پشتِ پنجره، باران داشت آرامآرام موهایش را شانه میزد و من توی آینه، ردِ رژِ صورتیِ محو را روی لبم میکشیدم؛ همان رنگی که میگفتی شبیه غروبِ لسآنجلس است وقتی خورشید توی اقیانوس غرق میشود. عطرِ گاردنیا توی اتاق میپیچید و پردههای حریر، با باد میرقصیدند مثل روحِ دخترانی که عاشق شدهاند و بعد، فراموش.
توی فنجانِ چینیِ گلدار، چای سرد شده بود و من هنوز به آن صندلیِ خالی نگاه میکردم. صندلیای که بوی تو را داشت؛ بوی چرم و تنباکو و تابستانِ از دست رفته. روی گرامافون، صفحهای قدیمی میچرخید و زنی با صدای مخملی از عشقی میخواند که هرگز کامل نشد.
من دختری بودم با قلبِ صورتی و رؤیاهای خیس. دختری که توی ماشینِ کروکِ قرمز، با عینکِ آفتابی، توی خیابانهای خلوت رانندگی میکرد و آهنگهای غمگین گوش میداد، فقط برای اینکه حس کند یک قهرمانِ فیلمِ نوآر است. دختری که زیر نورِ مهتاب، توی استخرِ خالی میرقصید و اسمِ تو را زیر لب زمزمه میکرد.
عشق، مثلِ یک سیگارِ نیمهکشیده توی پیپِ نقرهای بود؛ داغ، زودگذر و با طعمِ تلخی که تا صبح توی گلویت میماند. من عاشقِ آن لحظههای لرزان بودم؛ لحظهای که دستت موهایم را کنار میزد و به چشمهایم نگاه میکرد، انگار که من آخرین قطعهی پازلِ جهانِ تو هستم.
حالا توی این بعدازظهرِ صورتی، با یک فنجان چایِ سرد و یک قلبِ نیمهشکسته، به آن روزها فکر میکنم. به آن دختری که توی آینه میخندید و فکر میکرد عشق، یک ترانهی بیپایان است. عشق اما، یک پلِ چوبی بود روی رودخانهای خروشان؛ زیبا، لرزان و گذرا.
حالا توی این بعدازظهرِ صورتی، با یک فنجان چایِ سرد و یک قلبِ نیمهشکسته، به آن روزها فکر میکنم. به آن دختری که توی آینه میخندید و فکر میکرد عشق، یک ترانهی بیپایان است. عشق اما، یک پلِ چوبی بود روی رودخانهای خروشان؛ زیبا، لرزان و گذرا.
و من هنوز، هر شب، پنجره را باز میگذارم. شاید باد، بوی تو را بیاورد. شاید ماه، اسمِ تو را زمزمه کند. شاید فردا، توی همان کافهی همیشگی، دوباره ببینمت و بگویم: «من هنوز همان دخترِ صورتیام. همان که توی رؤیاهایت گم شد و دیگر برنگشت.»
فرصت ناظریی
واووو بسیار زیبااا😭💞
مرسییی 💞
این یک عدد گاد وایبه🛐🛐🛐
واییییییی مرسییییی
حقیقت بود✨
وای لانااااا
وایبش عالیه👌🏻
قربونت برمممم واییی
وایبش خییییلی قشنگ بودددد عالییی خسته نباشییی
مرسیییی 💞
بی نظیر بود.افرینننن
مرسییی
وایبش🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐
مثل خودت نازنازییی