نام قسمت:دختری با یک راز
ساعت ۷:۴۵ صبح ماشین مشکی جلوی دروازهی بزرگ مدرسه توقف کرد. دختری با موهای بلند و مشکی از ماشین پیاده شد. نگاهش سرد بود و گردنبند نقرهای کوچکی روی گردنش میدرخشید. ایزابلا به ساختمان بزرگ مدرسه نگاه کرد و زیر لب گفت: «پس اینجا قراره خونهی جدیدم باشه...» کیفش رو روی شونهاش انداخت و وارد مدرسه شد، بیخبر از اینکه ورودش قراره زندگی یک نفر رو برای همیشه تغییر بده. اما کسی که از پنجرهی طبقهی دوم مراقبش بود، اصلاً از دیدنش خوشحال نبود... 🖤
بهمحض اینکه ایزابلا وارد راهرو شد، نگاه همه به سمتش برگشت. دختر اول: «اون دختر جدیده؟ تا حالا ندیده بودمش.» دختر دوم: «شنیدم تازه به این شهر اومده. ولی چرا انقدر تنهاست؟» ایزابلا بدون توجه به حرفهاشون به راهش ادامه داد. از نگاههای کنجکاو مردم خوشش نمیاومد. ناگهان دختری با موهای بلوند و لبخندی دوستانه جلوش اومد. سوفیا: «سلام! تو باید دانشآموز جدید باشی. من سوفیام. اسمت چیه؟» ایزابلا چند لحظه بهش نگاه کرد و جواب داد: «ایزابلا. ایزابلا کارتر.» سوفیا لبخند زد. «خوشبختم، ایزابلا! میخوای مدرسه رو بهت نشون بدم؟» ایزابلا برای اولین بار لبخند کوچیکی زد. «آره، ممنون.» در طبقهی بالا، الکساندر هنوز به ایزابلا خیره شده بود؛ اما این بار نگاهش روی گردنبند نقرهای او ثابت موند... «نه... امکان نداره.» 🖤
سوفیا درحالیکه راه میرفت، ناگهان آروم به ایزابلا گفت: «راستی، یه چیزی هست که باید دربارهی این مدرسه بدونی.» ایزابلا: «چی؟» سوفیا: «از اون پسر دوری کن.» ایزابلا به پسری که چند قدم جلوتر ایستاده بود نگاه کرد. «کدوم پسر؟» سوفیا با صدای آروم گفت: «الکساندر بلکوود. مغرورترین و مرموزترین پسر این مدرسه. هیچکس واقعاً نمیدونه توی سرش چی میگذره.» در همین لحظه، الکساندر برگشت و نگاهش با نگاه ایزابلا تلاقی کرد. چند ثانیه سکوت بینشون برقرار شد. الکساندر با لحنی سرد گفت: «تو همون دختر جدیدی؟» ایزابلا بدون اینکه نگاهش رو بدزده، جواب داد: «اگه منظورت منم، آره. مشکلی داری؟» سوفیا با تعجب به ایزابلا نگاه کرد. هیچکس تا حالا اینطوری با الکساندر حرف نزده بود! الکساندر ابرویی بالا انداخت. «جسوری... ولی بهتره قبل از اینکه اینجا رو بشناسی، دربارهی آدمها قضاوت نکنی.» ایزابلا لبخند محوی زد. «پس تو هم بهتره قبل از شناختن آدمها، دربارهشون نظر ندی.» الکساندر چیزی نگفت؛ فقط برای چند لحظه به او خیره ماند. الکساندر از کنار ایزابلا رد شد، اما درست قبل از دور شدن، نگاهش دوباره روی گردنبند نقرهای او افتاد. «این گردنبند... چرا دست اونه؟» 🖤
سوفیا با تعجب به ایزابلا نگاه کرد. سوفیا: «وای، تو واقعاً میدونی با کی حرف زدی؟!» ایزابلا: «یه پسر مغرور که فکر میکنه همه باید ازش بتر. سن.» سوفیا: «ایزابلا! اون الکساندر بلکووده! خانوادهش تقریباً صاحب نصف این شهرن. هیچکس جرئت نمیکنه اینطوری باهاش حرف بزنه!» ایزابلا شونه بالا انداخت. «خب، من که قرار نیست فقط به خاطر پولش ازش بترسم.» چند متر اونطرفتر، الکساندر هنوز به گردنبند نقرهای فکر میکرد. الکساندر زیر لب گفت: «این