درود به همگی! 👋🏻 بالاخره تابستونم هم تموم شد و گفتم بد نیست ببینیم این سه ماه دقیقاً چه غلطایی کردم 😂 از فیلم و سریال و بازی گرفته تا آرت، ادیت، تستچی و یه عالمه اتفاق رندوم که خودمم بعضیاشونو یادم نیست. پس بریم یه دور تابستون ۱۴۰۵ مگز رو ورق بزنیم؛ ببینیم این سه ماه چی گذشت و من کجاها بودم! ☀️💥 میدونم دیره ولیی خوب هیچ وقت برا خاطره سازی دیر نیست
اول تابستون تصمیم گرفتم یه کاری برای پر کردن وقتم پیدا کنم، چون خب ظاهراً سه ماه وقت آزاد داشتن کافی نبود و مغزم دنبال یه پروژهی جدید میگشت 💀 و اینجوری شد که رندوم شروع کردم به آرت کشیدن. نه از قبل براش برنامه داشتم، نه نشسته بودم بگم «خب از امروز قراره آرتیست بشم»؛ صرفاً یه روز گفتم بذار یه چیزی بکشم، ببینم چی از آب درمیاد. اولش بیشتر برای این بود که وقتم الکی هدر نره و یه سرگرمی داشته باشم، ولی کمکم دیدم دارم بیشتر باهاش ور میرم و هر بار یه چیز جدید امتحان میکنم. یه طرح میکشیدم، بعد با خودم میگفتم «خب حالا اگه اینو یه جور دیگه بکشم چی؟» بعد همون یه تغییر کوچیک تبدیل میشد به یه ایدهی جدید و دوباره میرفتم سراغش 😭 خلاصه خیلی سریع از «فقط میخوام وقتم پر شه» رسیدم به «صبر کن ببینم اینو چجوری بهترش کنم». جالب اینجاست که همون موقع یه آزمون سطح درسی هم داشتم 💀 یعنی از یه طرف قرار بود یه مقدار به درس و آزمون فکر کنم، از یه طرف مغزم داشت با خودش میگفت «نه داداش، الان وقتشه ببینیم با این قلم چه کارایی میشه کرد» و طبیعتاً بخش هنری مغزم خیلی هم بیتفاوت از کنار قضیه رد نشد 😂 خلاصه تابستون هنوز درست شروع نشده بود که آرت هم وارد ماجرا شد؛ اولش یه سرگرمی کاملاً رندوم بود، ولی همون سرگرمی رندوم کمکم تبدیل شد به یکی از چیزایی که بیشتر وقتم رو گرفت و باعث شد تابستونم از همون اول یه مسیر کاملاً غیرمنتظره پیدا کنه...
کار بعدیای که کردم این بود که تصمیم گرفتم برم سراغ لیست ۲۵۰ فیلم برتر دنیا. آره، درست خوندین؛ گفتم بذار ببینم این ۲۵۰ تا فیلمی که همه یه جوری ازشون حرف میزنن چیان و شروع کردم یکییکی دیدنشون. و خب یه جایی دیگه قضیه از «چندتا فیلم ببینم» رد شد و رسماً کل لیست رو خوردم 😂🤡🙌 هر بار یکی تموم میشد، بهجای اینکه بگم خب دیگه بسه، میرفتم سراغ بعدی. بعضیاشون فوقالعاده بودن، بعضیاشون باعث میشدن چند دقیقه به صفحه زل بزنم و فکر کنم دقیقاً چرا نشستم اینو دیدم، ولی در هر صورت ادامه دادم 😭 بین همهشون اما یه فیلم خیلی بیشتر از بقیه به دلم نشست: باشگاه مشتزنی. واقعاً نمیدونم چطور توضیحش بدم، ولی یه حس عجیبی باهاش گرفتم. از اون فیلمایی بود که بعدش فقط نمیگی «خوب بود» و میری سراغ بعدی؛ یه مدت توی ذهنت میمونه و هی صحنهها و ایدههاش رو مرور میکنی. البته یه دلیل دیگه هم داره؛ چون حس میکنم اگه یه روز منو ول کنن و بگن «برو هر کاری دلت میخواد بکن»، احتمالاً دو روز بعد یه جایی پیدام میکنن که دارم نقش شخصیت اصلی رو بازی میکنم 👻😂 خلاصه بین اون همه فیلم، باشگاه مشتزنی شد یکی از اونایی که واقعاً به سلیقهم خورد و هنوزم اسمش میاد، من یه واکنش خاص دارم.
