بعد از مدت ها سلام به همگی!!خوش اومدید
با صدای ساعت زنگ دار و غر زدن های پدرش بیدار شد،سریع پتو رو کنار زد و از شدت خوشحالی روی تختش پرید که البته باعث شد جوجه مرغ کوچولوش،جَکی،از روی تخت پایین بیوفته و بیدار بشه:«امروز روز بزرگیه جکی!»درست هم میگفت روز اول مدرسه بود و سر موقع هم بیدار شده بود.جکی قُد قُدی به نشانه اعتراض کرد و از روی زمین بلند شد.صدای باز شدن در به گوش هردوشون رسید و مادرش توی چارچوب در ظاهر شد:«خب!!میبینم بیدار شدی!»تک خنده کودکانه ای کرد:«هه!آره!»پدرش دادی کشید و باعث تموم شدن این مکالمه شد:«بیدار شدی یا نه؟؟!» مادرش با لحنی جدی و آماده به دعوا جواب داد:«بیل!لازم نیست سر همه چیز داد بزنی!»پدر با گام هایی که خونه رو میلرزوند از پله های سرامیکی بالا اومد و وارد اتاق شد.موهای پدرش کم کم روبه سفیدی میرفت ولی با این حال همه مردم میشناختنش و به عنوان یه برنامه نویس ماهر ازش حساب میبردن.از شدت ترس از پدرش پشت پای مادر پناه گرفت،بعد از اون اتفاق...خب ترسش بیشتر هم شد.مادرش آروم دم گوشش گفت:«برو آماده شو من پایین منتظرم.»«باشه»ای جواب داد و به سمت کیف کوله کوچکش رفت و مشغول به جمع کردن کتاب هاش شد.به سرعت از پله ها پایین رفت و روی مبل به انتظار مادر نشست.پدر و مادر هر دو از اتاقی بیرون آمدند،پدر که حالا آرام شده بود با صدایی تقریبا خش دار گفت:«خب.. محافظت دم در منتظرته و اینکه بعد از مدرسه هم دنبالت میاد.»مادر دستش رو گرفت و به طرف در خروجی رفتن؛بازهم پدرش عصبانی شد:«نکنه بلد نیست سوار ماشین بشه که تو میبریش؟!»بدون اینکه به همسرش نگاه کنه خشک گفت:«خودم میبرمش!و درضمن مدرسش هم عوض کردم اون مدرسه خوب نیست!» چشمای بیل گرد شد،گام های بلندی به سمتشون برداشت:«م..ملیندا!تو چیکار کردی؟؟»مادر بی آنکه جوابی بده دست پسرش رو گرفت و از خونه خارج شد.
هر دو داخل ماشین نشستند،مادرش آهی کشید و کمربندش رو بست:«نمیدونم چرا اینقدر بابات دلش میخواد خرج کنه؟»این بحثا براش عادی بود مخصوصا بعد از رفتن...ایزی.راه افتادن و وارد خیابون های شلوغ نیویورک شدن.مادرش ترتیبی داده بود تا مدرسش توی روستایی در نزدیکی شهر باشه با اینکه کمی دور بود اما بازهم میشد به موقع رسید. با شروع پاییز و مدارس حال و هوای شهر عوض شده بود،برگ های خشک و رنگی از درخت ها به زمین می افتادند و با قدم گذاشتن روی آنها صدای خوشایندی ایجاد میشد،خورشید تازه طلوع کرده آسمون رو روشن کرده بود.بالاخره به روستا رسیدند،روستا کوچیک،ولی باصفا بود؛بچه ویلیجر ها از هر طرف به سمتی که ماشین در حال حرکت بود میدویدند.مدرسه نسبتا بزرگ و با چوب و سنگ ساخته شده بود،مادرش ترمز کرد و با لبخند گرمی پرسید:«چطوره؟!»به شیشه ماشین چسبید و با حیرت به مدرسه خیره شد:«از اون چیزی که فکر میکردم بزرگ تره!»و بعد به مادرش نگاه کرد،دستگیره در را گرفت و خواست خارج شود که صدای مادر به گوشش رسید:«مراقب خودت باش!برو و سعی کن بهت خوش بگذره!»