غیرممکنه... این گردنبند باید هنوز توی خونهی ما باشه.» در همین لحظه، ایتن واکر از پشت سرش ظاهر شد. ایتن: «هی، رفیق! از کی تا حالا به دخترهای جدید خیره میشی؟» الکساندر سریع نگاهش رو برگردوند. «ساکت شو، ایتن.» ایتن لبخند شیطنتآمیزی زد. «اوه، پس یه چیزی هست!» الکساندر با اخم گفت: «اون گردنبند رو میشناسم. باید بفهمم چطور به دستش رسیده.» همون لحظه، ایزابلا دستش رو روی گردنبندش گذاشت و با نگرانی به اطراف نگاه کرد. «چرا حس میکنم یکی داره منو زیر نظر میگیره؟» 🖤
ایزابلا داشت کتابهاش رو داخل کمد میگذاشت که صدایی از پشت سرش شنید. الکساندر: «باید باهات حرف بزنم.» ایزابلا برگشت و با دیدن اون، آهی کشید. ایزابلا: «باز تو؟ چیزی رو جا گذاشتی یا فقط عادت داری مزاحم مردم بشی؟» الکساندر بدون توجه به طعنهاش، به گردنبند او اشاره کرد. الکساندر: «این گردنبند رو از کجا آوردی؟» لبخند ایزابلا محو شد. ایزابلا: «چرا میپرسی؟» الکساندر: «چون قبلاً شبیهش رو دیدم.» ایزابلا دستش رو روی گردنبندش گذاشت. «این مال خانوادهی منه. به تو ربطی نداره.» الکساندر یک قدم جلو اومد، اما ایزابلا عقب نرفت. الکساندر: «مطمئنی؟» ایزابلا با عصبانیت درِ کمدش رو بست. «بهتره یاد بگیری توی زندگی بقیه دخالت نکنی، بلکوود.» بعد از کنارش رد شد و رفت. الکساندر همونجا ایستاد. برای اولین بار، کسی بدون ترس باهاش مخالفت کرده بود؛ اما چیزی که بیشتر از همه ذهنش رو درگیر میکرد، همون گردنبند بود. الکساندر گوشیاش رو بیرون آورد و به شمارهای زنگ زد. «باید دربارهی یه چیز قدیمی باهات حرف بزنم... فکر کنم پیداش کردم.» 🖤
الکساندر با صدایی آروم اما جدی گفت: الکساندر: «مطمئنم. همون گردنبنده. خودم دیدمش.» صدای مردی از پشت تلفن اومد: «الکساندر، خوب گوش کن. به اون دختر نزدیک نشو. نمیدونی چه دردسری ممکنه درست بشه.» الکساندر اخم کرد. «چرا؟ اون گردنبند چه معنایی داره؟» چند ثانیه سکوت برقرار شد. مرد: «هنوز وقتش نرسیده که همهچیز رو بدونی.» تماس قطع شد. الکساندر با عصبانیت گوشی رو پایین آورد. «همیشه همینو میگین... همیشه یه چیزی رو از من پنهان میکنین.» در همین لحظه، ایتن از پشت درخت بیرون اومد. ایتن: «خب، این تماس مرموز دربارهی دختر جدیده بود؟» الکساندر: «تو همیشه باید دربارهی همهچیز کنی؟» ایتن خندید. «نه، ولی وقتی الکساندر بلکوود اینقدر آشفته میشه، معلومه یه خبرایی هست!» الکساندر با سردی نگاهش کرد. «اسم ایزابلا رو از دهنت بیرون نیار.» ایتن لبخندش رو جمع کرد. «صبر کن... تو از همین الان داری ازش محافظت میکنی؟» الکساندر جوابی نداد و از اونجا دور شد. اونطرف حیاط، ایزابلا از پشت پنجره متوجه الکساندر شد. گوشیاش لرزید. یک پیام ناشناس روی صفحه ظاهر شد: «به الکساندر اعتماد نکن. اون بیشتر از چیزی که فکر میکنی، دربارهی گذشتهات میدونه.» 🖤