کار بعدیای که کردم این بود که… کتاب نخوندم. 😂 یعنی دقیقترش اینه که رفتم سراغ کتابهای کوچولو موچولو، چون ظاهراً مغزم فعلاً با کتابهای قطور وارد مذاکره نمیشه. یه رفیق کتابخون هم دارم که تولدم فکر کرده سلیقهمون دقیقاً یکیه و برای تولدم چندتا کتاب بهم هدیه داده بود. منم گفتم خب حیفه اینا همینجوری یه گوشه بمونن، بذار حداقل بخونمشون. البته گفتنش خیلی راحتتر از انجام دادنش بود 💀 بعد از کلی زحمت، حواسپرتی، «بعداً میخونمش» و چند بار باز و بسته کردن کتاب، بالاخره تونستم دو تا از کتابها رو بخونم. بله، فقط دو تا. 😂🙌 اولیش پسر، موش کور، روباه و اسب بود و دومیش هم اژدهای کوچک، پاندا بزرگ. بین این دوتا، راستش اژدهای کوچک، پاندا بزرگ بیشتر تو ذهنم موند؛ یه چیزایی داشت که باعث شد بعد از خوندنش واقعاً بشینم یه کم بهشون فکر کنم، که برای مغزی که معمولاً وسط فکر کردن یاد یه چیز کاملاً بیربط میافته، خودش دستاورد محسوب میشه 😭 البته یه مشکل کوچیک وجود داشت: حافظهم در حد ماهی قرمزِ شیفت شب کار میکنه. یعنی چند وقت بعد از خوندنش، از محتوا فقط یه حس مبهم مونده بود و خود کتاب عملاً تبدیل شده بود به «یه کتابی بود که خوندم و خوب بود فکر کنم» 💀 و در کل، با اینکه این دوتا از نظر حجم خیلی کوچیک بودن، طولانیترین چیزی که تو کل زندگیم خوندم همچنان مجموعه هری پاتره. اون دیگه کتاب نبود، پروژهی عمر بود 🤡 خلاصه بعد از این همه کتابخوانیِ باشکوه، مغزم به این نتیجه رسید که برای امروز کافیه و منم خیلی منطقی رفتم شام بخورم. 🍽️
کار بعدیای که وسط تابستون کردم این بود که دفترای جدیدی که خریده بودم رو خوشگل کنم. برق رفته بود و منم عملاً از تمام گزینههای سرگرمی محروم شده بودم؛ کتاب که حوصلهش نبود، گوشی هم که شارژ نداشت و تبدیل شده بود به یه تکه آجر با صفحهی مشکی 💀 پس در اون لحظه تزئین کردن دفترها تنها فعالیتی بود که باقی مونده بود و منم گفتم خب چرا که نه. دفترای جدیدمو آوردم و شروع کردم به خوشگلموشگل کردنشون. یه جوری با دقت تزئینشون کردم که انگار قراره مهمترین دفترای تاریخ بشر باشن 😭 استیکر، طرح، اینور اونور، خلاصه هرچی به ذهنم رسید ریختم روشون و آخرش واقعاً قشنگ شدن. ولی نکتهی خندهدار ماجرا اینه که من با این همه وسواس خوشگلشون کردم که در نهایت چند ماه بعد احتمالاً یه گوشه مچاله بشن، زیر دست و پا برن و من بشینم با قیافهی مات بهشون نگاه کنم و بگم: «من برای چی اینهمه زحمت کشیدم؟» 🤡👻 خلاصهههه بریممم اسس بعد این اس پر پشیمونی بود__🤡🙌
