شوالیه گفت: «داستان ما رو با یه دلیلی به اینجا کشونده.»
طنینِ آن جمله هنوز در حافظهام زنده بود. ساعاتی پیش از نیمهشب، سکوتِ اتاق تنها با لغزشِ مداومِ مدادم بر کاغذهای کاهی میشکست. غرق در طراحی بودم که متوجه شدم بیحرکت به گوشهای از اتاق خیره مانده است. لحظاتی بعد، چشمانش بر چشمانم قفل شد و گفت: «داستان ما رو با یه دلیلی به اینجا کشونده.»
آن شب واکنشی نشان ندادم؛ تنها به نجوا گفتم: «آره خب، شاید.» و نگاهم را به دفترم سپردم. به آن سکوتهای طولانی، جملات گنگ و خیرهشدنهای مبهمش عادت داشتم؛ اما صبحِ روز بعد، وقتی خبرِ خروجش از شهر برایِ یک مأموریتِ ناگهانی پیچید، نگران نشدم. غیب شدنهایش بخشی از ریتمِ ناگزیرِ حضورش بود، اما این بار، چیزی در لحنِ آن جملهیِ پیشین متفاوت به نظر میرسید.
دو هفته گذشت. نامههایی که پدرم، پادشاه، برایش میفرستاد، بیپاسخ میماند. نامهٔ آخر سرشار از استیصال و اقتداری شکسته بود: «هر جا هستی، هر کاری میکنی، برگرد. میدونم کاری رو شروع کردی که نباید. اگه تا دو روز دیگه برنگردی، دستورِ قـ...ـتلت رو به تمامِ قلمرو ابلاغ میکنم. فقط برگرد.»
چرا رفته بود؟ پاسخی نداشتم و ترسی به جانم افتاده بود که مانع از جستوجویِ حقیقت میشد. زندگی به عنوانِ یک پرنسس در این قصر، ملالآورتر از آن بود که هیجانِ واقعیاش را جز در حضورِ او بیابم. او بود که سوارکاری و شمشیرزنی را به من آموخت، و بیشتر از همه، هنرِ زیستن در میانِ حصارهایِ سلطنتی را.
غرق در این افکار بودم که فریادِ پدرم سکوتِ تالارِ ضیافت را درهم شکست. هراسان به تالار دویدم. مشاور، با صدایی لرزان خطاب به پدرم گفت: «سرورم... پیغام از اوالون تازه به دستمان رسیده. فیلیپ رو در سواحلِ شرقی پیدا کردن.» پدرم، بهتزده پرسید: «کجاست؟ چرا این قدر دیر؟»
مشاور مکثی طولانی کرد: «جسـ...ـدش رو پیدا کردن.» صدایِ فرو ریختنِ جهانم را شنیدم. زمزمه کردم: «اون... مـ..ـرده؟» نگاهها به سویم چرخید. یکی از مشاوران قدمی پیش نهاد: «نمیخواستیم توی جشن بازگو کنیم، اما... ظاهراً بعد از در...گیری و زخـ...ـمی عمیق، از بالای صخره پایین پرت شده.» پدرم نامم را فریاد زد: «رز! صبر کن!»
ممنونم ناظر:)
نخست خون آشامی؟
شاهکار بود
سرنوشت بود؟ یا حماقـ..ـت او؟ به لیست جالب؛ افزوده شد.
توسط آدمک
مرسی
حماقت او🤝
نکته دقیقی بود_
💖😭💖
🛐😭🛐
عالی.
ممنونم
خیلی قشنگ بودد
ممنونم الهاندرو
شاعر یعنی تو!
🛐🛐🛐
خیلی خیلی قشنگ بود!
واقعا لیقات دسته شعر و ادبیات همچین رقم کم لایکی نیست،و همین نشون میده سازنده های پستای شعر گونه از ته قلبشون شعر میسراین، نه بابت لایک(:
خیلی خوشحال شدم که اینو گفتی عزیزم.
همین که بعضیا هر چند کم بهم گوش میدن برام کافیه:)
خیلی قشنگ بودد😭💞
متشکرم:)