این پست درباره ۲۰ لحظه ای که شخصیت کاراکتر های انیمه ای عوض شدن و «ممکنه اسپویل داشته باشه مواظب باشید»
01 — ایتاچی اوچیها | Itachi Uchiha ناروتو | Naruto ایتاچی از کودکی یکی از بااستعدادترین نینجاهای دهکده بود؛ اما برخلاف چیزی که از یک نابغه انتظار میرفت، خیلی زود با واقعیتهای خشن دنیای نینجاها روبهرو شد. او بیشتر از هر چیز به صلح اهمیت میداد و نمیخواست درگیری میان قبیلهی اوچیها و دهکده به یک جنگ بزرگ تبدیل شود. نقطهی تغییر زندگی او، شبی بود که مجبور شد سختترین تصمیم زندگیاش را بگیرد. ایتاچی برای جلوگیری از شورش و جنگ، قبیلهی خودش را از بین برد و تنها ساسکه را زنده گذاشت. از همان لحظه، تصمیم گرفت تمام نفرت و خشم برادرش را به جان بخرد و خودش را به عنوان دشمن او نشان دهد. بعد از آن، ایتاچی دیگر همان پسر نابغهی سابق نبود؛ او سالها با تصویری از خودش بهعنوان یک خائن زندگی کرد، در حالی که حقیقت پشت تمام کارهایش را تقریباً هیچکس نمیدانست. و وقتی ساسکه سرانجام حقیقت را فهمید، معنای تمام سالهایی که از برادرش متنفر بود تغییر کرد.
02 — سوگورو گتو | Suguru Geto جوجوتسو کایسن | Jujutsu Kaisen قبل از این اتفاق: گتو در ابتدا یکی از قدرتمندترین جادوگرهای نسل خودش و نزدیکترین دوست گوجو بود. او باور داشت جادوگرها باید از مردم عادی محافظت کنند، حتی اگر این کار به قیمت جان خودشان تمام شود. اما مأموریتهای پیدرپی و دیدن رنج جادوگرها، کمکم باعث شد نگاهش به دنیای اطرافش تغییر کند. لحظهی تغییر: نقطهی اصلی تغییر گتو زمانی بود که با واقعیت تلخ زندگی جادوگرها روبهرو شد؛ اینکه جادوگرها برای محافظت از کسانی جانشان را به خطر میاندازند که حتی نمیتوانند وجودشان را درک کنند. اتفاقاتی که برای ریکو آمانای و میساتو کوروی افتاد، ضربهی بزرگی به او زد و شک و خشمش را بیشتر کرد. بعد از آن: گتو دیگر نمیتوانست مثل گذشته به هدفش نگاه کند. باورش به محافظت از غیرجادوگرها فرو ریخت و در نهایت تصمیم گرفت راهی کاملاً متفاوت را انتخاب کند؛ راهی که او را از گوجو و دنیای جادوگران جدا کرد. از آن پسر آرام و ایدهآلگرا، شخصیتی ساخته شد که دیگر حاضر نبود برای همان آرمانهای قبلی زندگی کند.
03 — ساتورو گوجو | Satoru Gojo جوجوتسو کایسن | Jujutsu Kaisen قبل از این اتفاق: گوجو از همان نوجوانی بهعنوان قدرتمندترین جادوگر نسل خودش شناخته میشد. در کنار گتو، زندگی نسبتاً سادهتری داشت؛ مأموریت انجام میداد، شوخی میکرد و خودش را شکستناپذیر میدانست. اما یک مأموریت، نگاه او را برای همیشه تغییر داد. لحظهی تغییر: مأموریت محافظت از ریکو آمانای، گوجو را تا مرز مرگ پیش برد. شکست از توجی فوشیگورو و تجربهی نزدیک شدن به مرگ باعث شد گوجو به درک تازهای از قدرت خودش برسد و تکنیکهایش را به سطحی بالاتر برساند. اما مهمتر از آن، مرگ ریکو و اتفاقات پس از آن بود که رابطهی او و گتو را برای همیشه تغییر داد. بعد از آن: گوجو دیگر فقط یک نابغهی قدرتمند نبود؛ او تبدیل به جادوگری شد که میخواست دنیای جوجوتسو را از ریشه تغییر دهد. فاصله گرفتن گتو از او نیز باعث شد گوجو بیش از گذشته به نسل بعدی جادوگران اهمیت بدهد. از آن نقطه به بعد، قدرت برای گوجو فقط یک ویژگی نبود؛ تبدیل شد به مسئولیتی که باید از آن برای ساختن آیندهای متفاوت استفاده میکرد.
