داستان تازه داره شروع میشه🤭🍓
یک هفته از برگشتن ویلیام گذشته بود. هیچ خبری از او نداشتیم و او را ندیده بودیم. پدر گفته بود او در حال رسیدگی به رستورانش هست. در این یک هفته،منتظر برای دیدن چهره اش،چشمان مشکی رنگ و لبخند زیبایش بودم. حالا بعد از یک هفته،رستورانش کامل شده بود. همه در حال آماده شدن برای افتتاحیه رستوران بودیم. پدر در حال اتو کردن پیراهنش و مادر در حال پرو لباس هایش بود. مادربزرگ وارد اتاقم شد. پشت میز آرایش نشسته بودم و در حال آماده شدن بودم. از داخل آیینه نگاهی به مادربزرگ انداختم. آرام به سمتم آمد و لبه تخت نشست. با چهره خجالتی گفت: +میشه برای من رژ بزنی؟ به حالت خجالتی و بامزه مادربزرگ لبخندی زدم. بعد از زدن رژ برای مادربزرگ،شروع به تعریف کردن از چهره زیبایش کردم. مادربزرگ با خجالت از روی تخت بلند شد و با گفتن جمله زود حاضر شو،اتاق را ترک کرد. بعد از پوشیدن لباس و اتمام آرایش،کیفم را از روی تخت برداشتم و از اتاق بیرون رفتم.
بلاخره به مقصد رسیدیم. رو به روی درب رستوران ایستاده بودیم. پدر با دسته گل بزرگی که در دست داشت به سمت ما اومد. بعد از گفتن جمله"بریم داخل"دستگیره طلایی درب رستوران را فشار داد و وارد شد. بعد از پدر،مادربزرگ و بعد از آن مادر وارد شد. از استرس زیاد نوک انگشتانم یخ زده بود. وارد شدم. نگاهم به سرامیک های مشکی کف رستوران بود. نمیدونستم بعد از دیدن پسرک،قلبم آروم میگیره یا نه. از صدا های اطراف متوجه تموم شدن حال و احوال کردن پدر شدم. لب پایینم رو بین دندون هام گرفتم و آروم سرم رو بالا بردم. جثه بزرگی ۵ قدم جلو تر از من قرار گرفته بود. چشمان مشکی که خیره به من بودند. استرسم دو چندان شده بود. ناگهان متوجه اطراف شدم. خانواده دور میزی نشسته بودند و باهم گفت و گو میکردن. من مانده بودم و پسرک مو مشکی. اما اون دیگر پسرک من نبود. پسرک من هنوز در ذهنم یک پسر بامزه و کوچولو بود. اما اون الان بزرگ شده بود. بر خلاف تمام تصور هایم از او،او بسیار تغییر کرده بود. او چند قدم به جلو برداشت. حالا قد بلندش روی جثه ریز من سایه انداخته بود. کت شلوار مشکی رنگی به تن داشت. موهای مشکی براقش شونه کشیده و مرتب بودند. انگار هیچ کدام قصد شروع مکالمه رو نداشتیم. هر دو درحال آنالیز کردن هم بودیم. با صدای عمو،به خودم اومدم. عمو ما رو به جمع خودشون دعوت کرد. بدون هیچ حرفی از هم جدا شدیم و پشت میز نشستیم.
