پارت سوم خاکستر خاموش✨
فصل سوم :اسرار و انکار نیکا هنوز نمی دانست آرتاباز چقدر بزرگ است. وقتی فهمید که توی شهر گم شده بود. آرشام یادش رفته بود به نیکا نقشه بدهد. نیکا همین طور در شهر می چرخید و سرش پاین بود، به این فکر می کرد که چه اتفاقی افتاده. تا همین چند دقیقه پیش روی سنگی، در کنار رود خانه نشسته بود و به ماهی ها نگاه می انداخت. حال دنبال فردی می گردد. آن هم در شهری غریب! حتی نمی توانست آدرس بپرسد چون صدایشان را نمی شنید. حتمالا صدایشان فرا صوت بود. نیکا در فکر بود که ناگهان با صورت رفت داخل یک دیوار. دیواری آجری و بلند، یک ساختمان کلاسیک. نیکا درش را باز کرد...... کلی کتاب های جور واجور توی طبقه های بزرگ و کوچک به طور منظم چیده شده بود. نیکا آن لحظه فهمید که دیگر گم نشده. چون اشک ریخته بود چشم هایش می خارید، کمی چشم هایش را مالید.
داخل رفت و یک دم، شبیه دم سگ و یا گرگ دید. کمی نزدیک تر شد، در همان طبقه اول یک کوبولد بود. کوبولد انگار داشت کتابی را برای به امانت بردن بر می داشت. نیکا مشتاق به جلو دوید. کوبولد عینکی بود و یک کوله پر از طومار های باستانی داشت که به نظر سبک می رسید. رنگش خاکستری بود و گوش های بلندی داشت. روی کمر بندش کلید های مختلف و بزرگ و کوچکی داشت که نیکا حدس می زد برای کتاب خانه باشد. اصلا حواسش نبود که زبانش متفاوت است. شروع کرد به پرسیدن سوال های مختلف درمورد این که نامش چیست و آیا آرشام را می شناسد یا خیر. کوبولد فقط بهت زده به صورت نیکا خیره شده بود. و سر کج می کرد. سپس دستش را بالا آورد، کوبولد چیزی زمزمه کرد و بعد کمی مکث............. از نیکا پرسید: «ببخشید یک بار دیگه میگی؟ متوجه نشدم چی گفتی.» نیکا تازه یادش آمد که او زبانش را نمی فهمد. بعد از چند ثانیه فهمید کوبولد الان به زبان او سخن گفته. نیکا با ناباوری گفت: «تو متوجه میشی من چی میگم؟! چطور ممکنه من صدای فراصوتی تورو بشنوم؟!»
ـ «توی آرتاباز توریست های زیادی داریم که از بعد های دیگه میان. اگه طلسم تغیر زبان بلد نباشی ممکنه حتی گم بشی. منم فقط زبون تورو تغییر دادم. راستی ببخشید که برای تغییر زبان اجازه نگرفتم» مکثی کرد و ادامه داد: « اسم من جاناته، به آرتاباز خوش اومدی.» نیکا با منمن و بی صبری گفت:« منم نیکا ام! دنبالت می گشتم! تو شاگرد آرشامی مگه نه؟ ازت کمک می خوام! خیلی فوری!» جاناتان اول فکر کرد نیکا آن را سر کار گذاشته و خیلی جدی نگرفت و گفت: «آرشام چیزی بهت نداده؟ مثلا یک نامه یا دست خط که مطمئن شم از طرف آرشام اومدی.» نیکا دسته خنجر را از بند کیمونو در آورد و به جاناتان نشان داد. جاناتان فقط بهت زده نگاه می کرد. ـ «چطور ممکنه؟! این دست تو چیکار میکنه؟ این یک خنجر اسطوره ایه که فقط با چشم بصیرت میشه خود خنجر رو دید! یعنی باید خیلی قوی باشی و جادو درونت باشه تا خود خنجر نمایان بشه! آرشام حتی نمی ذاشت بهش نگاه کنم! » انگار جاناتان خوره ی این چیز ها بود. نیکا لحظه ای فکر کرد شاید بخاطر همین ذوق ها تمام عمرش را در کتابخانه ها می گذراند. جاناتان خودش را جم و جور کرد. گلویش را صاف کرد و پرسید : «نیکا میشه اسم پدر و مادرت و یا فامیلیت رو بدونم؟» نیکا گفت: « مادرم کاترینا و پدرم هم اسکات فرزـه» جاناتان دوباره تعجب کرد و گوش هایش سیخ شد، گفت: « تو دختر اسکات فرز ـی؟!»
