کسی گفت فرد عاشق اگه قبل از رسیدن به عشقش بمیره، شهید مرده. از خودم پرسیدم پس حکم آدمی که به هر اجباری دور از وطنی که عاشقشه میمیره، چیه؟ این قصه، قصهی مرگ در غربته. قصهی حماقت پدر و ظلم مادر و سیاهبختیه.قصهی مظلومیت و درده. این قصه، قصهی سوگ سیاوشه.
قصهی سیاوش از ماجرای شکار دو تن از پهلوانان ایران زمین شروع میشه. طوس و گیو. در میانهی شکار، در نزدیکی مرز توران، طوس و گیو خوبرویی رو تنها و سرگردون پیدا میکنند. گلوی جفتشون پیشش گیر میکنه و در نهایت بدترین تصمیم ممکن رو میگیرند: برای داوری به پیش کیکاووس برن. یه چیزی که همین اول مهمه بدونید، سطح حماقت کیکاووسه. یعنی این بشر در لول متفاوتی از حماقت نسبت به هر پادشاه و حکمرانیه که تا به حال ایران به خودش دیده. در حدی که حتی یک روز با تختی که به چهار عقاب بسته شده بوده به آسمان میره تا آسمانها رم فتح کنه. اما این، داستان دیگریه.
کیکاووس زن زیبارویی که پهلوانانش شکار کرده بودند رو میبینه و در همون نگاه اول پسند میکنه. پس به طوس و گیو میگه که این شکار لقمهی اندازه دهن شما نیست. و زیباروی قصه ما هم، مشخصا ترجیح میده که پادشاه ایران رو به همسری انتخاب کنه. مدتی بعد، از وصلت این دو، نوزاد پسری متولد میشه با صورت زیبا و موهای مجعد سیاه. اسمش رو سیاوش میذارند، به معنی پسری با موی سیاه مجعد، یا فردی که دارای اسب سیاه است. که بعدها در داستان با اسب سیاهرنگ سیاوش، شبرنگ بهزاد هم آشنا میشیم. طبق رسم و رسوم اون دوره، کیکاووس از ستارهشناسان و طالعبینان دربارش از طالع سیاوش میپرسه، و چیزی که میشنوه سخت غمگینش میکنه. که طالع سیاوش شوم و تاریکه. اینجاست که رستم پا پیش میذاره و به کیکاووس میگه تو کل این دربار یه نفر نیست که لایق بزرگ کردن این بچه باشه. و از کیکاووس میخواد که بزرگ کردن سیاوش رو به او بسپره. شاهنامه هیچ اشارهای که چی تو دل رستم میگذشته نکرده. اما ماجرای سیاوش تو شاهنامه بعد از مرگ سهرابه. شاید رستم میخواست مرگ پسرش رو با بزرگ کردن پسر فرد دیگهای جبران کنه؟اگه برای سیاوش پدر خوبی میبود، درد مرگ سهراب کمتر میشد؟ نمیدونم. هیچکس نمیدونه. شاید فردوسی هم نمیدونست.
و رستم برای سیاوش پدر خوبی بود. اون رو به زابلستان برد. دور از حماقتهای کیکاووس و ماجراهای دربار بزرگش کرد. زال سر سیاوش رو با دانش پر کرد و رستم هرچی از سواری و تیر و کمان و کمند میدونست به سیاوش یاد داد. سیاوش تبدیل به پهلوانی شد که چه از اخلاق و چه از قدرت، نظیری نداشت. سالها گذشت و سیاوش بزرگ شد. وقت برگشتن به پیش کیکاووس رسید. رستم روی سیاوش رو بوسید و به دربار کیکاووس بردش. سیاوش برای اولین بار پدر حقیقیشو دید، و کیکاووس پر از افتخار از برازندگی پسرش شد. فوری دستور داد تا حکمرانی منطقهای رو به سیاوش بدهند. از اینجا تاریکیهای داستان سیاوش شروع میشه. اگه دقت کرده باشید من حرفی از نام و نشان مادر سیاوش نزدم. فردوسی هم تا جایی که میدونم تا حدی از اصل و نسبش گفته که اصیلزاده بوده، اما حتی نامش رو نگفته. مادر سیاوش بینام بود. از ناکجا به داستان آمد و بی صدا هم داستان محو شد. روزی سودابه، زن کیکاووس، سیاوش رو میبینه. اگه داستان یوسف و زلیخا رو شنیده باشید باقی ماجرا رو میتونید حدس بزنید. سودابه پنهانی به سیاوش پیغام میده که شبانه به شبستان (hرمsرای ایرانی) بیا. اما سیاوش در حالی که شوکه شده بوده درخواست سودابه رو رد میکنه.