بعد از کلی گپ و گفت،بلاخره شام سرو شد. صندلی ویلیام دقیقا رو به رو من قرار داشت. هر از چند گاهی،به چهره اش نگاهی می انداختم و گاهی با هم چشم تو چشم می شدیم. انقدر مقابل نگاه هایش معذب بودم،که حتی نمیتونستم غذا بخورم. بعد از دیدن ویلیام،احساساتم تغییر کرده بود. اون هیجان و خوشحالی،حالا جای خودش رو به غم و کینه داده بود. بعد از شام،مادربزرگ کلی نوه عزیزش رو در آغ*وش گرفت و ابراز دلتنگی کرد. پدر و عمو درباره مسائل کشور گفت و گو میکردند و مادر در حال صحبت کردن راجب ایتالیا با زن عمو بود. اما من تمام این مدت در سکوت میگذروندم. دلم میخواست زود تر به خونه برگردم. در حال بازی کردن با انگشتانم بودم که لیوان نوشیدنی ای جلویم قرار گرفت. دست مردونه ای که دور لیوان قرار گرفته بود رو با چشمانم دنبال کردم. نگاهم به ویلیام افتاد. اون لبخندی زد و گفت: _رسپی این نوشیدنی مخصوص خودمه.امتحانش کن. دستان یخ زده ام دور لیوان نوشیدنی گره خورد. مقداری از محتویات داخل لیوان رو خوردم. طعم شیرین و خنکی داشت. ترکیب چند میوهی مختلف که نمیتونستم دقیقاً تشخیصشون بدم. لیوان رو روی میز گذاشتم. _خوبه. ویلیام لبخند کمرنگی زد و سرش رو تکون داد. +خوشحالم که خوشت اومده. نگاهی کوتاه بهش انداختم و دوباره مشغول بازی کردن با انگشتانم شدم. نمیدونستم باید چه رفتاری داشته باشم. نه اون دیگه پسرک شیطون و پرحرف دوران کودکیام بود و نه من اون دختر کوچولویی بودم که همیشه دنبالش راه میافتاد. نه سال گذشته بود. نه سالی که برای من پر از انتظار بود و ظاهراً برای اون، پر از اتفاقات تازه. صدای خندهی عمو از پشت میز بلند شد. +ویلیام! پسرم، چرا اونجا نشستی؟ بیا اینجا ببینم. هنوز کلی حرف داریم. ویلیام نگاهی به عمو انداخت و بعد دوباره به من نگاه کرد. +ببخشید. بدون اینکه منتظر جوابم بمونه، از جاش بلند شد و به سمت میز خانواده رفت.
نفس آرومی کشیدم. بالاخره میتونستم بدون اینکه نگران برخورد نگاهمون باشم، اطرافم رو نگاه کنم. رستوران زیبا بود. دیوارهای تیره، چراغهای طلایی و میزهایی که با دقت چیده شده بودن، فضای شیک و گرمی ایجاد کرده بودن. بوی غذاهای مختلف در سالن پیچیده بود و صدای ملایم موسیقی، سکوت بین گفتوگوها رو پر میکرد. نگاهم به ویلیام افتاد. کنار عمو نشسته بود و با دقت به حرفهاش گوش میداد. گاهی لبخند میزد و گاهی سرش رو به نشانهی تأیید تکون میداد. چقدر تغییر کرده بود. پسرکی که قبلاً با لباسهای رنگارنگ و موهای نامرتبش توی حیاط خونهمون میدوید، حالا با کتوشلوار مشکی و موهای مرتب، درست مثل مردهای بزرگسال رفتار میکرد. نگاهم رو ازش گرفتم. شاید مشکل همین بود. من هنوز همون ویلیام قدیمی رو توی ذهنم نگه داشته بودم؛ همون پسری که قبل از رفتنش قول داده بود هیچوقت فراموشم نکنه. اما حالا که برگشته بود، نمیدونستم چقدر از اون پسر هنوز در وجودش باقی مونده. مدتی بعد، مادرم از کنارم بلند شد و به سمت زنعمو رفت. مادربزرگ هم که ظاهراً از دیدن نوهی عزیزش سیر نمیشد، صندلیش رو جلو کشید و شروع کرد به پرسیدن سؤالهای مختلف. +مادرجان، اونجا خوب غذا میخوردی؟ خودت آشپزی میکردی یا از بیرون غذا میگرفتی؟ ویلیام خندید. +مامانبزرگ، من برای آشپزی رفتم ایتالیا! اگه خودم غذا درست نمیکردم که باید همون روز اول برمیگشتم. مادربزرگ با دست به بازوش زد. +حالا چرا میخندی؟ من از کجا بدونم اونجا چه خبره؟ ویلیام دستش رو روی دست مادربزرگ گذاشت و با لبخند جوابش رو داد. نگاه کردن بهشون باعث شد لبخند کوچیکی روی لبم بشینه. مادربزرگ همیشه ویلیام رو بیشتر از بقیهی نوههاش دوست داشت. البته هیچوقت این موضوع رو قبول نمیکرد، اما همهمون میدونستیم که اون دو نفر رابطهی خاصی با هم دارن. مادربزرگ چیزی در گوش ویلیام گفت که باعث شد پسرعمویم با خنده سرش رو پایین بندازه. برای لحظهای دلم خواست بدونم چی بهش گفته. مثل قدیم. مثل وقتی که هر اتفاق کوچیکی بینمون میافتاد، با هم پچپچ میکردیم و بعد از خنده رودهبر میشدیم. اما این بار من بیرون از اون دایره بودم. من دیگه از شوخیهاش خبر نداشتم. از اتفاقات زندگیش چیزی نمیدونستم. و اون هم از من. انگار نه انگار که زمانی تمام دنیای کودکیمون در هم خلاصه میشد. نگاهم رو پایین انداختم و به دستهام خیره شدم. دیگه نمیخواستم بهش نگاه کنم.
