم باور کنم که قراره ازم جدا بشه. ویلیام مقابلم ایستاده بود. کولهپشتی مشکیرنگش روی یک شونهاش قرار داشت و چمدونش کنار پاهاش بود. هجده سالش بود. همون پسری که تمام کودکیام رو باهاش گذرونده بودم، حالا قرار بود برای ادامهی تحصیل به کشوری بره که حتی نمیدونستم دقیقاً کجای دنیاست. ایتالیا. اسمش رو بارها از زبونش شنیده بودم، اما هیچوقت فکر نمیکردم روزی برسه که این اسم رو با رفتن اون به یاد بیارم.
با صدای لرزونی گفتم: _ویلیام... نگاهم کرد. +جانم؟ لب پایینم رو گاز گرفتم. _نرو. لبخندش روی لبهاش محو شد. سرم رو پایین انداختم. دیگه نمیتونستم به چشمهاش نگاه کنم. _خواهش میکنم نرو. من نمیخوام بری. صدای خودم رو بهسختی میشنیدم. گلوم از شدت بغض درد میکرد و اشکهام بیوقفه روی گونههام میریختن. _تو اگه بری، من با کی دعوا کنم؟ با کی برم پارک؟ کی قراره هر روز بیاد دم در خونهمون و اعصابم رو خرد کنه؟ خندهی کوتاهی کردم که خیلی زود بین هقهقهام گم شد. _اصلاً کی قراره بهم بگه دختر زشت؟ ویلیام چیزی نگفت. فقط نگاهم کرد. بعد چمدونش رو رها کرد و مقابلم روی زانو نشست. با انگشت شستش اشکهای روی گونهام رو پاک کرد. +سوفیا، به من نگاه کن. سرم رو تکون دادم. نمیخواستم. چون میدونستم اگه به چشمهاش نگاه کنم، بیشتر گریه میکنم. با صدای آرومی گفت: +هی، دختر زشت! مگه قرار نبود وقتی بزرگ شدیم، به آرزوهامون برسیم؟ با شنیدن لقب همیشگیام، بغضم شدیدتر شد. +من دارم میرم که آشپزی یاد بگیرم. میخوام یه آشپز حرفهای بشم. میخوام یه روزی برگردم و رستوران خودم رو داشته باشم. مکث کوتاهی کرد. +میخوام وقتی برگشتم، دیگه اون پسرک لاغر و بیعرضهای نباشم که همیشه سر اینکه کی زودتر از درخت بالا بره باهاش مسابقه میدادیم. با گریه گفتم: _تو بیعرضه نبودی! لبخند زد. +پس چرا همیشه تو زودتر میرسیدی؟ _چون تو تقلب میکردی!
این بار خندید. همون خندهی آشنایی که از بچگی عاشق شنیدنش بودم. اما خندهاش خیلی زود محو شد. دستهام رو بین دستهای خودش گرفت و گفت: +گوش کن، سوفیا. منم از اینکه دارم ازت دور میشم خوشحال نیستم. تو فکر میکنی من دلم میخواد برم و همهتون رو پشت سرم جا بذارم؟ سرم رو به نشانهی منفی تکون دادم. +منم میترسم. میترسم برم اونجا و همهچیز برام غریبه باشه. میترسم دلم برای خونه تنگ بشه. برای مامان و بابام، برای عمو، برای مادربزرگ... مکث کرد و لبخند کوچیکی زد. +و بیشتر از همه، برای تو. قلبم فشرده شد. برای اولین بار سرم رو بالا آوردم و مستقیم به چشمهاش نگاه کردم. چشمان مشکیرنگش زیر نور سفید فرودگاه برق میزدن. +اما میدونی چیه؟ من میرم تا درس بخونم و یه آدم موفق بشم. بعد برمیگردم پیشت. اونوقت دیگه لازم نیست برای دیدن همدیگه منتظر تعطیلات و مهمونیهای خانوادگی بمونیم. با صدای آرومی پرسیدم: _قول میدی برگردی؟ دست کوچکم رو بین دستهاش فشرد. +قول میدم. _قول میدی منو فراموش نکنی؟ این بار جوابش فوری بود. +مگه میشه تو رو فراموش کنم؟ لبخند کمرنگی روی لبهام نشست. ویلیام ادامه داد: +بیا یه قرار بذاریم. از وقتی رسیدم ایتالیا، برات نامه مینویسم. تو هم برام نامه بنویس. هر اتفاقی که افتاد، برام تعریف کن. حتی اگه اتفاق خاصی نیفتاد، از روزت بنویس. از مدرسه، از دوستات، از چیزایی که عصبانیات میکنن... لبخند کوچیکی زد. +حتی میتونی هر روز ازم شکایت کنی که چرا نیستم تا اذیتت کنم. این بار بین اشکهام خندیدم. _من هر روز برات نامه مینویسم. +پس منم هر روز منتظر نامههات میمونم.
