امیدوارم این پارت رو هم مثل قبلی ها دویت داشته باشید. میدونم خیلی حمایت نمیشه ولی خب اینو برای دل خودم نوشتم. حتی اگر یک نفر داستانمو دنبال کنه و دوستش داشته باشه ادامه میدم✨
فصل پنجم : #بهترین پدر دنیا! بالاخره بعد از دوساعت اتلاف وقت نیکا و جاناتان به ورودی غاری نزدیک شدند. داخل غار آنقدر تاریک بود که دیده نمی شد. همانند خلائی ژرف از تاریکی....... - «روشن شو!» هرچه نیکا در جادو بی استعداد بود، جاناتان بینظیر است. غار با نور طلسم چراغانی شد و راه را باز کرد. نیکا تردیدی برای ورود به غار نداشت. البته که از لرزیدن دست هایش بگذریم. نیکا نفس عمیقی کشید.
دستش را روی شمشیرش گذاشت. وارد غار شد. جاناتان هم پشت سرش آمد. اما پس از چند متر راه رفتن توی غار، دیگر چراغ ها و یا هیچ جادویی کار نمی کرد. هیچ نوری نبود ولی نیکا می توانست بوی چای را احساس کند. حالا جاناتان جلوتر راه می رفت. نیکا کمی ترسیده بود، البته که الان هنوز وقت وحشت کردن نیست. کمی که جلوتر رفتند جاناتان گفت: «..... بوی... بوی کوکی میاد! یک کوکی اشتها آور و شکلاتی!» دهانش آب افتاده بود.
- «بی خیال جاناتان! الان که وقت شوخی نیست!» - « دروغ نمیگم. هرچی جلوتر میریم بو شدید تر میشه. تازه بوی چای هم میاد.» مکث : « مثل این که توی چایی یکم قهوه هم ریخته، وگرنه این قدر بوی خوب شدیدی نداشت. خوش به حالش. با کوکی خیلی می چسبه!» - «جاناتان!» گرچه توی تاریکی دیده نمیشد،ولی گوش های جاناتان پایین رفت. همین طور جلو می رفتند که جاناتان داد زد. دست نیکا به سرعت کشیده شد رو به پایین. زیر پای جاناتان خالی شده بود و نیکا هم همراهش افتاد. صدای برخوردشان با زمین در سکوت غار پیچید. «آخ!» نیکا چند لحظه همانجا بیحرکت ماند. تمام بدنش از درد میلرزید. دستش را روی زمین گذاشت تا بلند شود، اما چیزی نرم و عجیب زیر انگشتانش احساس کرد. جاناتان از چند قدم آنطرفتر ناله کرد: «نیکا... زندهای؟» «فکر کنم...» «خوبه. چون اگه مُرده بودیم، من واقعاً از این سفر ناراضی میشدم.»نیکا با اخم گفت: «جاناتان، الان واقعاً وقت این حرفهاست؟» جاناتان جواب نداد. چند ثانیه سکوت برقرار شد.
بعد آرام گفت: «نیکا...» «چی؟» «فکر کنم بهتره پشت سرت رو نگاه کنی.» نیکا خشکش زد. «چرا؟» «فقط... نگاه کن.»نیکا بهآرامی سرش را برگرداند. اول چیزی ندید. تاریکی مطلق بود. اما چند لحظه بعد، دو نقطهٔ سبز در تاریکی روشن شدند. نیکا نفسش را حبس کرد. دو چشم بزرگ و درخشان، درست روبهرویشان قرار داشت. سپس صدای آرام و سنگینی در غار پیچید: «اوه... مهمان داریم؟»نیکا و جاناتان همزمان به یکدیگر نگاه کردند. «اژدها...» نیکا دستش را محکم روی شمشیرش گذاشت. اما قبل از اینکه بتواند کاری کند، صدای قلقل مایعی از روبهرو آمد. بعد صدای جرعهای نوشیدن. و در میان تاریکی، بوی شیرین و گرم کوکی شکلاتی دوباره به مشامشان رسید. جاناتان آهسته گفت: «من که گفتم بوی کوکی میاد...»نیکا با عصبانیت زیر لب گفت: «ساکت!» چند ثانیه گذشت. صدای جویده شدن چیزی در سکوت غار پیچید. نیکا با احتیاط دستش را جلو برد و سعی کرد چیزی ببیند. اما نور همچنان وجود نداشت. صدی کلیک آمد... مثل روشن شدن چراغ... نور فضا را پر کرد... جاناتان: «فکر کنم کلید برق رو پیدا کردم...» او پلک زد. یک بار. دو بار. چیزی که میدید آنقدر عجیب بود که مغزش حاضر نمیشد آن را باور کند. ...... چشم هایش را مالید و دوباره باز کرد. اشتباه نمی کرد. یک اژدها شبز بزرگ جلویش ایستاده بود که با دست راستش یک کوکی را نگه داشته بود و در حال خوردن چایی قهوه با دست دیگرش بود! روی ماگ قهوه اش هم بزرگ با رنگ قرمز نوشته بود:( #بهترین پدر دنیا! )
داستانت عالیهههه
ادامه بده
خیلی جالب بود من دوست داشتم
لطفا ادامه بدهههههههههههههه😭👀✨
و اینکه داستان من هم این بدبختی رو داره بازدید خیلی کمی دارم اما قلبم میگه ادامه بده
اما در عوضش من ۱ لایک دارم و تو ۷ تا
این یعنی داستانت داره عالی پیش میره
اگه دوست داشتی بیا یه سری به داستان من بزن و لایک کن و نظر بده
اسمش روح فراریه
شروع خوبی نداشتم اما قراره تو چپتر های آینده خفن بشه
من عاشق این داستانممممممم😭😭😭✨
پس بهتره با قدرت ادامه بدی ✨✨✨
وای واقعا ممنونم😍😍💖💖💖❤🔥❤🔥❤🔥✨✨✨✨✨🌙🌙✨✨✨✨✨🌙🌙
در زندگیم همیشه اژدها بودم
عالی بوددد