سلام من یه نویسنده رمان + یه میراکولرم خب اگه این دوتا با هم مخلوط کنید میشه=یه رمان میراکلسی #کشف هویت #شخصیت های جدید #معجزه گر های جدید #کوامی های جدید #و...... توقع که نداری همش رو بگم؟ پس بدو زود برو رمان رو بخون. (توصیه میشه افراد با ناراحتی قلبی رمان رو نخونن) #فوق هیجانی و کلکلکی
روی ?از زبان مرینت، لیدی باگ ?تختم ولو شدم و به هر سختی بود تمام نیروم رو برای نوشتن به کار بردم:امروز روز خیلی سخت و طاقت فرسایی بود.با یه سوپر ویلن قدرتمند روبه رو شدیم و نزدیک بود هویتم جلوی کت نوار فاش بشه...../تیکی:سلام مرینت.چی کار می کنی؟/من:سلام تیکی. دارم خاطرات امروزم رو مینویسم./تیکی :إ چه جالب میشه برای منم تعریف کنی؟
من:نه نمیشه تیکی چون خاطره های هر نفر شخصی ان و باید مثل هویت های ابر قهرمان ها یه راز باقی بمونن. /تیکی:باشه مرینت چون من کوامی خوبی هستم سعی نمیکنم درباره رازت بدونم. /دستم رو روی سر تیکی کشیدم و خندیدم :إی شیطون. /تیکی :هه هه هه. /من:هه هه هه.(دارن میخندن)خمیازه ای کشیدم.:خیله خب تیکی بهتره بقیه خاطراتم رو فردا بنویسم و بگیرم بخوابم وگرنه برای کلاس فردا دیر به مدرسه می رسم و باید با هیولایی وحشتناک تر از سوپر ویلنا روبه رو بشم!
صبح روز بعد ⏰ تیکی:بیدار شو مرینت آلارم گوشیت چند دقیقست داره میزنه. /من:ههههه.... بزار بخوام تیکی خیلی خستم. /تیکی:ولی امروز آخرین روز مدرسست و جشنه فارغالتحصیلیته!یادت رفته قراره امروز برای جشن سخنرانی کنی؟! /من:مگه ساعت چنده؟!
تیکی :ساعت یه ربع به نهِ!/با ترس از خواب پریدم :وای خدا دوباره دیرم شد. سریع از جام بلند شدم، لباس فرمم رو پوشیدم و بدو بدو کنان از خونه خارج شدم. تمام راه مدرسه رو دویدم و بالاخره بهش رسیدم. وارد دبیرستان شدم بدو بدو میکردم. یک ثانیه رومو اونور کردم تا پشت سرمو ببینم که....
روشو برگردوند و با تعجب بهم خیره شد.دستمو گرفت و بلندم کرد. /آدرین :سلام مرینت. /من:خداحافظ.... یعنی سلام آدرین. /آدرین :جشن خیلی وقته شروع شده و همه منتظر توان. منم فرستادن تا بیام دنبالت بگردم. راستی چرا انقدر دیر کردی؟ /من:خب.... خوابم برده بود.
با شدت برخورد کردم به آدرین و افتادم زمین. روشو برگردوند و با تعجب بهم خیره شد. دستم رو گرفت و بلندم کرد./آدرین :سلام مرینت. /من :خداحافظ.... یعنی سلام آدرین. /آدرین :جشن خیلی وقته شروع شده و همه منتظر توان. منم فرستادن تا بیام دنبالت بگردم. راستی چرا انقدر دیر کردی؟
من:خب.... خوابم برده بود. /آدرین :خیلی خب زود باش وقت برای طلف کردن نداریم. /و دستمو گرفت و بدو بدو کنان دنبالش راه افتادم. ازشدت خجالت سرخ شده بودم و لپام گل انداخته بود. وارد سالن شدیم.
همه برگشتن و به من و آدرین خیره شدند. چیزایی در گوش هم پچ پچ می کردند و میخندیدند. آدرین دوباره دویدن رو شروع کرد. از دور خانم بوستیه رو دیدم، البته انتظار داشتم اون باشه ولی خانم مندلیف و آقای مدیر رو به روم ایستاده بودند....
ببخشید که تموم کردم. چون تا همین حالاشم که نوشتم 3 پارت از رمانم تموم شد
امیدوارم لذت برده باشید. از این به بعد هر روز پارت داریم. لطفا به چنلم در اینیستا هن یه سری بزنید. آدرس:lady. blog. Miraculous توی چنلم پارتا جلو تره و یه روز در میون دو پارت میزارم. ولی به جاش اینجا هر روز 3پارت میزارم. منتظر نظراتتون هستم. صبر کنید تا جای هیجانی و باحالش یه ذره مونده. (حتما الان با خودتون میگید من چرا اینجا پارت بیشتر میزارم! ?خوب چون اینجا از شماره1 کمتر نمیشه برای همین نمیتونم کم تر بزارم. )
نظرات بازدیدکنندگان (2)