قسمت بیست و سوم فصل چهارم....
همه چیز مینیمالیست و شیک و ساده بود. کاغذدیواری های شیری رنگ طرح دار و گلدان های گل سبز، پرده هایی به رنگ سبز تیره در کنار پنجره و لوستری ساده که جلوه زیباتری به دکوراسیون خانه داده بود. کاملا مطابق با سلیقه یک زن. حتی فرش ایرانی سفارشی وسط هال با طرح و نقشی مدرن ترکیبی از این دو رنگ بود. آیتمی که آشکارا گرانی و ثروت این دکوراسیون را به رخ می کشید. ایوان درحالی که با بی حوصلگی آهنگی زیر لب زمزمه می کرد، یکی از پاهایش را تکان می داد.
کمی بعد زن با سینی فنجان های قهوه آمد. به آرامی سینی روی میز قهوه خوری گذاشت و پس از برداشتن فنجان خودش، روی مبلی رو به روی آن دو نشست. مزه ریزی از قهوه کرد و درحالی که با آن چشمان مهربان آن دو را بررسی می کرد لبخندی زد و پرسید. _خب نمی خواهید بگید دوباره چجوری دوست شدید؟. ایوان درحالی که انگار قرار بود راجب آب و هوا صحبت کند جواب داد. _خب اتفاقی دیدیم هم دانشگاهی شدیم و اینجوری دیگه کم کم با تمرین درس و این چیزا اوکی شدیم!. این بار تمرکزش به لیلی داد و پرسید. _خب لیلی چیکار می کنی بعد دانشگاه و کجا زندگی می کنی؟. دختر که داشت از قهوه می نوشید به آرامی آن پایین آورد و جواب داد. _خب توی یه کافه کار می کنم و توی یک آپارتمان سمت حومه های شهر زندگی می کنم!.
زن به نشانه متوجه شدن سری تکان داد. _ایوان رابطه ات با پدرت توی خانه چطوره؟ نگو که هنوزم باهم ناسازگاری دارید!. ایوان با کمی آزردگی از سوال او سری تکان داد و گفت: _خب نمیشه کاری کرد رابطه من و اون هيچ وقت چندان عالی نبوده ولی تلاشم می کنم باهاش سازگاری کنم؛ اما خب می دونی کاری که با تو کرد سخته برام نادیده بگیرم. _این ط.ل.ا.ق تصمیم هردوی ما بود ایوان پس دست از سرزنش اون بردار، ما فقط به این تفاهم رسیدیم این جوری پیش بریم بهتره.
ایوان عصبی کمی صدایش بالا برد و ایستاد و گفت: _این دروغ رو تحویل من نده، مادر!. خودم از شب هایی که می گذروندی توی اون خانه خبر دارم، الان هم فقط بخاطر تو اونجا مانده ام، اگر دست من بود می اومدم پیش خودت. زن با نگرانی نگاهش از او به لیلی چرخید و درحالی که سعی در آرام کردن او داشت گفت: _آروم باش ایوان، الان وقت این حرف ها نیست. نه وقتی که مهمان داریم. ایوان نیم چرخی به سمت لیلی برگشت و با دیدن نگاه او به خود لب پائینش گاز گرفت و پس از کشیدن دستی لای موهایش، به اجبار روی مبل نشست.
ایوان همچنان که سعی در حفظ خونسردی اش داشت پاهایش تکان می داد؛ اما در نهایت بلند شد و برای تنفس هوای تازه سالن ترک کرد و از خانه بیرون زد. زن با نگرانی بلند شد و خواست دنبال او برود، اما لیلی مچ دستش را گرفت و مانع شد. زن خواست اعتراض کند ولی با نگاه او متوجه شد که بهتر است فعلا کمی به او فضا دهد. کلافه نفسی بیرون داد و دوباره روی مبل نشست. درحالی که سعی در کنترل ناراحتی و اشک خود داشت لب پایینش گاز گرفت. دختر کنارش نشست و با حرکتی ملایم کمرش را برای آرام کردن او مالش می داد. زن نگاهی غمگین اما پر از قدردانی به او داد. خم شد و دستمال کاغذی ای برداشت و پس از پاک کردن اشک هایش با ناراحتی گفت: _ از وقتی از پدرش جدا شدم اصلا سعی نمی کنه که یکم هم شده خوب باشه باهاش، آه کاش می توانستم بهش حقیقت بگم؛ اما فقط اون موقع باعث بدتر شدن همه چیز خواهم شد.
لیلی به آرامی فشاری روی شانه او داد و گفت: _درکتون می کنم خانوم، واقعا نگاه داشتن بعضی رازها سنگین تر از واقعیت وجودشونه!. شانه های زن با یادآوری آن راز سنگینی که برای سال ها حمل می کرد کمی خم شدند و درحالی که به فضای خالی جلوی پایش خیره شده بود گفت: _ای کاش علت جدایی من از پدرش اون قدرها ساده بود که می توانستم بهش بگم و باعث رنجش اش نشم. دختر در اقدامی نادر و صمیمانه دست او را به آرامی گرفت و گفت:_مجبور نیستید حقیقت رو بهش بگید، گاهی پنهان کردن و دروغ گفتن بهتر از حقيقتیه که میتونه مخرب باشه. زن نفسی از تنش های نگاه داشته شده بیرون داد و کمی حالت بدنش راحت کرد و بیشتر به مبل تکیه داد. لیلی لحظه ای میان اعتماد به او و پرسیدن سوالی که مانند خوره در مغزش در حرکت بود و بی خیال شدن با خود کلنجار رفت و سپس بدون معطلی کلمات را بیرون ریخت. _ من می دونم که چرا از شوهرتون جدا شدید خانوم!، بخاطر کاری که می کرده بوده نه؟. زن لحظه ای مانند کسی که دچار برق گرفتگی شده باشد خشکش زود و سپس با چشمانی گرد از تعجب و شوک به چهره دختر خیره شد. جوری به او نگاه می کرد انگار متوجه روحی در کنار خود شده است. زن به سختی آب دهان خود قورت داد و با کمی گیجی و لکنت پرسید. _منظورت چیه لیلی؟. _می دونم که بخاطر کارهایی که کرده ازش جدا شدید؛ چون هیچ زنی بخاطر رفتار ش.و.هر.ش با وجود داشتن بچه ازش به راحتی جدا نمیشه و حتما علتی بزرگ تر دارد!.
واقعا یعنی ۴ فصل نوشتی واقعا فوق العاده ست
هنوز بیشتر هم میشه 🤣🤣 تا بتونم سعی می کنم زود تموم کنم ولی نمیخواد
عالی بود
خسته نباشیییی✨
مرسیی🌷
عه پارت جدید 🎉🎉🎉