بعدش یه دیوار داستاننویسی ساختم. ایدهش توی مغزم خیلی خفن بود. واقعاً خیلی خفنتر از چیزی که آخرش شد 💀 توی ذهنم توناژ رنگی خوب بود، طراحی خوب بود، نوشتهها قشنگ بودن، دیالوگا هم خیلی خفن به نظر میرسیدن... بعد زدم اجراش کردم و... چی شد این؟ 🤡 نه توناژ رنگیش اون چیزی شد که میخواستم، نه طراحی، نه دیالوگا 😭 کلاً انگار ایدهای که توی مغزم بود یه نفر دیگه اجرا کرده بود و من فقط اسم خودمو گذاشته بودم روش. از اون بدتر اینکه قبلش دفترامو تزئین کرده بودم و اونا خیلی خوب شده بودن، برای همین با اعتمادبهنفس اومدم سراغ این یکی و فکر کردم اینم قراره خوب دربیاد. درنیومد. ☻ یعنی واقعاً هرچی بیشتر نگاهش میکنم بیشتر با خودم میگم مگز تو دقیقاً داشتی چه غل.طی میکردی؟ 😭 خلاصه اینم یکی دیگه از اون پروژههای تابستونی بود که ایدهش توی ذهنم قشنگ بود ولی وقتی رسید به اجرا، کلاً مسیر زندگیش عوض شد. 🤡 کلا مغزم اینجوریه باید منو زندا.نی کنید
بعدش یه مدت افتادم روی ساختن کاور. یه سری کاور ساختم که هنوز خودمم نمیدونم دقیقاً چرا ساختمشون 😭 یعنی مگز داری چه شکری با زندگیت میخوری؟ تو فقط یه گل رز بدبختی 🤡🌹 بعضیاشون برای پستایی بودن که اصلاً قرار نبود بذارمشون، بعضیاشونم صرفاً چون یه ایده میاومد توی مغزم، میرفتم میساختمش. بدون هیچ دلیل خاصی. ☻ بدترش این بود که برای بعضیاشون واقعاً وقت میذاشتم و با کیفیت درستشون میکردم، بعد میرسیدم به تستچی و کیفیتشون یهویی میرفت توی کما بعد منم کلا تو فاز این بودم که راز بقیه برا کیفیت بالا ش چیه ☻. 💀 من یه کاور با کیفیت میساختم هر بار هم با خودم میگفتم شاید این یکی دیگه کیفیتش خوب بمونه. نمیموند. ☻ خلاصه یه بخش از تابستونم صرف ساختن کاورهایی شد که بعضیاشون هیچوقت منتشر نشدن و اونایی هم که منتشر شدن، نصف کیفیتشون توی راه گم شد و منم گوشه اتاق عر زدم ( پیششش میادد) . 🤡 منطق این کارا؟ نداریم. دلیل ساختنشون؟ اونم نداریم. ولی خب کلیی کاور داریم. 🌹
بعدش یهویی تصمیم گرفتم برم سراغ بوم بزرگ و روش طراحی کنم. با خودم گفتم خب من حدود ۶ ساله دارم طراحی میکنم، دیگه بوم که نباید چیز خاصی باشه. یه بومه دیگه، رنگ و قلممو هم هست، بسمالله. 🤡 شروع کردم و... نه. بوم بزرگ انگار کلاً قوانین خودش رو داشت 😭 هرچی توی ذهنم بود یه چیز بود، چیزی که روی بوم درمیومد یه چیز دیگه. هرچی بیشتر ادامه میدادم بیشتر حس میکردم دارم اوضاع رو بدتر میکنم. آخرش هم خراب شد. ☻ یعنی واقعاً بعد از ۶ سال طراحی، بوم بزرگ اومد یه نگاه بهم کرد و گفت: «فکر کردی خیلی بلدی؟» 💀 منم چیزی برای گفتن نداشتم. خلاصه این پروژه هم رفت توی لیست کارایی که بهتره دربارهشون زیاد صحبت نکنم. چون دهنم رو سرو.یس کرد 🙌 🤡
