دلم از وحشت هجران تو چون شمع بسوخت ، جانم از اتش عشق تو چو پروانه بسوخت ؛ - سعدی
کماکان شروع شد .. ارامش زودگذر و خانه امن ذهنم که فکر میکردم همیشگی خواهد بود ، بیانکه حتی خداحافظیای درخور ان داشته باشم ، از من گذشت ؛ و من حتی نفهمیدم در آن دوران ، دنیای من چگونه توانسته بود اینچنین زیبا باشد چگونه مشکلاتم محو تماشای رخ زیبای ذهن کودک من بوده اند ؟! انگار ان ها در ان زمان ، به زور قلب ، خود را نگه داشته بودند تا همهچیز بر من اسانتر بگذرد اما چطور ممکن است تمام ان خانه زیبایی که در ذهن کودکانهام بنا کرده بودم ، ناگهان بر سرم اوار شود ؟ و من، با بند سکوت ، ضعفهایم را از چشم دنیایی پنهان کردم که روی خوش خود را ، در اوج نااگاهی ، به من نشان داد و سپس آن را به سرعت باد از من گرفت ؛ انقدر سریع که حتی در همان روزها نمیفهمیدم این لحظات به ظاهر عادی ، چقدر میتوانند ارزشمند و زیبا باشند . جهانی که اوج زیبایی شبهای خندانم را به تنهایی سکوت دم صبح بدل کرد ؛ چای گرم مرا سرد و بیروح ساخت ... و از من واقعی ، دقیقا چه مانده است ؟
من در سکوت دم صبح خود غرق شدهام ؛ من در چای که تنها لحظهای غفلت ، ان را سرد کرد ، گم شدهام و دیگر قادر به دیدن خودم نیستم ؛ قادر به دیدن ان کودک شاد و خندان که روزی تنها دغدغهاش این بود که نکند زمانی پتو از روی عروسکش بیفتد ؛ همان ذهن کودکی که هیچ خبری نداشت در رویاهای زودگذرش غرق شده است و جهانی که او تصور میکرد ، با آنچه در حقیقت بود ، بسیار در تضاد بود ! او دیگر نمیخواست حرف بزند ، وقتی همراهی برای گوش کردن نداشت . او نمیخواست تکان بخورد ، وقتی از هر قدم میترسید ؛ میترسید که خودش را بیشتر در این سکوت گم کند . او فقط میخواست کمی ، و برای لحظهای ، بیارامد تا افکارش را مرتب کند . میخواست بیاموزد که چگونه خوشحال باشد ، بیانکه دلیلی وجود داشته باشد ؛ میخواست بیاموزد چگونه ارام باشد ، بی انکه عصبانی شود .. او میخواست رویا بیافریند و در رویاهایش غرق شود . و او ، در حقیقت ، بسیار خسته بود ؛ خستهتر از انکه توان فکر کردن به توقعات دیگران را داشته باشد. ایا میتوانستم تا همیشه غرق سکوت شوم ؟!
و شاید همه اینها از سر دلتنگی باشد؟! دلتنگیای که تنها با حضور او ارام خواهد گرفت ؛ قلبی که با شنیدن قضاوتهای نابجای دیگران فشرده میشود و بیشتر در سکوت خود غرق میشود ... اما چرا ؟! او تمام وجودش را برای زندگی تو داد ؛ بخشی از روحش را تماما در اختیارت قرار داد ، هر لحظه دلتنگت شد ، اما این دلتنگی تا کی قرار است ادامه پیدا کند ؟! ایا این دلتنگی او را درون باتلاق میکشد یا طناب نجاتش میشود ، این دلتنگی مرا هم نجات خواهد داد ؟! و در اخر ، من حاضرم تمام وجود باقیمانده از هر انچه اوار شد را برای او فدا کنم ... اما فکر کردن به او همیشه پاسخ بود . همیشه و همیشه و همیشه.
روزی میرسد که دوباره چای سرد شده من با گرمایی که در قلبم جاریست ، گرم شود ؛ هیچوقت تماما مطمئن نبودم اما ... در دلتنگی پر سوی من ؛ من اولین و اخرین کسی هستم که غرق در راهی شد که روزی به خانه میرسد ، خانه ای که همان پناهگاه امن ذهن و روح شکسته شده ی من خواهد بود. مرا در بر خواهد گرفت و ارامش در میان هیاهوی سکوت من پیدا خواهد شد ،، شاید در ان زمان بند سکوت گشوده دوباره با خیالی راحت سر بر بالشت بگذارم شاید چون دیگر بخاطر "خودم بودن" قضاوت نشده ، "من" اصلی را گم نکنم.
ناظرش بودم!🧚🏻♀🙏🏼
من نمیدونم به نویسنده اینا چی میگن...ولی لیز شاعر کوچولوی خودمه😘
لیز به فدات خانوم خوشگل؛ 🙏🏻
خدا نکته لیزبچه
دخترک شاعر😭🤏🏻
فداتبشم میدونم قلمم زیاد زیبا نیست؛
خیلی هم قشنگه
دختر نازم خیلی قشنگ بود جدی😭
فداتبسم خوشگلک
وای دخترم اسلی به تمام معنا😭💞
اسلی فقط کار خودت!
اسلی کردی که
فداتبشم ممنون خوشگله؛
بک میدم
🙏🏻
❤
چرا احساس میکنم هر کلمه شو زندگی کردم؟
منم هیمنطور؛
خیلی قشنگ بود🥺❤🩹
فداتبشم نانازک!