بازهم حرفی نیست
آن شب برخلاف شبهای دیگر بسیار سرد و آزاردهنده بود، تنها سکوت و صدای وزش باد که از میان برگ درختان میگذشت تمام آن فضای تاریک و غبارآلود را پُر کرده بود.
کنارت زانو زدم و دستانت را در دستانم گرفتم اما، اما دیگر آن گرمای قبل را نداشت، اتاقی که قبلا با صدای خندههای تو پُر بود حالا جایاش را به یک سکوت مطلق داده بود، سکوتی که از هر قضاوت شدن و دروغ دردناکتر بود.
نگاهت میکنم اما اینبار این دیدار ما تفاوت زیادی دارد. چهرهی تو، همان چهرهای که روزی لبخند بر لب داشت و صدای خندههایش تمام دردهایم را از بین میبرد حالا بسیار آرام و ساکت غرق در خوابی طولانی شده است که هیچگاه قرار نیست از آن بیدار شود.
دستانم را بر صورتت میگذارم، تضاد بین دستان گرم من و پوست سرد تو قلبم را به درد میآورد. تار موهای سیاهات را کنار میزنم تا بتوانم به چشمانت نگاه کنم اما، اما حال چشمانت بسته است، پلک هایت سنگینی کردند و باعث شدند تو چشمانت را برای همیشه ببندی زیرا این خستگی توان باز نگه داشتن آنها را از تو گرفته بود. زمانی که به آن دو چشم تیرهات خیره میشدم و ساعتها غرق در زیباییهایشان میشدم با خود فکر میکردم، چطور خداوند چنین انسانی را آفریده است؟! گویی او از میان فرشتگاناش یکی را برگزیده است و آن را به من بخشیده است!
تمام خاطرههایمان مثل برق و باد از ذهنم میگذرند، صدای خندههایت، آن لبخندهایت که زیر نور خورشید میدرخشیدند، آن دستان گرمت که مرا محکم در آغوش میگرفتند و آن حرفت که گفتی ما بازهم یکدیگر را ملاقات میکنیم.. نمیگویم دروغ گفتهای! اما عزیز من، قرار نبود دیدار دوبارهی ما اینگونه باشد..
دستانم میلرزند اما اهمیتی نمیدهم و محکم آن تن خسته و بیجان ات را در آغوش میگیرم. دستانت را میبینم، همان دستانی که روزی دستانم را گرفتند و مرا از سیاهی بیرون کشیدند اکنون آثاری از زخم و کبودی رویاش نشسته است. دیدن آن زخمهایت برام دردناک بود، پیش خود میگفتم کاش میتوانستم تمامی آنها را درمان کنم.
چشمانم، چشمانم دیگر نتوانستند مقاومت کنند، اشکهایم بی اختیار روی دستانت میریزند. نامت را فریاد میزنم، در انتظار یک لرزشی در دستانت، یا حتی فقط صدای آرام و لرزان نفسهایت میمانم اما.. هیچ صدای آشنایی به گوشم نمیرسد، باور نمیکنم حتما، حتما اگر بیشتر نامت را فریاد بزنم تو میشنوی و چشمانت را باز میکنی. اما اینطور نشد، گویی واقعیت دارد، تو رفتهای آن هم تنها و بدون من! تو رفتی و مرا در این جهان با این انسان های پَست تنها گذاشتی.
حال به حرفت پی میبرم عزیز من تو حقیقت را میگفتی، اگر از چیزی ترس داشته باشی همان ترس بر سر خودت خواهد آمد و دقیقا همان شد، من تو را از دست دادم دقیقا همان اتفاقی که ازش ترس داشتم رخ داد. من روزها و شبها آرزو میکردم که هیچزمانی تو از پیشِ من نروی اما، اما نشد، گویی تقدیر ما بود که چنین فاصله زیادی میان ما جا خشک کند و برای همیشه بماند.
عزیز من، من انتظار داشتم دیدارمان خیلی زیبا باشد، اما بسیار دردناک شد. حال تو رفتهای و من در تنهایی خود ماندهام. میدانم، میدانم صدایم را میشنوی پس با تو سخن میگویم و برایت اشک میریزم، چنان برایت اشک میریزم که حتی اگر شنیدن صدای من هم ممکن نباشد، فریادهایی از خود سر میدهم که گوش تمام جهان را کَر کند. کاش دیدار آخرمان با یک آغوش گرم تمام میشد نه با اشکهایی که هیچگاه تمامی ندارند..
خیلیییی قشنگ بود ✨
خسته نباشی قشنگم ❤
ممنونمم عزیزمن🌚💕
عالی بود
خسته نباشی چویایمن(:
خیلی ممنون مهلااا✨
صدا زدن اسمم از سمت تو>>>
قربونت عزیز من(:🫂
' قرارمان این نبود به لیست بهترینها افزوده شد.
توسط هه جو؛
ممنونم✨
عالی✨
مرسییی✨
خیلی زیبا بود
ممنونم✨
خیلی قشنگ بود لذت بردم 😭💞
خسته نباشی عالی بود 💞
خیلی ممنونمم✨