«من “نیکا” هستم؛ دختری که در تقویمِ هستی، هجدهمین روز از مهرماه را برایِ ظهورش انتخاب کرد . ۱۳۹۲/۷/۱۸ تاریخی است متعلق به من . در آن روز که پاییز هنوز بوی تازگی میداد، من به دنیا آمدم تا بخشی از زیباییهایِ خاموشِ جهان باشم. وجودِ من، با تارهایِ بلند و قهوهایِ موهایم گره خورده است؛ موهایی که همچون موجهایِ آرامِ یک دریایِ پاییزی، میانِ شانه و شانهام رقصانند؛ گاه به قامتِ صبوریشان صاف میایستند و گاه در پیچوتابِ باد، موج برمیدارند تا قصهیِ رهاییام را فریاد بزنند. اگر در چشمانم خیره شوی، میتوانی عمقِ یک جنگلِ پاییزی را در همان لحظاتِ اولِ طلوع ببینی. چشمانِ قهوهایِ من، آینهیِ تمامنمایِ صداقتاند؛ پنجرههایی که پشتِ حصارِ مژههایی بلند و کشیده پناه گرفتهاند. مژههایی که گویی هر بار با پلک زدن، غباری از رویا را از رویِ صورتم کنار میزنند و دوباره دنیا را به شکلِ زیباتری به من نشان میدهند. و اما لبهایم… صورتیِ ملایمی که همیشه حاملِ لبخندیست که حتی در سختترین لحظات، آرامش را به قابِ صورتِ من میبخشد. صورتیِ لبهایم، تضادی دلنشین با جدیتِ چشمانِ قهوهایام ایجاد میکند؛ تعادلی میانِ وقار و لطافت. من، نیکا، تنها یک نام نیستم؛ من مجموعهای از این جزئیاتِ کوچک و بینهایت زیبایم. من زادهیِ فصلِ رنگها و رویاها هستم. میخواهم در این دنیایِ بزرگ، خودم را همانطور که هستم، با همین موهای قهوهای، نگاهِ نافذ و لبخندِ صورتیام به تصویر بکشم. من اینجا هستم تا داستانِ خودم را با کلماتی بنویسم که نه تنها خوانده شوند، بلکه احساس شوند
در دنیایی که در آن نفس میکشم علایقی دارم که مدام در حال تغییر هستند ولی علایق همیشگی من شامل این موارد هستند : عاشق عطرِ مدهوشکنندهی آب و خاک، و تندیِ بنزین هستم؛ عاشق فضایی که در آن، طنینِ پرشتابِ موتورسواری با آرامشِ عمیقِ یک تکیهگاهِ امن به نام «خانواده» پیوند میخورد. در این قلمرو، ارزشِ آدمها با راستگویی، اعتمادبهنفسِ استوار، و قلبِ گرمِ انسانهایی سنجیده میشود که رازدارند، خونگرم و باجنبهاند، و با طبعِ شوخ و صمیمیشان، صمیمیتی ناب را هدیه میدهند؛ عاشق انسانهایی که حتی در بازیهای پررمز و رازِ مافیا یا در لا به لایِ پروندههای جنایی و معمایی، اصالتِ روابط را حفظ میکنند. از نظر من هیجانِ زندگی را میتوان در تحرکِ والیبال، شنا و اسکیت لمس کرد، و آرامش را در چشیدنِ عطر و طعمِ یک غذای خوب، یا تماشای لطافتِ یک خرگوشِ بازیگوش و هوشِ عمیقِ دلفینها یافت. هنر، بازوهای پروازِ من است؛ از قابِ جادوییِ سینما و بازیگری و سکوتِ نقاشی گرفته، تا ورق زدنِ کتابهایی که جهان را وسیعتر میکنند. ذهن و روانم در هزارتوهای جذابِ انیمه، مانگا و مانهوا پرواز میکند، با درامهای دلنشینِ کیدراما و ضربآهنگِ پرانرژیِ کیپاپ میتپد؛ اما در اعماقِ این مدرنیته، اصالتِ ریشههایم در خاکِ پاکِ ایران و رویاهای دوردست در کره جنوبی گره میخورد، و نوای جاودانهی بانو گوگوش و هایده، در کنارِ بسترِ بیکرانِ موسیقی، روحم را نوازش میکند. اینجاست، در میانِ تمامِ این تضادهای دلنشین، که جهانِ من شکل میگیرد؛ دنیایی پُر از شور، معنا و روایتهای بینهایت.