حدود یک ساعت بعد، مهمونی کمکم رو به پایان بود. پدر و عمو دربارهی برنامههای آیندهی رستوران صحبت میکردن و مادرم و زنعمو هم مشغول خداحافظی با چند نفر از آشنایان بودن. من کنار مادربزرگ ایستاده بودم و کیفم رو روی شونهام مرتب میکردم. +سویا جان، برو از ویلیام خداحافظی کن. شاید تا مدتی نتونیم دوباره ببینیمش. با شنیدن حرف مادربزرگ، نگاهم ناخودآگاه به سمتش چرخید. ویلیام کنار در ورودی ایستاده بود و با یکی از کارکنان رستوران صحبت میکرد. _بعداً میبینمش مامانبزرگ. مادربزرگ اخم کوچیکی کرد. +بعداً یعنی کی؟ همین الان برو. لبخند مصنوعیای زدم. _باشه. قدمهام رو به سمت در برداشتم. ویلیام درست همون لحظه سرش رو چرخوند و نگاهمون به هم افتاد. برای چند ثانیه، هیچکدوم حرکتی نکردیم. بعد از کارکن رستوران خداحافظی کرد و به سمتم اومد. +میخواید برید؟ سرم رو تکون دادم. _آره. نگاهش برای لحظهای روی صورتم ثابت موند. +امیدوارم بهتون خوش گذشته باشه. بهتون؟ همین یک کلمه کافی بود تا فاصلهی بینمون رو دوباره به یاد بیارم. پسرعمویم بود؛ کسی که تمام کودکیام رو باهاش گذرونده بودم. کسی که زمانی بدون اجازه وارد اتاقم میشد، وسایلم رو برمیداشت و بعد با خنده فرار میکرد. حالا مقابلم ایستاده بود و با من مثل یکی از مهمونهاش صحبت میکرد. لبخند کوتاهی زدم. _ممنون. رستوران قشنگیه. نگاهش برای لحظهای به اطراف چرخید. +ممنون. خوشحالم که خوشت اومده. دیگه چیزی برای گفتن نداشتیم. یا شاید هم حرفهای زیادی داشتیم که هیچکدوم جرئت گفتنشون رو نداشتیم. نگاهم رو ازش گرفتم. _خب، شب بخیر. +شب بخیر، سویا. از کنارش گذشتم. فقط چند قدم از در فاصله گرفته بودم که صدای ویلیام رو شنیدم. +سویا! ایستادم. آروم برگشتم و نگاهش کردم. چند قدم اونطرفتر ایستاده بود و دستهاش رو داخل جیب شلوارش فرو برده بود. برای لحظهای انگار میخواست چیزی بگه. اما در نهایت فقط لبخند کوچیکی زد. +مراقب خودت باش. قلبم بیاختیار فشرده شد. همین؟ بعد از نه سال، تمام حرفی که برای گفتن داشت همین بود؟ لبخند کمرنگی زدم. _تو هم همینطور. و بعد به سمت خانواده ام رفتم.
پسرک دیگه تبدیل به مردک شده😀😀😀😀
حس سوفیا رو درک میکنم چون خودم این تجربه رو با پسرعموم داشتم😂 دوستای کودکی و حالا که بزرگ شدیم هیچی بینمون نیست😂😂😂
باز ویلیام خیلی خوب رفتار کرده حداقل احترام که حالیش میشه🤓 پسرعموی من اصلا باهام حرف هم نمیزنه....! البته الان ناراحتی و کینه ندارم چون فراموشش کردم🥰 ولی ببینیم این داستان چجوری پیش میره😃
خلاصه قشنگ بود... دوسش داشتم🫀
تو نوشتن موفق باشی خوشگله💕
وای باورم نمیشه شبیه داستان من توی زندگی واقعی وجود داشته🤭
آره بوده ولی بدون به اون جذابی داستانت نیست💕
_بی صبرانه منتظر پارت بعدیم ام..🎀
هر وقت کامنت تو رو زیر پستام میبینم:🤩💖🌟
_🥲🌸💖>>>>
عالییییی بوددد💖💖🫂🫂🫂
خوشحالم که خوشت اومده عزیزمم🫂💞