قسمت بیست و دوم فصل چهارم...
*** با توقف ماشین جلوی یک خانه ویلایی در محله ای متوسط موتورش خاموش شد. ایوان نگاهش را به ساختمان دوخته بود. قلبش در سینه اش کمی بی قراری می کرد. دختر با دیدن آشفتگی او به آرامی دست او را گرفت و فشار داد. از این لمس ایوان نگاهش را به دست او انداخت و سپس به سمت چهره اش برد. دست او را متقابلا فشار داد و سرش را به آرامی به نشانه خوب بودن تکان داد و لب زد. _بهتره دیگه بریم. کمربند ایمنی اش را با حرکتی خشک باز کرد و پیاده شد. لیلی نیز به آرامی کمربند ایمنی را باز کرد و پیاده شد. موهای طلایی اش را به عقب هدایت کرد. باد سرد کمی پوستش را می سوزاند. درهای ماشین با فشار دکمه ریموت با صدای مکانیکی ای قفل شد و چراغ های راهنما یکبار چشمک زدند. هردو با یکدیگر از میان پرچین ها رد شدند و داخل حریم خانه شدند. به سمت در اصلی خانه رفتند. هیچکسی آن اطراف یا در حیاط دیده نمی شد. دختر با کمی تردید و سوءظن پرسید. _مطمئنی که خانه است؟. ایوان سری به نشانه بله تکان داد و جواب داد. _آره، خودش بهم گفت اینجاست!. حالا در بزنیم مشخص میشه.
ایوان یک بار دکمه زنگ در را فشار داد و دست به جیب کنار او منتظر ماند. طولی نکشید که صدای تق تق پاشنه هایی درحال نزدیک شدن آن طرف در شنید و سپس در به روی آنان باز شد. یک خدمتکار حدودا پنجاه ساله با موهایی مشکی که لباس رسمی سیاه با پیشبند سفیدی پوشیده بود در چارچوب در نمایان شد. زن چهره ای خسته اما مهربان داشت و چین و چروک هایی به وضوح در پیشانی و خط لبش دیده می شدند. زن با شناختن ایوان لبخندی مهربانانه اما نه زیاد خودمانی زد و گفت: _جناب ایوان! بفرمائید داخل، مادرتون منتظرتون بود. سپس از جلوی در کنار رفت و راه باز کرد.
ایوان تنها کمی سرش را به نشانه ادب و سلام خم کرد و داخل شد. دختر نیز مانند ایوان سلام کرد و داخل شد. هردو به سمت سالن رفتند و خدمتکار پس از بستن در به سمت آشپزخانه رفت. زنی حدودا ۴۰ ساله روی کاناپه ای شیری رنگ نشسته بود و از چای خود لذت می برد و به هیچ جا خیره شده بود. با شنیدن صدای قدم ها بر روی کف سرامیکی سرش چرخاند و با دیدن پسرش فنجان را روی میز قهوه خوری گذاشت و ایستاد. با لبخندی صمیمانه به ایوان دستانش را برای آغ.و.ش.ی باز کرد. ایوان بدون تعلل خود را به او رساند و در آ.غ.و.ش.ی صمیمانه گرفت. اکنون زن فرزندش را پس از روزها دوری می توانست در آغوش بکشد و تمامی دلتنگی ای که در قلبش سنگینی می کرد به یکباره دور بریزد.
ب.و.س.ه ای محبت آمیز و مادرانه به پیشانی فرزندش نشاند. هنگامی که از آغ.و.ش عقب کشید، آنگاه بود که چشمش به دختر افتاد. ابتدا با نگاهی خنثی او را سرتا پا بررسی کرد و سپس با شناخت آن چهره آشنا چشمانش از تعجب گرد شد. او دیگر آن دختربچه ای که روز اول دیده بود نبود و اکنون یک خانم جوان شده بود. بی محابا با شگفتی نام او را صدا زد._لیلی!. در مقابل با واکنش او مانند همیشه با خونسردی رفتار کرد و کمی سرش را خم کرد و لب زد. _سلام خانوم. زن به آرامی با قدم هایی شمرده مانند اینکه نخواهد یک حیوان وحشی را بترساند به سمت او قدم برداشت و با لبخندی مهربانانه تک تک اجزای صورت او را بررسی می کرد. همان چشم ها، موها، لب ها و شکل صورت، فقط اکنون بالغ تر.
به آرامی دست دراز کرد و دست های او را گرفت و با شگفتی ای مشهود در لحنش گفت: _باورم نمی شه که می بینم اینقدر بزرگ شدی!، خدا می داند همیشه بعد از رفتنت به اون یتیم خانه به فکرت بودم و حال تورو از جک می پرسیدم. همیشه می خواستم ببینمت اما نمی تونستم بیام. _شما هنوز مثل اون موقع دل نرم هستید. این یک جمله خبری نبود، بلکه بیان واضح حقیقت بود. _واقعا جای شگفتیه که بعد سال ها می بینمت. _همچنین. و لبخند کمرنگی زد. زن به آرامی با انگشت شست بند انگشتان او را نوازشی مادرانه کرد.
سپس عقب کشید و با دست به مبل ها اشاره کرد و گفت: _بیایید بنشینید، منم میرم برامون قهوه بیارم. سپس به سمت فنجان خودش رفت و پس از برداشتن آن به سمت آشپزخانه رفت تا قهوه تازه دم کند. ایوان به آرامی دستش روی شانه دختر گذاشت و او را به سمت مبل کشاند و هردو کنار یکدیگر روی مبل سه نفره نشستند. ایوان با ژستی راحت به مبل تکیه داد و یکی از دست هایش را روی پشتی مبل پشت سر دختر انداخت. دستش او را لمس نمی کرد اما به گونه ای بود که حضورش حس شود. دختر نیز دستانش روی زانوهایش گذاشت و دکور خانه را زیر نظر می گذراند.
فرصت؟
اصلا چطور زنی به این مهربونی با مردی مثل اون ازد.اج کرده بود؟
چه بگم از شانسش بوده 😄 ولی الان دیگه باهم نیستن
عالیییییییییییییییییییییییییییییییییییییی
بود
🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺
عالی بود خسته نباشی ✨
مرسییی
سلامت باشی💖🌺