از حسادت و دروغ بیزارم؛ از آن حرفهای تلخی که پشتِ لبخند پنهان میشوند و از فحش و بددهنیای که حرمتِ آدمها را میشکند. دلم با خبرچینی، توهین، هیتدادن و بیاحترامی به فندومها کنار نمیآید؛ همانطور که از غرورِ بیجا، نادیدهگرفتهشدن و دوستیهایی که نیمهراه رها میشوند، دلگیر میشود. پیلهکردن و عیبجوییِ بیملاحظه هم جایی در دنیای من ندارند؛ اگر حرفی هست، میشود آن را با احترام و مهربانی گفت. از آدمهایی که اعتمادبهنفس ندارند بیزار نیستم، اما دلم میگیرد وقتی کسی خودش را دستکم میگیرد و زیباییهای وجودش را نمیبیند. با «پیکمیها» و «تاکسیکها» هم نمیتوانم کنار بیایم؛ با رفتارهایی که دیگران را کوچک میکنند یا رابطهها را به میدانِ آزار و بازیهای تلخ تبدیل میکنند. حتی پیامهایی که هر صد سال یکبار دیده میشوند، گاهی حسِ دوری و بیتوجهی به جا میگذارند. بعضی چیزها هم فقط سلیقهی من نیستند: کلهپاچه و سیرابی، بادمجان و درسِ علوم! و البته مریضشدن، گلودرد و دمپاییِ خیس که هرکدام بهتنهایی برای خرابکردنِ یک روز کافیاند. از نقصها و اشتباهها هم نمیشود همیشه فرار کرد؛ فقط دوست دارم اگر قرار است چیزی گفته شود، با مهربانی و در زمان و جایِ درست باشد، نه طوری که آدم را بشکند . شاید همهی این بیزاریها در یک خواسته خلاصه شوند: دنیایی با صداقتِ بیشتر، احترامِ واقعی، دوستیهای ماندگار و آدمهایی که بهجای رنجاندنِ یکدیگر، بلدند حالِ هم را خوب کنند
در میانِ هیاهویِ جهان، وجودم ترکیبی است از آرامشی عمیق و روحیهای که در جستجویِ حقیقت است. مهربانی، تار و پودِ شخصیتم را بافته است؛ قلبی که برای التیامِ دردهای دیگران میتپد و با کلامی آرامبخش، چراغی در تاریکیِ لحظاتِ سختِ اطرافیان روشن میکند. با اینحال، این موهبتِ بزرگ، گاهی نقطهضعفی میشود که برخی بهسادگی از آن سوءاستفاده میکنند، اما من همچنان بر مدارِ صداقت و راستی باقی میمانم، چرا که راستگویی را تنها زبانِ شایستهیِ انسانهای اصیل میدانم. بیزارم از پاسخهایِ کلیشهایِ «عیبی ندارد» در مواجهه با اتفاقاتِ ناگوار؛ چرا که معتقدم هر دردی، سهمی از توجه و هر اتفاقی، درسی برای آموختن دارد. نگاهِ من، خوشبینانه اما هوشمندانه است؛ با اعتمادبهنفسی که از خودباوری سرچشمه میگیرد و در بستری از ادب و آرامش، به دنبالِ ساختنِ فردایی بهتر است. رکبودن در کلام و لجبازی در پایبندی به اصول، دو ستونِ ارادهیِ من هستند؛ هرجا که حقیقت طلب کند، بیپروا سخن میگویم و هرجا که هدف ایجاب کند، با عزمی راسخ بر سرِ خواستههایم میایستم. آیندهنگری و قدرتِ تشخیصِ بالایی که دارم، به من اجازه میدهد لایههای پنهانِ آدمها و موقعیتها را ببینم و مسیرم را با بینشی عمیق انتخاب کنم. در بطنِ این تضادهایِ ظریف، تایپِ شخصیتیِ ENFJ (قهرمان) به روشنی میدرخشد؛ شخصیتی که ذاتاً معلم و راهنماست. این