سلام دختر تنها هستم و امروز اومدم با یه پست خیلی کاربردی برای همهی اونایی که عاشق نوشتن رمان و داستانن، ولی گاهی موقع ساختن شخصیتهای داستانشون گیر میکنن. اگه میخوای شخصیتهات توی ذهن خواننده موندگار بشن و داستانت تایید بشه این نکات رو دنبال کن. بزن بریم!
۱_ اسم و ظاهر بهیادماندنی اولین چیزی که خواننده از شخصیتت میبینه، ظاهر و اسمشه. اسم باید به دل بشینه و با شخصیت همخونی داشته باشه. لازم نیست هم خوشگلِ مطلق باشن و نه زشتِ مطلق؛ بلکه باید یه ویژگی ظاهری خاص داشته باشن که تو ذهن بمونه. مثلاً یه جای زخم روی پیشونی، رنگ چشم خاص، مدل موی عجیب، یا حتی یه عادت همیشگی مثل بازی کردن با یه گردنبند. اینجوری خواننده راحتتر میتونه چهرهی اون کاراکتر رو توی ذهنش تصور کنه.
۲_ هدف و انگیزه مشخص هیچکس توی دنیای واقعی همینجوری بیهدف توی خیابون راه نمیره! شخصیت تو هم حتماً باید بدونه دنبال چیه؟ انگیزه میتونه نجات دادن دنیا باشه، پیدا کردن یه دوست گمشده، انتقام گرفتن از یه آدم شرور، یا حتی فقط زنده موندن توی یه موقعیت ترسناک. وقتی شخصیتت هدف داشته باشه، داستان جهت پیدا میکنه و خواننده تا صفحه آخر پستت رو نگاه میکنه تا ببینه به هدفش میرسه یا نه
۳_ نقطه ضعف و ترسهای درونی هیچکس توی دنیا کامل نیست و کاراکترهای بینقص اصلاً جذاب نیستن! خوانندهها با کسانی همزادپنداری میکنن که شبیه خودشون باشن؛ یعنی آدمهایی که ترس دارن، اشتباه میکنن و ضعف دارن. شخصیتت از چی میترسه؟ از تاریکی؟ از تنهایی؟ یا شاید یه نقطه ضعف روحی داره که باعث میشه سریع عصبانی بشه. این نقطهضعفها باعث میشن داستان چالشبرانگیزتر بشه.
۴_ نقطه قوت و مهارت در کنار نقطهضعف، هر شخصیتی باید یه نقطه قوت خفن هم داشته باشه تا خواننده بگه: «اوووه عجب آدم باحالی!». این مهارت میتونه یه چیز خاص باشه؛ مثلاً خیلی خوب دروغ بگه، تو شرایط بحرانی خونسردیش رو حفظ کنه، دست به آچار باشه یا تو هنرهای رزمی یا نقاشی و غیره فوقالعاده باشه. این مهارتها بهش کمک میکنن توی لحظات حساس نجات پیدا کنه.
۵_ پسزمینه و گذشته جذاب هیچکس از آسمون نیفتاده وسط داستان! هر کسی یه گذشتهای داره که ازش این آدم رو ساخته. شخصیتت قبل از اینکه وارد این ماجرا بشه چطور زندگی میکرده؟ چه اتفاق تلخ یا شیرینی تو گذشتهش بوده که روی رفتار الانش تاثیر گذاشته؟ لازم نیست کل گذشتهاش رو تو سه صفحه اول تعریف کنی، ولی خودت باید به عنوان نویسنده بدونی کاراکترت از کجا اومده تا رفتارهایش منطقی به نظر برسن.
۶_ لحن و سبک دیالوگنویسی مخصوص آدمها توی دنیای واقعی همه مثل هم حرف نمیزنن. یکی شوخطبع و پرانرژیه، یکی کمحرف و جدیه، یکی مدام تکهکلامهای خاص خودش رو داره. دیالوگهای شخصیتت باید نشوندهندهی سن، شخصیت، فرهنگ و حال و هوای درونیش باشه. وقتی خواننده بدون دیدن اسم گوینده، فقط با خوندن دیالوگ بفهمه حرف مال کدوم شخصیته!
۷_ روابط و تعامل با دیگران شخصیتت توی اجتماع چطوری رفتار میکنه؟ آیا آدمِ اجتماعيه و پُر از دوست و رفیقه، یا یه آدم گوشهگیر و درونگراست که ترجیح میده تنها باشه؟ رابطهاش با خانواده، دوست صمیمی یا حتی دشمنش چطوریه؟ تضاد بین روابط آدمها کلی موقعیت جالب و درام توی داستان ایجاد میکنه که خواننده رو میخکوب نگه میداره.
۸_ تضادهای درونی و دوراهیهای سخت قشنگترین بخش نویسندگی همینجاست! جایی که شخصیتت سر یه دوراهی گیر میکنه که انتخاب بین دو راه خیلی سخته. مثلاً بین «وفاداری به دوستش» و «نجات جون خودش» باید یکی رو انتخاب کنه. این کشمکشهای درونی نشون میده که کاراکترت چقدر انسانی و چندبعدی هست و باعث میشه خواننده مدام استرس داشته باشه که حالا قراره چه تصمیمی بگیره.
۹_ رشد و تحول در طول داستان شخصیت ثابت و خستهکننده نباشه! کاراکتری که از اول تا آخر داستان هیچ تغییری نکنه، جذابیتش رو از دست میده. شخصیتت باید از اتفاقاتی که دور و برش میفته درس بگیره. مثلاً یه آدم ترسو، کمکم شجاع بشه؛ یا یه آدم مغرور، یاد بگیره که به بقیه احترام بذاره. این مسیرِ رشد، قشنگترین پیامیه که داستانت به مخاطب میده.
۱۰_ داشتن یک راز هیچکس با تمام کارتهای رو شده جذاب نیست! شخصیتت باید یه راز تاریک، یه گذشتهی پنهان یا یه هدف مخفی داشته باشه که از بقیه قایمش کرده. این راز مثل یک بمب ساعتی توی داستان عمل میکنه و خواننده مدام با خودش فکر میکنه: «وای الان اگه بقیه بفهمن چی میشه؟!» و اینجوری کنجکاوی شدید توی ذهن مخاطب ایجاد میشه
نظرات بازدیدکنندگان (0)