اما این نقطه تاریک داستان نیست. تاریکی داستان جاییه که بفهمیم تو نسخههای قدیمیتر داستان، سودابه نامادری سیاوش نیست، بلکه مادرشه. این ماجرا اینقدرناراحت کننده بوده که در بازگوییهای بعدی داستان، تغییرش میدن. برای همین مادر سیاوش از ناکجا میاد و بی سر و صدا از داستان حذف میشه. (برای اطلاع بیشتر از این ماجرا، بهتون پیشنهاد میکنم به پادکست فردوسیخوانی مراجعه کنید که جناب خادم آنجا این موضع رو به صورت کامل توضیح دادهند.) پس سودابه یک دل نه صد دل عاشق سیاوش شده و بیتاب. اما سیاوش دم به تله نمیده. سودابه برای رسیدن به مراد دل راهی غیر از خدعه و حیلهگری نمیبینه. از کیکاووس میخواد تا سیاوش رو برای دیدن خواهرانش به شبستان بفرسته. به حماقتهای کیکاووس اشاره کردم؟ بدون هیچ بحث و فکری قبول میکنه. کیکاووس سیاوش رو به پیش خودش میخونه و ازش میخواد که به شبستان بره. سیاوش که در دامان رستم و زال و به دور از پدر واقعیش بزرگ شده، خیره میمونه. درخواست کیکاووس رو نمیفهمه. سیاوش با سطح حماقت پدرش آشنا نبود. فکر میکنه شاید کیکاووس میخواد امتحانش کنه. سیاوش، طفل معصوم خوشخیال. سیاوش به شبستان میره. سودابه اونجاست. بر تخت بلندی نشسته و قد و بالای سیاوش رو نظاره میکنه. با نزدیک شدن سیاوش بلند میشه و در آغوشش میگیره و با ذکر «چنین خوب چرایی» سر و روی سیاوش رو بوسه باران میکنه. سیاوش عقب میکشه و سعی میکنه با بقیه معاشرت کنه تا از سودابه دور بمونه.
سودابه ماجرا رو رها نمیکنه. احتمالا تا اینجا فهمیدید که در اون زمان روابط دربار ایرانیان هم گیم اف ترونزی بوده. پس قاعدتا نباید شوکه بشید که سودابه از کیکاووس میخواد که سیاوش رو به عقد یکی از خواهرانش در بیاره که نکنه یه همچین لعبتی از چنگ خانواده خارج شه و به دست غیر بیفته. کیکاووس که کلا در مقابل خواستههای سودابه حرفی نداره. ذوبه در زنش. سودابه به بهانه این که سیاوش یکی از خواهرانش رو انتخاب کنه باز هم اونو به شبستان و پیش خودش میخونه. از سیاوش میخواد تا انتخاب خودش رو بگه، و سیاوش که کلا از تمام این ماجراها مات و مبهوت بوده ساکت میمونه. سودابه از سکوت سیاوش سواستفاده میکنه که: نمیتونی انتخاب کنی؟ حق داری. کنار خورشیدی مثل من طبیعیه که زیبایی کسی به چشمت نیاد. بیا و با من باش. کیکاووس از زر و سیم و دولت بینیازت میکنه و من از چیزهای دیگه. سیاوش به فکر فرو میره. اخلاق نرمی داشته. دنبال ماجرا ساختن و دردسر نبوده. چه کرده بودند این زابلیان تو تربیت این بچه :) فکر میکنه بیدردسرترین راه رو انتخاب کنه. به سودابه میگه که تو واقعا زیباترینی و به همین دلیل تنها شاهه که لایق توست. برای من یکی از دختران تو کافیه.
سودابه تو موقعیت بدی بوده. به خواستهی دلش اعتراف کرده بوده و پس زده شده بوده. شاید ترسید که سیاوش ماجرا رو به گوش کیکاووس برسونه. شاید مغرورتر از پس زده شدن بود. هر چی بود، دست در گریبان برد و پارهش کرد. چنگزنان بر صورت خود جیغ و فغان شروع کرد. خبر ماجرا به گوش کیکاووس رسید. شتابان به سمت شبستان دوید. سودابه رو خونین و مالین و گریان بر زمین دید. شنید که سیاوش چگونه قصد تع.رض به سودابه داشته و سودابه در مقابلش ایستاده. که سودابه چطور به شاه وفادار مونده و سیاوش بهش بیحرمتی کرده...
نخست
نمیدونم چرا یاد سووشون افتادم