04 — مگومی فوشیگورو | Megumi Fushiguro جوجوتسو کایسن | Jujutsu Kaisen قبل از این اتفاق: مگومی از همان ابتدا شخصیتی آرام، جدی و کمحرف داشت و بیشتر از آنکه به خودش اهمیت بدهد، نگران آدمهایی بود که برایش مهم بودند. او با وجود سن کم، بار سنگینی را روی دوشش احساس میکرد و همیشه تلاش میکرد از خواهر ناتنیاش، تسومیکی، محافظت کند. لحظهی تغییر: مهمترین نقطهی تغییر زندگی مگومی، زمانی بود که تسومیکی درگیر ماجرای بازی کشتار شد و وضعیت او بهطور کامل تغییر کرد. مگومی که همیشه یکی از انگیزههای اصلیاش محافظت از خواهرش بود، ناگهان با شرایطی روبهرو شد که نمیتوانست بهسادگی آن را حل کند. بعد از آن: از آنجا به بعد، هدف مگومی دیگر فقط مبارزه با نفرینها نبود؛ نجات تسومیکی برایش به یکی از مهمترین انگیزههای زندگی تبدیل شد. اتفاقاتی که برای او و خواهرش رخ داد، مگومی را از نظر روحی بیشتر تحت فشار قرار داد و نشان داد حتی کسی که همیشه ساکت و خونسرد به نظر میرسد، میتواند در برابر از دست دادن عزیزانش کاملاً تغییر کند.
۰۵ — ارن یگر | Eren Yeager اتک آن تایتان | Attack on Titan قبل از این اتفاق: ارن در ابتدای داستان پسری بود که فقط یک آرزو داشت: آزادی. او از زندگی پشت دیوارها متنفر بود و باور داشت بیرون از آنها دنیایی وجود دارد که انسانها میتوانند در آن آزادانه زندگی کنند. همین آرزو، تمام مسیر زندگیاش را شکل داد. لحظهی تغییر: وقتی ارن به حقیقت بزرگتری دربارهی دنیای بیرون و آینده پی برد، نگاهش به آزادی دیگر مثل گذشته نبود. او متوجه شد مسیر رسیدن به چیزی که همیشه میخواست، بسیار پیچیدهتر و تاریکتر از چیزی است که تصور میکرد. بعد از آن: ارن کمکم از پسری که فقط میخواست از دیوارها فرار کند، به شخصیتی تبدیل شد که تصمیمهایش روی سرنوشت آدمهای زیادی تأثیر میگذاشت. مفهوم آزادی برای او دیگر فقط «دیدن دنیای بیرون» نبود؛ تبدیل شد به چیزی که حاضر بود برای رسیدن به آن، تصمیمهای بسیار سختی بگیرد.
۰۶ — یوجی ایتادوری | Yuji Itadori جوجوتسو کایسن | Jujutsu Kaisen قبل از این اتفاق: یوجی در ابتدا پسری پرانرژی و مهربان بود که ارزش زیادی برای زندگی انسانها قائل میشد. حتی پیش از ورود به دنیای جوجوتسو، باور داشت آدمها باید تا جای ممکن طوری زندگی کنند که در پایان، تنها نمانند. اما خیلی زود با واقعیتی روبهرو شد که با دنیای سادهای که میشناخت فاصله داشت. لحظهی تغییر: اتفاقات شیبویا نقطهای بود که یوجی را از نظر روحی بهشدت تحت تأثیر قرار داد. او شاهد اتفاقاتی شد که از کنترلش خارج بودند و احساس کرد نتوانسته از کسانی که به او اعتماد کرده بودند محافظت کند. بارِ مسئولیت و عواقب قدرت سوکونا، بیش از گذشته روی دوش او سنگینی کرد. بعد از آن: یوجی دیگر همان پسر سرخوش ابتدای داستان نبود. او با احساس گناه و مسئولیتی سنگینتر به مبارزه ادامه داد و نگاهش به زندگی و مرگ تغییر کرد. با این حال، چیزی که از او باقی ماند همان چیزی بود که از ابتدا داشت: تلاش برای اینکه مرگ آدمها بیمعنا نباشد.