ـ « وایستا ببینم تو از کجا میشناسی؟» جاناتان سرش را تکان داد صاف ایستاد و لباسش را مرتب کرد و گفت: «بانو نیکا من واقعا عذرخواهی میکنم که باورتون نکردم. پدر شما کسیه که الگوی منه و منم آرزوم بود که یک روز ببینمش. اگه آرشام شما رو فرستاده. من مفتخرم که شما رو در هر راهی که باید همراهی کنم.» ـ « چرا این طوری حرف می زنی؟ من فقط یک دختر معمولی ام که دنبال پدرم می گردم. آرشام گفت که بهت اعتماد کنم و جونم رو بسپرم به تو تا من رو به مقصودم برسونی. حتی اگه می خوای احترام قاعل باشی لطفا با من مثل پرنسس ها رفتار نکن.» سرش را پایین انداخت: «من لیاقتش رو ندارم.» جاناتان گفت: «باشه ولی تو یک پرنسسی! اسکات فرز وارث تاج و تختی بود که ازشون گرفته شد و دو دستگی ایجاد شد! نور و تاریکی دیگه! مگه نمی دونی؟ سلطنت از جّد پدرت گرفته شد و.......... » ـ«لطفا خلاصه صحبت کن» ـ «به هر حال وارث سلطنتی بود. جدش یک شاه مهربون بود.» ـ « همون داستان که در مورد یک شاه مهربون بود که دوتا شاه دیگه سلطنت رو ازش گرفتن؟ این که مال کتاب داستانه. بابام شبا برام از این داستان ها تعریف می کرد! یعنی تاریخ آرتاباز رو یک عمر تو گوشم خونده؟» ـ «چه بابای حسابگری! ای کاش جات بودم! راستی از بحث دور نشیم. نیکا من توی هر راهی که باشی کنارتم! اگه واقعا دختر اسکاتی........ قول می دم.... نه! همین جا قسم وفاداری می خورم! » جاناتان جلوی نیکا زانو زد و تعظیم کرد و قسم وفاداری خورد. جاناتان واقعا خیلی زود به نیکا اعتماد کرد. یعنی نیکا همان کسی بود که یک عمر برایش قلدری میشد و کسی آدم حسابش نمی کرد؟ تقدیر واقعا چیز عجیبی است!
نیکا از خجالت سرخ شد. تابه حال کسی توی فضای عمومی به او سوگند وفاداری نخورده بود. جاناتان بلند شد و کتاب هایی را که می خواست امانت بگیرد را دوباره در قفسه ها گذاشت. بعد پرسيد : « کجا میریم؟ کی راه می افتیم؟ برای چه هدفی سفرمون رو آغاز میکنیم؟............» نیکا پاسخ داد : «استاد گفت برم سمت غار اژدها، ولی یادم نیست چرا. و خب اگه زود راه بیوفتیم بهتره اما نمیشه همین طوری یکهویی بهم اعتماد کنی و بخوای از همین حالا راه بیوفتیم. تازه ما وسیله های سفر جمع نکردیم............» ـ «ولی ما جادوگریم، نیازی به وسیله نداریم . و من هم با استاد زندگی میکنم چون خانوادم چند ماهی است که برای یک سفر کاری رفتن به یک بعد دیگه. اگه استاد اجازه داده مفتخر بشم بهت کمک کنم پس مشکلی نیست از همین حالا راه بیوفتیم. البته اگه مایلی» ـ «باشه پس.....» ـ « راستی جادوی تو چیه؟ شمشیر زنی بلدی؟» ـ «جادو خاصی ندارم ولی بلد از شمشیر استفاده کنم.» جاناتان چیزی زمزمه کرد و کیف و کوله ای برایشان ظاهر شد. نیکا با ناباوری گفت: « تو می تونی از جادو استفاده کنی؟! فکر می کردم کوبولد ها نمی تونن!» ـ «۵ سال پیش قانونی تصویب شد که اجازه داد از جادو استفاده کنیم. ولی جادو مون نمیتونه به کسی آسیب بزنه. حتی نمی تونیم سلاح استفاده کنیم...........» سپس دوباره زانو زد و با شرمساری ادامه داد: «منو ببخشید که نمی تونم اون طور که بایست ازتون محافظت کنم!» نیکا هم دوباره طبق معمول سرخ شد:«..م...مم.....من خب... خب با این موضوع مشکلی ندارم....» سرش از خجالت پایین رفت با و منمن ادامه داد:«.... منم خودم می تونم از خودم محافظت کنم و نمی خوام سربارت بشم......» جاناتان با بی قراری گفت:« نه! اگه شما شمشیر زنی بلدید من سربار شمام! من...............» از جاناتان اسرار و از نیکا انکار.........
فرصت ؟
پین؟
عالیی بود ادامه بدهههه منتظرمممممم
هم داستان و هم عنوانش عالیه.میشه منم این عنوانو استفاده ش کنم؟
نه🙏
ولی اشکال نداره شبیه باشه. مثلا برخاسته از خاکستر
منظورم اصرار و انکار بود
آره قطعا
ممنونم❤
عالی بود ولی اصرار با ص هست
می دونم اون موقع درحال تایپ سریع بودم😅و ممنون (. ❛ ᴗ ❛.)