ببینید چه زود براتون پارت دوم رو گذاشتم🤭
با صدای مادرم چشمانم را بازکردم. مادر دست به کمر،با اخمی بزرگ به من نگاه میکرد. +سوفیااااا!پاشو دیرت شده.چقدر صدات کنم دختر.پاشو دیگهههههه. با جمله آخر مادرم که دست کمی از داد زدن نداشت،از جام پریدم. تازه فهمیدم خیلی خوابیده بودم. مادر با گفتن جمله عجله کن،از اتاق بیرون رفت. سریع آبی به دست و صورتم زدم و از توی کمد،لباسی بیرون کشیدم و پوشیدم. ساعت جدیدی که دیشب هدیه گرفته بودم را دست کردم و از اتاق بیرون رفتم. مادربزرگ پشت میز نشسته بود و درحال نوشیدن لیوان شیرش بود. مادر جلوی گاز ایستاده بود و محتویات داخل ماهیتابه را با کفگیر چوبی هم می زد. سمت یخچال رفتم.وقت خوردن صبحانه را نداشتم. مادر متوجه من شد و سمتم برگشت. دست چپش را به کمر زد و دست راستش را همراه با کفگیر به سمت من گرفت. با اخطار گفت که بشینم و صبحانه بخورم. سریع تیکه کیک تولدی که دیشب به دلیل زود خوابیدن نخورده بودم،از یخچال خارج کردم. چنگال را درون کیک زدم و با دوتا گاز بزرگ کل کیک را تمام کردم. ظرف کیک را همراه با چنگال روی میز گذاشتم و سمت کفشم رفتم.
مادر در حال غر زدن بود. از او تشکر کردم و از خونه خارج شدم. خودم رو به ایستگاه اتوبوس رسوندم. من تازه توی این شرکت شروع به کار کرده بودم.بی نظمی قابل قبول نبود. سوار اتوبوس شدم. دستم را داخل کیف کردم و یکی از بلیط های اتوبوس که دیشب از مادربزرگ هدیه گرفته بودم را به راننده دادم. روی صندلی سفت و سخت اتوبوس نشستم.از پنجره به بیرون نگاه کردم. امروز هوا صاف بود و نسیم بهاری،لا به لای برگ درختان می وزید. بعد از چند دقیقه از اتوبوس پیاده شدم و به سمت شرکتی که در اون کار میکردم رفتم. حالا رو به روی درب شیشه ای بزرگ شرکت ایستاده بودم. دستی به کت شلوار رسمی سورمه ای رنگم کشیدم و وارد شدم. کارت کارمندی ام را داخل دستگاه جلوی درب زدم. وارد آسانسور شدم و دکمه طبقه بیستم را فشردم. شرکت ۲۵ طبقه داشت که اتاق رئیس طبقه آخر،و محل کار گروه ارتباطات طبقه بیستم بود.جایی که من کار میکردم.
از آسانسور خارج شدم. در حینی که به سمت میز کارم میرفتم،به بقیه کارمند ها سلام کردم. صندلی چرخدار را عقب کشیدم و پشت میز نشستم. من دانشجوی رشته مدیریت بازرگانی بودم. تازه یک ماه بود که توی شرکت پخش مواد غذایی کار میکردم. شغلم اینجا بازاریابی بود. پرونده های همکاری شده با رستوران ها زیر نظر من و همکار هام بود. برای بازاریابی و مطمئن شدن از رضایت مشتری ها،هفته ای یک بار اختصاص داشت به کار میدانی. یعنی چک کردن حضوری رستوران ها و مواد اولیه فروخته شده. سیستم را روشن و شروع به کار کردم. ساعت ها گذشته بود و خورشید جایش را به ماه داده بود. کش و قوسی به کمرم دادم و نگاهی به سالن انداختم. همه میز ها خالی بود. همه رفته بودند به جز من و دو نفر دیگر. از جایم بلند شدم.کیفم را روی دوش انداختم و کاغذ های پرینت شده را از روی میز برداشتم. از بقیه خداحافظی کردم و به سمت آسانسور رفتم.