07 — آرمین آرلرت | Armin Arlert اتک آن تایتان | Attack on Titan قبل از این اتفاق: آرمین از کودکی رؤیای دیدن دنیای بیرون از دیوارها را داشت. برخلاف بسیاری از سربازها، قدرت اصلی او در زور بازو نبود؛ بلکه در هوش، تحلیل و توانایی پیدا کردن راهحلهایی بود که دیگران نمیدیدند. با این حال، همیشه خودش را ضعیفتر از دوستانش، مخصوصاً ارن و میکاسا، میدانست. لحظهی تغییر: نقطهی عطف زندگی آرمین زمانی بود که برای نجات ارن، تصمیمی گرفته شد که میتوانست به قیمت جان خودش تمام شود. آرمین در آن لحظه با وجود ترسش، حاضر شد خودش را فدا کند تا فرصتی برای شکست دشمن به وجود بیاورد. بعد از آن: آرمین دیگر فقط پسری نبود که رؤیای دیدن اقیانوس را در سر داشت؛ او مجبور شد مسئولیت بسیار بزرگتری را به دوش بکشد. آن اتفاق باعث شد جایگاهش در میان دوستانش تغییر کند و از آن به بعد، بیشتر از همیشه با سنگینی تصمیمهایی روبهرو شود که میتوانستند سرنوشت انسانهای زیادی را تغییر دهند.
08 — لیوای آکرمن | Levi Ackerman اتک آن تایتان | Attack on Titan قبل از این اتفاق: لیوای از همان ابتدا یکی از ماهرترین سربازهای بشریت بود؛ شخصیتی سرد، منظم و کمحرف که احساساتش را بهسادگی نشان نمیداد. با این حال، پشت این ظاهر جدی، برای اعضای گروهش ارزش زیادی قائل بود و تلاش میکرد تا حد ممکن از آنها محافظت کند. لحظهی تغییر: از دست دادن پیاپی اعضای تیم و دوستانش، بهخصوص مرگ سربازانی که تحت فرمان او بودند، بخشی از زندگی لیوای شد. هر بار مجبور بود با وجود تمام درد و فقدان، به مأموریت ادامه دهد و تصمیم بگیرد که جان باقیماندهها را چگونه حفظ کند. بعد از آن: لیوای بیش از پیش به کسی تبدیل شد که درد را در سکوت تحمل میکرد. او میدانست در دنیای تایتانها هیچ تضمینی برای زنده ماندن وجود ندارد، اما همچنان به جلو رفت؛ نه به این دلیل که فقدانها برایش بیاهمیت بودند، بلکه چون میخواست فداکاری کسانی که از دست داده بود، بینتیجه نماند.
09 — کن کانکی | Ken Kaneki توکیو غول | Tokyo Ghoul قبل از این اتفاق: کانکی در ابتدا پسری آرام و خجالتی بود که بیشتر ترجیح میداد در دنیای کتابها زندگی کند. او انسانی معمولی بود که از خشونت فاصله میگرفت و هیچ تصوری نداشت که زندگیاش قرار است بهطور کامل تغییر کند. لحظهی تغییر: پس از حادثهای که باعث شد کانکی بخشی از بدن یک غول را دریافت کند، او دیگر نمیتوانست مثل گذشته به زندگی ادامه دهد. حالا نه کاملاً انسان بود و نه میتوانست خودش را یک غول بداند. تلاش برای کنار آمدن با این هویت جدید و اتفاقات سختی که بعد از آن برایش رخ داد، کمکم شخصیت او را دگرگون کرد. بعد از آن: کانکی دیگر همان پسر آرام ابتدای داستان نبود. درد، تنهایی و تلاش برای زنده ماندن باعث شد نگاهش به خودش، انسانها و غولها تغییر کند. او بهتدریج فهمید برای محافظت از کسانی که دوستشان دارد، باید با بخشهایی از خودش روبهرو شود که زمانی از آنها میترسید.