بعدش رسیدیم به قسمت خیلی جذاب تابستون: آزمون. 🤡 فکر کنم حدود ۵۰٪ تابستونم یه جوری با آزمونهای فوقبرنامه و درس و این داستانا گذشت که یه جاهایی شک کردم نکنه تابستون رو اشتباهی با فصل امتحانات عوض کرده باشن 😭 هر بار میگفتم خب دیگه این آخریه، بعد یه آزمون دیگه از ناکجاآباد ظاهر میشد و میگفت: «سلام، منم هستم.» 💀 یه جایی وسط اینا دلم برای هفتم تنگ شد؛ آخرین سالی که هنوز اینهمه آزمون و درس و این داستانا روی مخم نبود. ☻ واقعاً نمیدونم چی شد که هرچی رفتیم سال بالاتر، دبیرها هم بیشتر رفتن توی فاز «بچهها برای جلسه بعد اینا رو بخونید، آزمون هم داریم» 😭 یعنی هفتم چه گناهی کرده بود که انقدر خوب بود؟ 🤡
بعدش رفتم سراغ طراحی با هاشور. و خب برخلاف بیشتر کارای هنری دیگهای که اون تابستون انجام دادم، این یکی واقعاً خوب شد 😭🤌 یعنی بالاخره یه چیزی کشیدم که آخرش لازم نبود بشینم چند دقیقه بهش نگاه کنم و بگم «خب... دقیقاً کجای کار خرابش کردم؟» 🤡 اولش فکر میکردم هاشور زدن قراره حوصلهسربر باشه، ولی کمکم که سایهها و جزئیات شکل گرفتن، بیشتر باهاش حال کردم. هرچی جلوتر میرفتم نتیجه هم بیشتر شبیه چیزی میشد که توی ذهنم بود. بعد از بوم و دیوار داستاننویسی و چندتا پروژهی مشکوک دیگه، این یکی بالاخره اومد یه مقدار آبروی هنریمو جمع کرد. ☻ خلاصه هاشور تنها پروژهای بود که آخرش بهش نگاه کردم و گفتم: آره، این یکی رو خراب نکردم. 😭🤌
بعدش رسیدیم به یکی از اتفاقای مهم تابستون: رفتم سراغ کل دیسی. 🤡 من که از حدود ۶،۷ سالگی مارولفن بودم و کلاً دیسی خیلی برام مهم نبود، یهویی با خودم گفتم «خب بذار ببینیم این دیسی چیه که اینهمه ازش حرف میزنن.» از فیلم و سریال شروع کردم و مخصوصاً سهگانهی بتمن رو دیدم که واقعاً خیلی باهاش حال کردم. بعدم فهمیدم کارگردانش کریستوفر نولانه و دیگه کلاً بیشتر رفتم توی فازش 😭 مشکل از جایی شروع شد که من فقط میخواستم ببینم دیسی چه خبره، نه اینکه برم چندتا کاراکتر پیدا کنم و واقعاً دوستشون داشته باشم. ☻ ولی خب این دقیقاً همون چیزی بود که شد. 🤡 من سالها مارولفن بودم، بعد دیسی خیلی ریلکس اومد چندتا شخصیت گذاشت جلوم و منم گفتم: «عه... اینا هم خوبن.» 😭 الانم یه مقدار حس میکنم به مارول خی.انت کردم. یعنی سالها با مارول بودم، بعد توی یه تابستون نشستم کل رقیبشو هم دیدم و تازه از بعضی شخصیتاشم خوشم اومد. 💀 خلاصه تابستون امسال یه کاری با من کرد که الان باید همزمان مارولفن و دیسیفن باشم و خودمم هنوز نمیدونم اینو باید چی حساب کنم. ☻ #نه _ به _ خیان.ت _ به _ مارول