از ماشین پیاده شد،بچه ویلیجر ها به سمت مدرسه آمدند و وارد شدند،گرچه همه آنها ویلیجر نیودند در آن بین میشد چند کاراکتر را هم دید.ناگهان بچه گربه ای با پنجه هایی سفید و لکه های مشکی به سرعت از زیر پایش فرار کرد و پشت سرش پسری با موها و چشمای بنفش داد زد:«میگیرمت!یه روزی میگیرمت!»پسر در حالی که نفس نفس میزد به زانو هایش تکیه داد.چقدر قیافه آشنایی داشت،زمزمه کرد:«مایکل؟»پسر به ظاهر«مایکل»خطاب شده سرش رو بلند کرد و نگاهش کرد،اخم ریزی روی صورتش نقش بست:«استیو؟»خندید:«هه!هنوزم منو یادته!کای خیلی دلش برات تنگ شده!»مایکل دوست صمیمی پسر عموش،کای بود.مایکل کیفش را از روی زمین برداشت و دسته مویی رو که جلوی چشمش بود کنار زد:«خب استی من دیگه باید برم زنگ تفریح همو میبینیم!»و به سمت در مدرسه رفت.به محض اینکه خودش خواست وارد مدرسه شود،چیزی یا کسی،محکم به او برخورد کرد و باعث شد روی زمین بیوفتد.
کتاب ها روی زمین ریختند،شخصی که بهش برخورد کرد سرشو بلند بالا گرفت،اونم اونم سرشو بالا آورد،دختر بود و موهای فرفری نارنجی رنگ و چشمای زمردی داشت.برای چند لحظه فقط به هم خیره شدن ولی با صدای گوش خراش زنگ مدرسه هردو همزمان گفتن:«دیر شد!»و سریع کتاب هاشون رو از روی زمین برداشتن و بلند شدن،دختر زودتر رفت ولی..فقط بهش نگاه کرد،تا حالا با دختری به غیر از خواهرش روبهرو نشده بود پس براش عجیبه که بخواد باهاش حرف بزنه.با دیدن خالی بودن اطرافش یادش افتاد که باید به مدرسه بره. ^بعد از مدرسه^ با زدن زنگ آخر،دانش آموزان با سرعت وسایلشون رو جمع و به سمت در خروجی هجوم بردند.بعضی ها تنها و بعضی ها همراه پدر با مادرشان به خونه میرفتن،ولی بعضی وقتا والدین دیر دنبال بچشون میان.دم پله های مدرسه ایستاده و چشم انتظار مادرش بود،میدونست راه دوره و احتمالا کمی طول میکشه تا برسه پس بهتر بود صبر کنه.همون لحظه صدایی از کنار گوشش شنید:«تو هم منتظری که بابات بیاد دنبالت؟»به سمت صدا چرخید،همون دختری بود که صبح بهش برخورد کرد!یکم ترسید،تاحالا با دخترا حرف نزده بود،فقط بند کیفش رو توی دست گرفت و به خیابون خیره شد:«نه..بابام نمیاد،مامانم میاد.پدرم بیشتر وقتا خونست.»استرس داشت،نمیدونست حرف درستی زده یا نه.حس کرد دختر روی کیفش متمرکز شده:«کیفت داره...تکون تکون میخوره!»راست میگفت انگار موجودی داخل کیفش بود.کیف رو در آورد و زیپش رو باز کرد همون موقع حیوون کوچولو و پر داری از توی کیف میپره بیرون روش فرود میاد.هردو با تعجب به اون صحنه خیره شدن،دختر ریز ریز خندید.با ناباوری گفت:«جکی؟!تو اینجا چیکار میکنی پسر؟!»جکی گوشش رو نوک زد(گوش استیو ها نه گوش خودشو) و به دختر خیره شد:«چه نازه!مال توئه؟»جوجه مرغ رو که داشت نوکش میزد و به زحمت گرفت و گفت:«آره..این..جکیه!رفیقم!»کمی بعد جکی آروم شد و تنها کسانی که هنوز منتظر بودن اون دختر و خودش بود،نسیم ملایمی میوزید و لای موهاشون میرفت.یاد اتفاق صبح افتاد که به دختر برخورد کرده بود.پشت گردنش رو خاروند و با لحن شرمساری گفت:«ببین..بابت اتفاقی که صبح افتاد ببخشید!»ابرو های دختر بالا رفت اونم با همون لحن گفت:«نه نه تقصیر تو نیست من جلوی پامو نگاه نکردم!»بعد هردو آهسته خندیدن.تا اینکه دختر دستشو جلو برد و با لبخند گفت:«من الکسم..الکس پرسون!»تعجب کرده بود ولی چی از این بهتر؟!دستشو جلو برد و با لبخند پر رنگی گفت:«منم استیوم..استیو گیتس!»که همون لحظه با شنیدن صدای بوق هردو فهمیدند که وقت خداحافظی رسیده.
جکی چه رنگیه؟زرده؟چشاش چه رنگیه؟چقدریه؟🤓✌
جوجه مرغه دیگه همونایی که تو ماینکرفت عادی هم داریم
شما رکب خوردید موهای الکس فر فریه🤓✅
آقا صد بار گفتم این جکی بدبختو بده من به چخمیدش😭🐣
مثل همیشه عاااالی👏🏻👏🏻
خیلی قشنگ بود ادامه بده!