10 — لایت یاگامی | Light Yagami دفتر مرگ | Death Note قبل از این اتفاق: لایت در ابتدا دانشآموزی بسیار باهوش و موفق بود که از جرم و جنایت در جامعه ناراضی بود. او خودش را فردی میدید که میتواند دنیا را به جای بهتری تبدیل کند و در ابتدا هنوز زندگی عادی خودش را داشت. لحظهی تغییر: روزی لایت دفتر مرگی را پیدا کرد؛ دفتری که به صاحبش اجازه میداد با نوشتن نام یک فرد، باعث مرگ او شود. کنجکاوی اولیهی او خیلی زود به آزمایش کردن قدرت دفتر تبدیل شد و لایت تصمیم گرفت از آن برای ساختن دنیایی که خودش آن را عادلانه میدانست استفاده کند. بعد از آن: از همانجا، مرز میان «عدالت» و «قدرت» برای لایت کمکم تغییر کرد. او از یک دانشآموز معمولی به کیرایی تبدیل شد که برای حفظ هویت و هدفش حاضر بود تصمیمهای خطرناکتری بگیرد. دفتر مرگ فقط زندگی لایت را تغییر نداد؛ نگاه او به خودش و جایگاهش در دنیا را هم برای همیشه عوض کرد.
11 — ادوارد الریک | Edward Elric فولمتال الکیمیست | Fullmetal Alchemist قبل از این اتفاق: ادوارد از کودکی به همراه برادرش آلفونس، استعداد زیادی در کیمیاگری داشت. آنها که بعد از مرگ مادرشان به دنبال راهی برای بازگرداندن او بودند، تصمیم گرفتند کاری انجام دهند که در دنیای کیمیاگری ممنوع بود؛ بازسازی یک انسان. لحظهی تغییر: تلاش آنها برای زنده کردن مادرشان شکست خورد و بهای سنگینی داشت. ادوارد پای چپش را از دست داد و برای نجات روح آلفونس، دست راستش را نیز فدا کرد؛ در حالی که بدن آلفونس کاملاً از بین رفت و روحش به یک زره متصل شد. بعد از آن: آن اتفاق ادوارد را برای همیشه تغییر داد. او دیگر فقط یک پسر نابغهی کیمیاگر نبود؛ پسری بود که باید با عواقب تصمیم خودش زندگی میکرد و برای بازگرداندن بدن خودش و آلفونس تلاش میکرد. از آن روز به بعد، هدفش فقط بهدست آوردن قدرت نبود؛ میخواست اشتباهی را که مرتکب شده بود، جبران کند.
12 — شوتو تودوروکی | Shoto Todoroki مای هیرو آکادمیا | My Hero Academia قبل از این اتفاق: شوتو از کودکی زیر فشار شدیدی بزرگ شد. پدرش، اندیور، او را بیشتر بهعنوان وسیلهای برای رسیدن به هدف خودش میدید و میخواست شوتو را به قهرمانی تبدیل کند که بتواند از آلمایت پیشی بگیرد. همین باعث شد شوتو سالها از بخشی از قدرت و گذشتهی خودش فاصله بگیرد. لحظهی تغییر: ورود شوتو به U.A. و رویارویی با میدوریا، باعث شد او کمکم با گذشتهاش روبهرو شود. در مسابقهی ورزشی U.A.، میدوریا به شوتو یادآوری کرد که قدرتش متعلق به خودش است، نه پدرش. شوتو برای اولین بار تصمیم گرفت از نیمهی آتش قدرتش استفاده کند؛ انتخابی که برای او معنایی فراتر از یک مبارزه داشت. بعد از آن: شوتو کمکم یاد گرفت گذشتهاش را از هویتش جدا کند. او دیگر نمیخواست فقط «پسر اندیور» یا نتیجهی یک پروژهی خانوادگی باشد؛ میخواست خودش تصمیم بگیرد که چه قهرمانی شود.