بعدش رفتم سراغ چالشهای تستچی و تقریباً هرچی چالش بود رو زدم. 🤡 یعنی یه چالش میدیدم، میگفتم خب اینم انجام بدیم. بعد یکی دیگه میاومد، اونم انجام میدادم. بعد یکی دیگه... و یه جایی دیگه خودمم نمیدونستم دارم چالش میزنم یا با خود تستچی مسابقه گذاشتم 😭 ولی وسط این همه چالش یه کار مهم هم کردم: اسلایس نکردم. ☻ چون اگه علایق واقعیمو میذاشتم جلوی چشم بقیه، احتمالاً یکی یه نگاه میکرد و میگفت: «این چرا اینهمه چیز عجیب دوست داره؟» 💀 منم حوصله نداشتم بشینم از تکتک علایقم دفاع کنم، پس بعضیاشون همونجا توی مغزم موندن. 🤡 خلاصه چالشها رو تا جایی که میشد انجام دادم، ولی اسلایس نه .چون اگه علایقم رو کسی بدونه یه اسنپ میگیره میبرتم تیما.رستان
بعدش رفتم سراغ کلاسهای مختلف؛ گیتار، درام، طراحی و زبان. 🤡 یعنی تصمیم گرفته بودم توی یه تابستون هم گیتار بزنم، هم درام، هم طراحی کنم، هم زبان بخونم. ☻ خودمم نمیدونم چطوری به این نتیجه رسیدم که «آره، همهشونو با هم شروع کن» ولی خب شروع کردم 😭 گیتار و درام هرکدوم یه داستان جدا داشتن، طراحی هم که از قبل باهاش درگیر بودم و زبانم به این جمع اضافه شد. ولی حداقل این قسمت تابستون واقعاً خوب پیش رفت و از هیچکدومشون آخر کار به اون مرحله نرسیدم که بگم «خب... چرا اینو شروع کردم؟» 🤡 کلاً از اون چیزایی بودن که هم سرگرمکننده بودن، هم حس میکردم دارم یه چیز جدید یاد میگیرم. خلاصه هر بار مغزم میگفت «بذار اینم امتحان کنم» یه کلاس جدید به لیستم اضافه میشد. 😭🤌
بعدش رفتم سراغ کلاسهای مختلف؛ گیتار، درام، طراحی و زبان. 🤡 یعنی تصمیم گرفته بودم توی یه تابستون هم گیتار بزنم، هم درام، هم طراحی کنم، هم زبان بخونم. ☻ خودمم نمیدونم چطوری به این نتیجه رسیدم که «آره، همهشونو با هم شروع کن» ولی خب شروع کردم 😭 گیتار و درام هرکدوم یه داستان جدا داشتن، طراحی هم که از قبل باهاش درگیر بودم و زبانم به این جمع اضافه شد. ولی حداقل این قسمت تابستون واقعاً خوب پیش رفت و از هیچکدومشون آخر کار به اون مرحله نرسیدم که بگم «خب... چرا اینو شروع کردم؟» 🤡 کلاً از اون چیزایی بودن که هم سرگرمکننده بودن، هم حس میکردم دارم یه چیز جدید یاد میگیرم. خلاصه هر بار مغزم میگفت «بذار اینم امتحان کنم» یه کلاس جدید به لیستم اضافه میشد. 😭🤌
بعدش رسیدیم به رنگ کردن موهام. 🤡 من تقریباً هر هفته باید دوباره موهامو رنگ میکردم، چون رنگ دائمی یه جوری روی رنگ و حالت موهام تأثیر میذاشت که اون چیزی که میخواستم درنمیومد، برای همین رفتم سراغ رنگهای هفتگی و خودم هر هفته دوباره دستبهکار میشدم 😭 موهامو شرا.بی میکنم و حدود دو ساله که دارم رنگشون میکنم، برای همین دیگه شرا.بی شدنش خیلی عادی شده و هر بار که دوباره رنگش میکنم حس میکنم برگشت به حالت اصلیش. ☻🍷 یه مدت هم با رنگهای مختلف ور رفتم، ولی آخرش باز برگشتم سراغ همون شرا.بی. برای رنگهای فانتزی هم مانیک پنیک یکی از برنداییه که میشه سراغش رفت و رنگهای مختلف داره. خلاصه تابستون علاوه بر اینکه هر هفته یه پروژهی جدید شروع میکردم، موهامم هر هفته یه دور ریست رنگی میشدن بدب.ختی داره اما خوشگله. 🤡🍷
