در حد دو خط توضیح دادن*
شب و روز فرقی نمیکرد؛ خورشید همیشه برای مهتاب میدرخشید، در شب برای روشنایی مهتاب میتابید و روزها به امید دیدار دوبارهی مهتاب نوری از خود بیرون میداد که تمام جهان را فروزان میکرد. مهتاب نیز در پشت خوشهای از ابرها به تماشای خورشید مینشست تا لحظه دیدارشان فرا رسد.
خورشید گمان میکرد آن شب هم، هممانند شبهای دیگر است اما برخلاف شبهای دیگر همه چیز متفاوت به نظر میرسید، مهتاب دیرتر از همیشه به دیدار خورشید آمد، خورشید دیگر مثل قبل آرام نبود و ستارگان نیز در تلاش بودند که غم چهرههایشان را پشت یک لبخند مصنوعی و ساختگی پنهان کنند. مهتاب آمد اما او هم هممانند قبل نبود، لبخندهای او نیز ساختگی بود و در چشمانش دیگر خبری از آن ذوق و خوشحالی همیشگیاش نبود.
مهتاب دهان باز کرد و حقیقت را به خورشید گفت، او گفت که قرار است برود. خورشید در تعجب ماند ولی خندید گمان میکرد مهتاب بازهم شوخی میکند اما وقتی دید او ذرهای نمیخندد متوجه شد که جدی گفته است. خورشید گفت:"اشکالی ندارد مهتاب، من منتظرت میمانم تا تو دوباره بازگردی." اما مهتاب خوب میدانست که قرارنیست هیچوقت بازگردد اما با این حال زبانش نمیچرخید تا تمام حقیقت را به خورشید بگوید و ستارگان نیز در سکوت فرو رفتند.
روزها بیوقفه پیدرپی سپری شدند و خورشید همچنان در انتظار مهتاب بود و روزها را با تمام توانش روشن میکرد و شبها چشماش را به راهی میدوخت که مهتاب همیشه از آنجا میآمد. چندین سال نیز گذشت اما بازهم خبری از مهتاب نشد. خورشید با تمام دلتنگی که به مهتاب داشت تمام توانش را میگذاشت و میدرخشید اما دیدن چنین صحنهای، صحنهی نابودی خورشید در انتظار برای ستارگان طاقت فرسا شده بود و بالاخره تمام حقیقت را به خورشید گفتند. حقیقت تلخ مانند پتکی سنگین بر قلب آتشین خورشید فرود آمد و آن را به درد آورد، باور کردن اینکه مهتاب دیگر هیچوقت بازنمیگردد برایش دشوار بود.
خورشید بعد از فهمیدن حقیقت دیگر نتوانست جهان را مثل قبل فروزان کند و حتی در شب ستارگان به دلیل صدای گریستن خورشید خواب راحتی نداشتند. خورشید با وجود دلتنگی و خستگیاش بازهم ادامه میداد، اگرچه دیگر مثل قبل صحبت نمیکرد و نمیدرخشید اما همچنان دست از انتظار نکشید.
اما سرانجام روزی فرا رسید که خورشید تواناییاش را برای ادامه دادن از دست داد. نفسهای خورشید به شماره افتاده بود او با آخرین نفساش به ستارگان گفت:" اگر روزی مهتاب من بازگشت به او بگویید که من بسیار در انتظار نشستم اما دیگر توانم را برای درخشیدن از دست دادم." خورشید چشمان آتشیناش را رویهم گذاشت و دیگر نوری از خودش نشان نداد. حال خورشید همچون تکهای از سنگ، بیجان شده بود. سکوت خفناکی تمام کهکشان را در بر گرفته بود، هیچ صدایی نمیآمد ستارگان نیز سکوت کرده بودند و بی صدا اشک میریختند.
سرانجام یک انتظار این چنین بود، حال دیگر نه جهان خورشیدی داشت و نه کهکشان مهتابی هردو در آخر به تکهای از سنگ بیصدا تبدیل شدند. ستارگان و جهانیان نیز پیبردند که انتظار به معنای واقعی یعنی م~رگی خاموش؛تو بی صدا بیآن که کسی چیزی در درون تو پی ببرد، بیآن که فریادی از خودت سَر دهی در پی انتظار یک صدا، یک آغوش و یک لبخند میروی.
شآهکار مثل خودت
ممنونممم🌚💕
قلم قشنگی داری مهربانو
لطف دارید ممنوون🌚✨
قدر هنر نمیدونن..
بعضی ها بله
خیلی زیبا بود🥀
خیلی زیبا بود🥀
تشکرر🌚🙏🏻
چه قشنگ 😭
ممنونمم🌚🙏🏻