بُعد از وجودم، مدام مرا به سمتِ درکِ نیازهایِ دیگران و تقویتِ پتانسیلهایِ نهفتهشان میکشاند. به عنوان یک ENFJ، من پیوندی ناگسستنی با همدلی دارم؛ گویی میتوانم احساساتِ دیگران را پیش از آنکه به زبان بیاورند، حس کنم. این قدرتِ شهودی، مرا به رهبری کاریزماتیک تبدیل کرده است که به دنبالِ تغییراتِ مثبت است، اما همین شورِ بیپایان برایِ کمک به دیگران، گاهی سدی میشود که در آن، مرزهایِ شخصیام نادیده گرفته میشوند. با این وجود، این تایپ، موتورِ محرکِ من برایِ زیستن در دنیاییست که در آن، مهر و منطق در کنار هم به کمال میرسند .
در دنیایی که هنر، زبان و فرهنگ مرز نمیشناسند، زندگی من به تار و پودِ داستانها، رنگها و ملودیها گره خورده است. من مجموعهای از شور و خلاقیتم؛ جایی که کتاب خواندن و نوشتنِ داستانهایِ ذهنم، با لذتِ تماشایِ سریالها و انیمهها پیوند میخورد. ذهنم با جهانِ انیمههایی همچون «اوشی نو کو»، «اسپای ایکس فمیلی»، «دیمن اسلیر»، «خاطرات یک داروساز» و «گل معطر باوقار شکوفا میشود» پرواز میکند و با تماشایِ شاهکارهایِ بصریِ «نام تو» و «فرزند آب و هوا»، رویا میبافد. در ساحتِ کیدراما، با «زیبایی حقیقی» سفرِ احساسیام را آغاز کردم و همچنان شیفتهی کاراکترِ دوستداشتنیِ سوجون هستم، در کنارِ بازیگرانی همچون هوانگ اینیوپ، چا اونوو، مون گایونگ، پارک جیهون و لی ههری که قابهای سینما را برایم تماشاییتر کردهاند. در دنیای موسیقی، من یک «کیپاپِر» تمامعیارم؛ پلیلیستی که نیمی از آن با آهنگهای گروه مورد علاقهام «اسپا» و وینترِ عزیز جان گرفته است. استنکردنِ گروههایی چون بلکپینک (با آسا و چیکیتای عزیز)، ایتزی (با یجی)، استریکیدز (با فلیکس) و آیو (با ری)، بخشی از هویت موسیقاییِ من است. اما در کنارِ این مدرنیته، صدایِ اصیلِ بانو گوگوش و هایده در خلوتم طنینانداز است و گاه با خواندنِ آنها یا نغمههای انگلیسی مثل «Dance Monkey»، روحم را جلا میدهم. قلمروِ مهارتیِ من نیز به همین اندازه متنوع است. از ۵ سالگی با زبان انگلیسی عجین شدهام و اکنون پلههای یادگیریِ ژاپنی و کرهای را یکییکی بالا میروم. نقاشی برایم زبانی فراتر از کلمات است؛ چه با مداد رنگی و آبرنگ، چه با گواش و رنگروغن یا سیاهقلم. این خلاقیت در فضایِ دیجیتال نیز ادامه دارد و با تسلط بر ابزارهایِ ورد، پاورپوینت و فتوشاپ، ایدههایم را به تصویر میکشم. اگرچه برای ورزش کردن از همان ابتدا بیقرار نبودم، اما والیبال و شنا را با اشتیاق دنبال میکنم و گاهی با اسکیتسواری، لذتِ حرکت و رهایی را تجربه میکنم. من در پیِ آنم که این همه علایق، مهارتها و رویاها را در کنارِ هم، با نگاهی خوشبینانه و آیندهنگرانه به یک سبکِ زندگیِ یگانه تبدیل کنم؛ زندگیای که در آن، هر روز فرصتی برای آموختنِ چیزی تازه و خلقِ زیباییِ جدید است .