بعدش رفتم نیمچهوطنم، شیراز. 🤡 یه رگهی کوچولویی از من به شیراز میرسه و خب منم از این فرصت استفاده کردم که یه سر به اونورا بزنم. ☻ از بوشهر راه افتادیم سمت شیراز و بعدش هم رفتیم بوشهر و اطرافش و یه مقدار هم دریا و اینا دیدیم. 🌊 کلاً چند روزی از فضای همیشگی فاصله گرفتم و رفتیم جاهای مختلف رو گشتیم؛ شهر، مسیر، دریا و هرچی وسط راه پیدا میشد. البته من بیشتر از اینکه توریست حرفهای باشم، هر چند دقیقه یه بار میپرسیدم: «خب حالا کجا میریم؟» 🤡 ولی در کل سفر خوبی بود و حداقل یه بخش از تابستون رو از حالت همیشگی «بشین یه کاری برای خودت پیدا کن» درآورد. خلاصه نیمچهوطن هم یه سر به ما رسید، ما هم یه سر بهش زدیم؛ مهم اینه که دریا رو دیدیم. ☻🌊
بعدش رسیدیم به بخش خیلی مهم تابستون: گیم. 🎮 یه مدت کلاً بخش زیادی از وقتم با پلیاستیشن گذشت، مخصوصاً فیفا. با رفیقام مینشستیم بازی میکردیم و هرکی میباخت هم یه دلیل خیلی منطقی برای باختش داشت. 🤡 البته فقط فیفا نبود، بازیای دیگه هم میرفتیم سراغشون. یه روز یه بازی، یه روز یه چیز دیگه؛ بعضی وقتام اصلاً نمیدونستیم چی بازی کنیم، فقط پلیاستیشن رو روشن میکردیم و بعدش یهویی میدیدیم چند ساعت گذشته. ☻ کلاً از اون قسمتای تابستون بود که هیچ برنامهای براش نداشتم؛ فقط مینشستی دسته رو میگرفتی و بعد چند ساعت با خودت میگفتی: «عه... این همه وقت کجا رفت؟» 😭 خلاصه بین آزمون و کلاس و آرت و هزار تا کار دیگه، یه مقدارم باید مغزم رو میفرستادم مرخصی و با رفیقام فیفا و گیم میزدم. 🤌🎮 بین ۶۵ بازی ۴۳ تا رو بردم 🤙
بعدش با رفیقای شیرازی و بوشهریم رفتیم بیرون و خب قرار شد بریم یه روستا. 🤡 روستای یکی از رفیقای شیرازیم که خودش آخرین بار حدود ۴ سالگیش اونجا رفته بود؛ یعنی عملاً خودش هم خیلی نمیدونست کجاییم. ☻ منم تازه از کلاس گیتار اومده بودم و گیتار هم دستم بود و وسط این ماجرا داشتیم دنبال آدرس میگشتیم که... گم شدیم. 🤡 من با گیتار وسط ناکجاآباد ایستاده بودم و منتظر بودم شاید یکی پیدا بشه نجاتمون بده. پف.یوزها هم که طبیعتاً هیچ کمکی نکردن. 🤡 بعد رسیدیم دم جاده که تاکسی بگیریم، چون اسنپ هم تصمیم گرفته بود همون موقع کار نکنه. ☻ بالاخره بعد از کلی دردسر رسیدیم خونهی مامانبزرگ دوستم. و خب اینجا مرحلهی بعدی شروع شد: نیم ساعت گیر دادن. 