13 — کاتسوکی باکوگو | Katsuki Bakugo مای هیرو آکادمیا | My Hero Academia قبل از این اتفاق: باکوگو از کودکی بهعنوان پسری با استعداد و اعتمادبهنفس بالا شناخته میشد. او همیشه خودش را برای رسیدن به رتبهی اول آماده میکرد و شکست را چیزی غیرقابلقبول میدانست. رابطهاش با دکو هم از همان کودکی تحت تأثیر همین طرز فکر قرار داشت. لحظهی تغییر: شکست باکوگو در برابر دکو و تجربهی موقعیتهایی که نتوانست بهتنهایی از پسشان بربیاید، او را مجبور کرد با ضعفهای خودش روبهرو شود. کمکم متوجه شد قوی بودن فقط به معنای شکست دادن دیگران نیست و غرور و رقابت شدیدش گاهی مانع پیشرفت خودش میشود. بعد از آن: باکوگو همچنان همان شخصیت جاهطلب و رقابتی باقی ماند، اما نگاهش به قدرت تغییر کرد. او بهتدریج یاد گرفت شکست را بپذیرد، از دیگران کمک بگیرد و مسئولیت اشتباهاتش را بپذیرد. رقابتش با دکو هم از یک رابطهی صرفاً خصمانه، به چیزی پیچیدهتر تبدیل شد؛ چیزی که در آن، هر دو باعث رشد دیگری میشدند.
14 — تانجیرو کامادو | Tanjiro Kamado شیطانکش | Demon Slayer قبل از این اتفاق: تانجیرو پسری مهربان و مسئولیتپذیر بود که برای خانوادهاش هر کاری میکرد. زندگیاش ساده بود و بیشتر روزهایش را با کار کردن و مراقبت از اعضای خانواده میگذراند. بزرگترین آرزویش این بود که خانوادهاش در آرامش زندگی کنند. لحظهی تغییر: وقتی تانجیرو به خانه برگشت و با فاجعهای روبهرو شد که خانوادهاش را از او گرفت و تنها نزوکو زنده ماند، زندگی او در یک لحظه تغییر کرد. از همان زمان، تصمیم گرفت هر طور شده راهی برای نجات خواهرش پیدا کند و در عین حال با عامل این اتفاق مقابله کند. بعد از آن: تانجیرو دیگر نمیتوانست به زندگی قبلیاش برگردد. غم از دست دادن خانواده همیشه همراهش بود، اما اجازه نداد این درد مهربانیاش را از بین ببرد. او وارد مسیر شیطانکشی شد و برای نجات نزوکو و پیدا کردن حقیقت، سختتر از همیشه ادامه داد.
15 — آکازا | Akaza شیطانکش | Demon Slayer قبل از این اتفاق: آکازا پیش از تبدیل شدن به شیطان، انسانی به نام هاکوجی بود. زندگی سختی داشت و از کودکی مجبور بود برای زنده ماندن دست به کارهایی بزند که انتخاب دیگری برایش باقی نمیگذاشت. با وجود تمام سختیها، زمانی که کیزو و دخترش کوی او را وارد زندگی خود کردند، برای اولین بار احساس کرد چیزی برای محافظت کردن دارد. لحظهی تغییر: پس از اینکه کوی و پدرش بهدلیل مسموم شدن جانشان را از دست دادند، هاکوجی از شدت خشم و اندوه کنترل خودش را از دست داد. پس از آن، موزان او را به یک شیطان تبدیل کرد و هویت انسانی هاکوجی کمکم زیر خاطرات و زندگی جدید آکازا دفن شد. بعد از آن: آکازا سالها بدون اینکه گذشتهی انسانی خودش را به یاد بیاورد زندگی کرد. اما خاطرات هاکوجی کاملاً از بین نرفته بودند؛ در نهایت، هنگام رویارویی با گذشتهاش، خاطرات کوی و زندگی انسانیاش دوباره به او بازگشتند. آن لحظه باعث شد آکازا برای اولین بار دوباره با انسانی که زمانی بوده روبهرو شود.