دست کوچکم رو بالا آورد و انگشت کوچکش رو دور انگشت من حلقه کرد. +قول؟ انگشت کوچکم رو محکم دور انگشتش پیچیدم. _قول. برای چند لحظه همونطور موندیم. دو انگشت کوچک که به هم گره خورده بودن و قراری که اون روز، برای هردومون از هر چیزی مهمتر بود. صدای بلندگو دوباره در سالن پیچید. این بار ویلیام از جاش بلند شد. مادرش چند قدم اونطرفتر منتظرش بود. عمو هم کنار چمدون ایستاده بود و با نگاه نگرانش رفتوآمد مسافرها رو دنبال میکرد. ویلیام بند کولهپشتیاش رو مرتب کرد. +باید برم. با شنیدن این دو کلمه، تمام آرامشی که چند لحظه قبل به دست آورده بودم، از بین رفت. دوباره دستش رو گرفتم. _فقط یه دقیقه دیگه... نگاهم کرد و چیزی نگفت. من هم چیزی نگفتم. چون نمیدونستم چطور باید از کسی خداحافظی کنم که تمام خاطرات کودکیام باهاش گره خورده بود. بالاخره ویلیام دستهاش رو دورم حلقه کرد و من رو در آغو*ش گرفت. با تمام توانم لباسش رو در مشت گرفتم. +مراقب خودت باش، دختر زشت. با گریه گفتم: _تو هم مراقب خودت باش. بعد کمی ازم فاصله گرفت و با نوک انگشتش به پیشونیام زد. +و هر روز برام نامه بنویس. اشکهام رو پاک کردم و سر تکون دادم. ویلیام چمدونش رو برداشت. چند قدم به سمت گیت برداشت و بعد برگشت. دوباره برام دست تکون داد. بعد از پشت درهای شیشهای عبور کرد و دیگه نتونستم ببینمش. همونجا ایستادم. به جایی که چند لحظه قبل ایستاده بود، خیره شدم. دستهام هنوز بوی عطر لباسش رو میدادن. و انگشت کوچکم هنوز قرارمون رو به یاد داشت. اون روز نمیدونستم که گاهی فاصله، فقط به معنی دور بودن دو نفر از هم نیست. گاهی دو نفر میتونن در دو گوشهی دنیا زندگی کنن، هر شب به یک نفر فکر کنن، برای هم نامه بنویسن و بااینحال، هیچوقت صدای همدیگه رو نشنون. من فقط میدونستم که ویلیام رفته. و من باید منتظرش میموندم. منتظر نامههاش. منتظر برگشتنش. منتظر روزی که دوباره از پشت در خونهمون پیداش بشه و با همون لبخند همیشگی بگه: «سلام، دختر زشت! دلت برام تنگ شده بود؟» و من، مثل تمام سالهای کودکیام، وانمود کنم که اصلاً منتظرش نبودم.
با این خدافظی که کردن و اون برخورد اول که کاملا سرد بود منم جای سوفیا بودم ناراحت و کینهای میشدم💔
امیدوارم بخیر بگذره😃 منتطر پارت بعدی میمونم ،هیهیههیهی🌸
_چقدر ویلیام نانازیههه😭💗؛
(_لطفا زود زود پارتا رو بزاررررر...🥲🤍)
چشم سعی میکنم زودتر کاملش کنم❤🩹
_مرسیییی😭🌸
بینظیر بود 🩵⭐
پارت پنج رو کی می زارید؟
بی صبرانه منتظرم😭✨
مرسی عزیزمم🐚🤍
پارت بعد تقریبا آمادست اگر شد فردا یا پس فردا میزارمش🤗
مرسیییییی😭💕🩵🫶🏻
عرررررر مرسی گذاشتییییی
بوس بهت