😭 مامانبزرگ دوستم اول به سر و قیافهم گیر داد، بعد رسید به لباسم و گفت چرا گونی پوشیدی. مادر جان 😭💔 این لباس لشه، گونی نیست. بعدشم نوبت موهام شد و خلاصه من اونجا نشسته بودم و هر چند دقیقه یه انتقاد جدید میگرفتم. ☻ فکر کردم دیگه اتفاق خاصی قرار نیست بیفته. اشتباه کردم. یه خروس افتاد دنبالم. 💀 رفتم توی حیاط که صورتمو با آب حوض بشورم، یهو خروسه از ناکجاآباد پیداش شد و مستقیم اومد سمت من. منم در یک حرکت کاملاً حرفهای شروع کردم به فرار کردن. 🤡 نکتهی جالب این بود که خروسه اصلاً کاری به رفیقام نداشت. فقط منو انتخاب کرده بود. 😭 واقعاً نمیدونم چه سیگنالی از خودم فرستاده بودم که خروس تصمیم گرفت شخصاً باهام دشمن بشه. این یه روز عادیمه 🤡
خب دیگه... اینم از تابستون مگز. ☻ سه ماهی که توش کلی چیز مختلف اتفاق افتاد؛ از فیلم و آرت و گیم گرفته تا کلاس و آزمون و سفر و حتی درگیری شخصی با یه خروس. 🤡 همهچی هم خوب پیش نرفت، بعضی چیزا خراب شد، بعضیا خوب شد و بعضیا هم هنوز نمیدونم اصلاً چرا انجامشون دادم 😭 ولی خب در کل تابستون بدی نبود. حالا دیگه باید پروندهی تابستون ۱۴۰۵ رو ببندم و برگردم سراغ زندگی عادی... البته تا وقتی که دوباره یه ایدهی رندوم بیاد توی مغزم و کل برنامهها رو به فنا بده. 💀 فعلاً خداحافظ تا پست و پروژه و خرابکاری بعدی. 🌹☻ مگز آفلاین شد. 🤙
تابستون پر محتوا تر از چیزی بود که خودت فکر میکنی🤣🤣🤣
خسته نباشی!🫠
محتواااا چقدر داشت یعنی این تابستون رو بخاطر خروس بدممم میاد اگه یبار دیگه خروسه رو ببینم میپزمش 🤡☻
مرسیی🌹😂💥
عالیههههههههههههه، حالم حال خروشه
😂😂😂🤡
😂🤡😂
بهبه
عالیییی تابستون باحالی بود👍موفق باثیی
مرسیی گلم 💖💥
مگز تابستون هیجان انگیزی داشتی
من که زا اول انتظار داشتم مامانبزرگ رفیقت همون اول به موهات گیر بده ولی دیدم بعد لباست به موهات گیر داد ( عجب)
عالی بوددد
برعکس گیر داد 😂
اون خروس رو دوباره ببینم کبابش کردم 🤡
واقعا نمیدونم چی شد که هرچی رفتیم سال بالاتر، دبیرها هم بیشتر رفتن توی فاز «بچهها برای جلسه بعد اینا رو بخونید، آزمون هم داریم» 😭
_____
وضعیت من از پنجم همینه عادیه داداش
عه مال ما از هفتم شروع شد یکم زود نی__😂💥
مدرسه ی ما این شکلیه دیگه از کلاس سوم همینجا میرم از کلاس سوم هرهفته آزمون داشتیم کلاس چهارم شد هر دوروز کلاس پنجم شد هر روز تقریبا
عهه وا بدبختیات زودتر شروع شده که زمان ما اینجوری نبود 💔💥☻
عالییییییییییییی بوددددددددددد😭🛐
لحنت یکم مثله چت جی پی تی بود😂💔
منم تابستونمو هیچ کاری نکردم فقط میرفتم کلاس زبان و والیبال
واووو مرسیی💖
عالبببیییی
ممنونن🙌💥
خیلییی قشنگ بودن قشنگ ترین ولاگی خوندم😭😭😭😭😭🙏🏻
ایی جان مرسیی گلم🤡💥