16 — کیوجورو رنگوکو | Kyojuro Rengoku شیطانکش | Demon Slayer قبل از این اتفاق: رنگوکو یکی از هاشیراهای برجستهی سپاه شیطانکش بود؛ شخصیتی پرانرژی، صادق و سرشار از اراده که همیشه تلاش میکرد مسئولیتش را به بهترین شکل انجام دهد. او باور داشت کسانی که قدرت بیشتری دارند، وظیفه دارند از افراد ضعیفتر محافظت کنند. لحظهی تغییر: مأموریت قطار موگن، نقطهای بود که سرنوشت رنگوکو و همراهانش را تغییر داد. رویارویی با آکازا، رنگوکو را وارد نبردی سخت کرد؛ نبردی که در نهایت به مرگ او انجامید، اما او تا آخرین لحظه از تانجیرو و دیگران محافظت کرد. بعد از آن: مرگ رنگوکو فقط پایان زندگی او نبود؛ تبدیل به نقطهای مهم برای تانجیرو و همراهانش شد. آخرین حرفها و ارادهی او باعث شد آنها با انگیزهی بیشتری مسیرشان را ادامه دهند. رنگوکو دیگر کنارشان نبود، اما تأثیری که روی آنها گذاشته بود، باقی ماند.
17 — کیسوکه باجی | Keisuke Baji توکیو ریونجرز | Tokyo Revengers قبل از این اتفاق: باجی یکی از اعضای بنیانگذار توکیو مانجی گنگ بود و برای مایکی و دوستانش اهمیت زیادی قائل بود. او شخصیتی سرسخت و گاهی غیرقابلپیشبینی داشت، اما پشت آن ظاهر خشن، وفاداری عمیقی به دوستانش پنهان بود. لحظهی تغییر: وقتی پای والهالا و کیساکی به میان آمد، باجی عمداً از تومان فاصله گرفت تا بتواند از درون، حقیقت پشت اتفاقات را پیدا کند. او حتی حاضر شد دوستانش را برای مدتی مقابل خودش قرار دهد، چون باور داشت این تنها راه محافظت از تومان و مایکی است. بعد از آن: تصمیمهای باجی مسیر زندگی مایکی و دیگر اعضای تومان را تغییر داد. در نهایت، اتفاقات والهالا به نقطهای رسید که باجی در حالی که میدانست زمان زیادی برایش باقی نمانده، آخرین تلاشش را برای محافظت از دوستانش انجام داد. مرگ او تأثیر عمیقی بر مایکی و چیفویو گذاشت و جای خالیاش را برای همیشه در تومان باقی گذاشت.
18 — اوسامو دازای | Osamu Dazai بانگو استری داگز | Bungo Stray Dogs قبل از این اتفاق: دازای در گذشته عضوی از مافیای بندر بود و برخلاف شخصیت شوخ و بیخیالی که بعدها از خودش نشان داد، آن زمان زندگی بسیار متفاوتی داشت. تنها کسی که توانست نگاه او را تا حدی تغییر دهد، اودا ساکونوسکه بود؛ کسی که برخلاف دازای، آرزو داشت روزی زندگی آرامی خارج از مافیا داشته باشد. لحظهی تغییر: مرگ اودا نقطهی عطف بزرگی در زندگی دازای شد. اودا در آخرین لحظات زندگیاش از دازای خواست مسیر دیگری را انتخاب کند و اگر قرار است از قدرتش استفاده کند، آن را برای کمک به دیگران به کار ببرد. بعد از آن: دازای پس از مرگ اودا مافیا را ترک کرد و به آژانس کارآگاهی مسلح پیوست. او همچنان همان شوخطبعی و رفتار عجیب همیشگیاش را حفظ کرد، اما مسیر زندگیاش تغییر کرده بود؛ تصمیمی که تا حد زیادی تحت تأثیر آخرین خواستهی اودا قرار داشت.