منتظر آسانسور بودم. نگاهی به ساعت مچی جدیدم انداختم. ساعت ۱۱ شب بود.ساعت پایان کار ۹ شب بود و امروز دو ساعت اضافه کاری مونده بودم. امروز یکی از شلوغ ترین روز های کاریم توی یک ماه گذشته بود. از خستگی،سرم را پایین انداخته بودم. درب آسانسور باز شد. یک جفت کفش مردانه واکس خورده براق،در دید رأسم قرار گرفت. همانطور که سرم پایین بود وارد آسانسور شدم. یک گوشه ایستادم و سرم را به دیوار فلزی و سرد آسانسور،تکیه دادم. نگاهم به مرد رو به رویم افتاد. از پشت،چهره اش مشخص نبود. کت شلوار مشکی ساده ای به تن داشت. دست هایش در جیب شلوارش بود. از پشت سر هم میتوانستم چهره جدی اش را تشخیص دهم. همانطور که ایستاده بود،سرش را چرخاند. نیمرخش از بین شونه های پهنش نمایان شد. با چشمانم،نیمرخش را آنالیز کردم. پوست گندمی داشت. ابرو هایش در هم گره خورده بودند. چشمان قهوه ای رنگش جدی بود. دماغ بی نقص و زیبایی داشت. لبانش تکان خورد: +کدوم طبقه میرید؟ سرم را صاف کردم و برگه های داخل دستم را بغل کردم.آروم کلمه لاوی را لب زدم. مرد اتوکشیده مقابلم،دستش را از جیب بیرون آورد و دکمه لاوی را فشار داد. آسانسور در طبقه مورد نظر ایستاد. درب،با کمی مکث باز شد. شخصی پشت در های آسانسور ایستاده بود. با دیدن من و مرد داخل آسانسور،تعظیم کوتاهی کرد و گفت: +خسته نباشید رئیس.تشریف می برید؟ مرد،بدون هیچ صحبتی سر تکون داد و از آسانسور خارج شد. رئیس؟او رئیس شرکتی بود که من در آن کار میکردم؟ در این یک ماه که شروع به کار کرده بودم هیچ گاه او را ندیده بودم.
بلاخره به خانه رسیده بودم. با پدر روی مبل جلوی تلویزیون لم داده بودیم و در حالی که فیلم تماشا می کردیم،راجب اتفاقات روز صحبت میکردیم. من از کار توی شرکت می گفتم و پدر از دانشگاه. پدرم استاد دانشگاه بود. در بین صحبت ها،پدر ناگهان از حالت لم داده خارج شد و صاف روی مبل نشست. صدایش را بلند تر کرد و خطاب به مادربزرگم که داخل آشپزخانه بود گفت: +مژدگانی بده مادر.نوه عزیزت امروز از ایتالیا برگشت. مادربزرگ از خوشحالی،به سرعت سمت پدر آمد و روی مبل نشست. دستش را روی بازو پدر گذاشت و گفت: +جدی میگی؟ویلیام برگشته؟ پدر با قیافه ای پیروزانه،به نشانه مثبت سر تکان داد. خودم را روی مبل تکان دادم. جوری که انگار این بحث برایم اهمیت نداشت،پرسیدم: _چرا به ما خبر ندادن برای استقبال به فرودگاه بریم؟ پدر به مبل تکیه داد. +شرایطش رو نداشتن. شرایط؟چه شرایطی برای استقبال وجود داره؟ پدر گوشی اش را از روی میز برداشت و گفت: +اما عموت عکس های فرودگاه رو برام فرستاده. با تموم شدن جمله پدرم،مثل تیر رها شده از تفنگ به سمت گوشی پدرم هجوم آوردم. سرم کاملا روی گوشی پدرم بود. منتظر دیدن چهره پسرک بودم. پدر با تعجب پرسید: +فکر نمیکنی کلت اجازه دیدن به ما نمیده؟این حجم از کنجکاوی برای چیه؟ سوال آخرش رو با تک خنده پرسید. سرم را از گوشی پدر فاصله دادم. پدر عکسی را باز کرد. عکس زن عمو داخل کافه فرودگاه بود. ورق زد. عکس بعدی،زن عمو در حال راه رفتن بود. عکس بعدی باز هم از زن عمو بود که دسته گلی را در دست گرفته بود. عکس بعدی و بعدی،باز از زن عمو در ژست های مختلف بود. پدر و مادربزرگ در حال تجزیه و تحلیل زن عمو بودن. نچی زیر لب گفتم و با نا امیدی روی مبل،سر جایم نشستم. پدر عکسی را ورق زد و گفت: +آهااا پیداش کردم.این دیگه از زن عموت نیست. سریع به امید دیدن ویلیام،به گوشی پدر نگاه انداختم. یک سلفی ساده از خود عمو بود. انقدر کنجکاو دیدن ویلیام بودم،که چیز دیگری برایم اهمیت نداشت. چهره اش چقدر تغییر کرده بود؟
با اینکه پارت بعدی اومده گفتم نظرمو بگم (((:
خیلی قلم روانی داری میتونم بفهمم چی به چیه💕 خیلی خوب بود.
حس میکنم رئیس شرکت از اون مردایی هست که دخترا واسش میمیرن ولی به کسی اهمیت نمیده😂
منتظر پارت بعدیت هستم (که اومده🤭)
مرسی عزیزممم🤗🌙💛
_زیبا بود؛🌸🌀
به طرز عجیبی وایب خواستگاری تجاری رو میداد ،
مرسی قشنگممم🫂💗
یک احساسی بهم میگه رئیس شرکت ویلیام بود🤠😀
خسته نباشییی🍂🌸
حیحی🤭
فردا ادامش رو میزارم منتظر باش🤗⭐
🤭😛✨✨✨
نه ویلیام مگه رستوران نداشت😭😭 اونجا چیکار میکنه؟