در دنیایِ درونیِ من، معمایی نهفته است که هیچکس نمیتواند تمامِ لایههایش را بخواند؛ من همانقدر که در فضایِ مجازی، پرشور و برونگرا به نظر میرسم، در خلوتِ حقیقیام، مرموز و غیرقابلِ پیشبینیام؛ و شاید همین غیرقابلِ پیشبینی بودن، نه یک نقص، که امضایِ منحصربهفردِ من بر پایهیِ شخصیتم باشد. برای من، «دوست داشتن» یک انتخابِ وسواسگونه و حریمدار است. در دنیایِ واقعی، دایرهیِ رفاقتهایم کوچک است؛ تنها ۲ یا ۳ نفر که خانهیِ امنِ قلبم هستند. من مرزِ دقیقی میانِ یک «آشنایِ گذرا» و یک «دوستِ جان» قائلم و هرگز اجازه نمیدهم جایگاهِ رفیعِ دوستی با همنشینیهایِ سطحی مخدوش شود. اگرچه در دنیایِ مجازی، پنجرههایِ بیشتری رو به آدمها باز میکنم، اما صمیمیتِ حقیقی را در همین معدود نفراتی میجویم که ریشههایشان در عمقِ لحظاتم تنیده شده است. من تکیهگاهِ بودن را به دوش میکشم؛ من «خواهرِ بزرگتر» هستم، نقشآفرینی که با وجودِ عشق به این جایگاه، گاهی در خلوتِ رویاهایم جایِ خالیِ خواهری بزرگتر را حس میکنم که دستِ مرا بگیرد. اما در قاموسِ من، واژهیِ «نمیتوانم» غایب است. من تمامِ توانم را میگذارم، نه برای رسیدن به کمالِ مطلق، بلکه برایِ پیشرفت. من از بندِ «باید» گریزانم؛ چرا که «باید» برایم حکمِ زورگویی و استرس را دارد. به جایِ مقایسهیِ خودم با قلههایِ دستنیافتنیِ ذهنم، همیشه به عقب نگاه میکنم؛ به نسخهیِ دیروزِ خودم. رشد، برایِ من نه در رسیدن به ایدهآلها، که در فاصله گرفتن از آن «منِ» گذشته است. من، مجموعهای از تضادهایِ آرام و طوفانیام؛ دختری که با قدرتِ شناساییِ بالا، آدمها را از لایِ هزارتوهایِ رفتارشان میشناسد، و با قلبی مهربان، اما چارچوبی محکم، مسیرِ خودش را در این جهانِ بزرگ، آگاهانه و با اعتمادبهنفسِ تمام، ترسیم میکند .
ماینهههه☝🏻🌝
عزیزمی😭
او خدااا ناز نازیییی🤏🏻😭
فداتشم💘
فرشته تستچی🧚♀🤏🏻💓
ممنونممم
چه نازییییی خدایا تا حالا بیوگرافی به این ادبی ندیده بودم😭💓
مرسی لطف داری💘 ، آره کمی متفاوته ولی از سبکش خوشم میاد خودمم تعجب کردم چنین بیوگرافی نوشتم🙇🏻♀
خیلی عالی نوشتی،واقعا افتخار کن💓
چه نازییی عشقممم 💗😭🙆♀
مرسی آیتا جونم ، دختر نازم💘
فداتشم جوجو 💘😭
برید اونور برای خودمه😃💓
تو هم برای منییی
زیباترین بیو وجود ندار-
واکنش بانو یوکی:🧚🏻♀
دورت بگردم😭
زیبایی در مقابل تو معنایی نداره 💢🧚♀
فداتشم ، لطف داری😭🫂