ایزابلا چند بار پیام ناشناس رو خوند. «به الکساندر اعتماد نکن. اون بیشتر از چیزی که فکر میکنی، دربارهی گذشتهات میدونه.» زیر لب گفت: ایزابلا: «گذشتهی من؟ از کجا میدونه من کیام؟» انگشتش رو روی صفحه گذاشت و جواب داد: «تو کی هستی؟ از کجا منو میشناسی؟» چند ثانیه گذشت، اما جوابی نیومد. در همین لحظه، سوفیا وارد کلاس شد. سوفیا: «ایزابلا؟ اینجا چی کار میکنی؟ همه رفتن!» ایزابلا سریع گوشیاش رو قفل کرد. ایزابلا: «هیچی. فقط داشتم به یه چیزی فکر میکردم.» سوفیا کنارش نشست. «میدونی، از وقتی اومدی، الکساندر رفتار عجیبی داره. اون معمولاً حتی به دانشآموزهای جدید نگاه هم نمیکنه.» ایزابلا با بیحوصلگی گفت: «مشکل خودشـه. من نیومدم اینجا که سر از زندگی اون دربیارم.» سوفیا لبخند زد. «باشه، خانم مرموز! ولی یه چیزی بهم میگه این ماجرا تازه شروع شده.» ایزابلا چیزی نگفت. دستش رو روی گردنبندش گذاشت و به فکر فرو رفت. در همان لحظه، پیام جدیدی روی گوشیاش ظاهر شد: «اگه میخوای حقیقت رو بفهمی، امشب ساعت هشت، به عمارت بلکوود بیا. تنهایی.» ایزابلا با دیدن پیام، نفسش رو حبس کرد. «عمارت بلکوود؟!» 🖤
ساعت هشت شب. ایزابلا جلوی دروازهی عمارت بلکوود ایستاد و به ساختمان عظیم روبهرویش نگاه کرد. ایزابلا زیر لب گفت: «این دیو.ونگیه... چرا اصلاً اومدم اینجا؟» میخواست برگرده که ناگهان دروازه با صدای بلندی باز شد. صدای مردی از داخل حیاط به گوش رسید: «خانم کارتر؟ منتظرتون بودیم.» ایزابلا با تعجب پرسید: «شما منو میشناسین؟» مرد جوابی نداد و فقط به داخل اشاره کرد. ایزابلا با تردید وارد شد. وقتی به سالن اصلی رسید، الکساندر رو دید که کنار پلهها ایستاده بود. چشمانش از تعجب گشاد شد. ایزابلا: «تو؟! این پیام رو تو فرستادی؟» الکساندر با چهرهای جدی جواب داد: «نه. منم نمیدونم کی فرستاده.» ایزابلا: «پس چرا منو به اینجا دعوت کردن؟» الکساندر چند لحظه سکوت کرد. بعد نگاهش روی گردنبند نقرهای ایزابلا ثابت موند. الکساندر: «چون باید دربارهی این گردنبند باهات حرف بزنم.» ایزابلا: «این گردنبند چه ربطی به تو داره؟!» الکساندر بهآرامی گفت: «چون این گردنبند متعلق به مادر من بوده... زنی که هفده سال پیش ناپدید شد.» ایزابلا رنگش پرید و دستش رو روی گردنبند گذاشت. ایزابلا: «این غیرممکنه... مادرم بهم گفت این گردنبند همیشه متعلق به خانوادهی ما بوده.» الکساندر یک قدم جلو اومد. «پس یکی از خانوادههامون به ما دروغ گفته.» در همین لحظه، صدای قدمهایی از طبقهی بالا شنیده شد. زنی با لباس مشکی روی پلهها ظاهر شد. بهمحض دیدن ایزابلا، خشکش زد. زن با صدایی لرزان گفت: «نه... امکان نداره. تو نباید زنده باشی!» ایزابلا با وحشت به زن خیره شد. الکساندر برگشت و با ناباوری پرسید: «مادر؟ تو ایزابلا رو میشناسی؟!» زن جوابی نداد. بعضی رازها بهتره برای همیشه پنهان بمونن؛ اما بعضی حقیقتها حتی بعد از هفده سال هم راه خودشون رو پیدا میکنن.
جالبه منتظر پارت بعد هستم
تورو خدا پارت بعد رو بزار باید بفهم تهش چی میشه😳😳
حالا حالاها نه ولی میخوام داستان باب اسفنجی بزارم
بنظرم یکی رو تموم کن بعد یکی دیگه رو بزار
هنوز نخوندمش لطفا یادآوری کنید بهم فردا بیام بخونم🤭
پپپپپپپپپاااااااااااررررررررررتتتتتتتت بببببربببببعععععععععدددددددییییییی
عالللیهههه
بزار حدس بزنم ایزابلا خواهر الکساندره؟_