19 — آکی هایاکاوا | Aki Hayakawa مرد ارهای | Chainsaw Man قبل از این اتفاق: آکی در ابتدا شکارچی شیطان جوانی بود که بیشتر از هر چیز به انتقام از گاندویل فکر میکرد. بعد از اینکه گاندویل خانوادهاش را از او گرفت، آکی تمام زندگیاش را صرف پیدا کردن راهی برای مقابله با او کرد و بهتدریج یاد گرفت احساساتش را پشت ظاهر سرد و جدیاش پنهان کند. لحظهی تغییر: ورود دنجی و پاور به زندگی آکی، چیزی را تغییر داد که خودش انتظارش را نداشت. رابطهی میان آنها کمکم از یک همکاری اجباری به نوعی خانواده تبدیل شد؛ اما اتفاقات بعدی، آکی را مجبور کرد با ترسها و احساساتی روبهرو شود که سالها از آنها فرار کرده بود. بعد از آن: آکی دیگر فقط پسری نبود که برای انتقام زندگی میکرد. دنجی و پاور برایش به آدمهای مهمی تبدیل شده بودند و همین باعث شد هدفهایش معنای متفاوتی پیدا کنند. مسیر آکی در نهایت نشان داد که حتی کسی که تمام زندگیاش را با نفرت شروع کرده، میتواند در میان آدمهایی که هرگز انتظارش را نداشته، چیزی شبیه خانواده پیدا کند.
20 — تورو اویکاوا | Toru Oikawa هایکیو!! | Haikyuu!! قبل از این اتفاق: اویکاوا از همان ابتدا بازیکنی بااستعداد بود، اما خودش میدانست که در مقایسه با بعضی از بازیکنان نابغه، استعداد ذاتی یکسانی ندارد. با این حال، چیزی که او را متفاوت میکرد، تلاش مداوم و ارادهاش برای بهتر شدن بود. شکست برای او فقط یک نتیجه نبود؛ یادآوریای بود که هنوز راه زیادی برای پیشرفت دارد. لحظهی تغییر: شکستهای او در برابر بازیکنانی مثل کاگهیاما و تیمهایی که از نظر استعداد یا قدرت از او جلوتر بودند، او را مجبور کرد محدودیتهای خودش را بپذیرد. او فهمید که نمیتواند همیشه با تکیه بر استعداد دیگران را شکست دهد و باید نقاط قوت خودش را پیدا کند. بعد از آن: اویکاوا یاد گرفت که شکست خوردن به معنای تمام شدن مسیر نیست. او همچنان به تمرین و پیشرفت ادامه داد و به جای اینکه از وجود بازیکنان بااستعدادتر ناامید شود، تلاش کرد فاصلهی خودش را با آنها کمتر کند. شاید او نابغهای نبود که از ابتدا همهچیز برایش آسان باشد؛ اما کسی بود که حاضر نبود به خاطر این موضوع دست از تلاش بکشد.
فرصت جوجوتسویی؟
۲۰ لحظه ای که شخصیت کراکتر به کل تغییر کرد به لیست بسی خفن افزوده شد.
توسط سرفه کرد و
________________
مرسییی
عالی بوووود
مرسییی
ویژه شد مبارکهههه
مرسیییییییییییی سنپای.
یعنی فقط من دیدم دازایو دختر کردی؟
نه بخدا عکس از پینترست بود خودمم متوجه مژه ها و لب دازای سان شدم ولیییی«بالا ترین کیفیت بو-»
۲۰ لحظه ای که شخصیت کراکتر به کل تغییر کرد به لیست سلیقمه افزوده شد.
توسط انیشتین🗽
ــــــــــــــــــ
ممنون انیشتین
عالیییییییییییییییییییییییی
واکنش من سر پستت:کووووو؟بانگو کجاستتتتت؟چرا نیس- آها پیدا کردم😅
مگه میشه دازای سان رو یادمون بره
نه آخه مودم این طوریه که تا نبینم مغزم آنتن نمیده😅
ویژه شدنش مبارککک
اریگاتو جلبک سان
خیلی عالییی بودددد
مخصوصا اس های ۱ ، ۵ ، ۱۱ ، ۱۳ ، ۱۸ که کاراکترای مورد علاقمن–
خسته نباشیییی
بسیار عالی👍🏻
از بلولاکم میذاشتی خب...
نوموخام-«اوکی توی پست/تستای بعد ازش استفاده میکنم »
متشکرم