گاهی چیزی که پشت یک پنجره پنهان شده، فقط یک منظرهٔ ناشناخته نیست؛ یک جهان کامل، درست آنسوی دنیای ماست...
با چشمهای سرخ که از بیخوابی نشأت گرفته بودن به دفتر مقابلش نگاه میکرد و غرق در فکر بود. به این فکر میکرد که برای حل این مسئلهٔ فیزیک باید از کدوم راهحل استفاده کنه. پنجرهٔ اتاقش رو کمی باز گذاشته بود که از بارونی که داشت نمنم میزد لذت ببره ولی ناگهان بارون شدت گرفت و هوا طوفانی شد. سراسیمه از صندلی بلند شد و به سمت پنجرهٔ اتاق رفت.. بعد از بستنش و مطمئن شدن از بسته بودن پنجره، دوباره به سمت میز مطالعهاش برگشت. صدای قدمهای آرومی رو شنید و با خودش گفت "حتما از بیرونه"
حالا که پنجره رو بسته بود و صدایی از شهر نمیشنید بیشتر احساس اضطراب کرد و تصمیم گرفت که هندزفری مشکی رنگش رو برداره و آهنگ بیکلام موردعلاقهاش رو گوش بده. با جرقهای که به ذهنش رسید سریع خودکارش رو برداشت و مشغول حل مسئله شد. هنوز نیمی از جواب رو ننوشته بود که حس کرد 4 تا انگشت روی شونهٔ سمت راستش قرار گرفته.. احساس کرد از ترس، قلبش یه ضربان جا انداخت..! با تردید سرش رو به پشت برگردوند و کسی رو ندید.. نفسی که حبس کرده بود رو آزاد کرد و با خودش گفت:《حتما بهخاطر درس خوندن خستهام و فقط توهم زدم.》
بعد از تموم کردن تکالیفش به سمت تخت راه افتاد تا کمی استراحت کنه. امیدوار بود پدر و مادرش سریعتر به خونه برگردن، چون بهشدت احساس ناامنی و ترس میکرد... زیر پتو خزید و چشماش رو بست. طولی نکشید که فشار انگشتان کسی رو دور گردنش احساس کرد.. احساس خفگی باعث شده بود که نتونه درست نفس بکشه.. چشماش رو باز کرد و با چیزی که دید، از شدت ترس صورتش رنگ باخت.. موجودی با موهای کوتاه و شلخته و چشمهای ورقلمبیدهٔ سبز رنگ، که داشت مثل طعمهای برای خوردن نگاهش میکرد... دستاش رو بالا آورد و سعی کرد گردنش رو از بین حصار انگشتهای اون موجود آزاد کنه اما ضعیفتر از اونی بود که بتونه شکستش بده..
با ترس و بریده بریده لب زد:《هی! نمیدونم کی هستی ولی لطفا اول گردنم رو ول کن تا باهم صحبت کنیم و من متوجه مشکلت با خودم بشم. اینطوری که نمیفهمم چی از جونم میخوای!》 بعد از اینکه جوابی از طرفش نیومد سعی کرد از در دوستی وارد بشه و دوباره ادامه داد:《اسم من بئاتریسه. اسم تو چیه؟》 اون موجود که انگار الان آرومتر شده بود با صدای بم و خشنی گفت:《من اسمی ندارم》 بئاتریس که خیلی خوب میتونست با دیگران ارتباط بگیره سعی کرد بیشتر باهاش صحبت بکنه تا شاید از هدف اون موجود سر در بیاره.
+ خب اینطوری که نمیشه! من برات یه اسم انتخاب میکنم. نظرت راجعبه "جاناتان" چیه؟ صدایی نیومد. بی (مخفف بئاتریس) ادامه داد: + پس جواب ندادنت رو روی این حساب میزارم که باهاش موافقی.! خب جاناتان.. از خودت برام بگو. چرا میخواستی من رو خفه کنی؟ _ سعی نکن ازم حرف بکشی. من گول شما انسانا رو نمیخورم! همین امثال تو باعث اینهمه فلاکت توی سرزمین ما شد.. بی با اخم گفت: + صبر کن ببینم.. چی؟ امثال ما باعث بدبختی تو و سرزمینت شدن؟ اینو از کجا آوردی؟! اصلا ما از وجود شماها بیخبر بودیم. چطوری بخوایم نقشهٔ نابودی کسایی رو بکشیم که حتی از وجودشون خبر نداریم؟ درست تعریف کن ببینم.!
_ بیخیال حوصلهٔ تو یکی رو ندارم. نکنه انتظار داری مثل یه بچهٔ خوب بشینم تمام بدیهایی که در حقمون کردین رو برات بازگو کنم؟ کور خوندی. داشت به سمت پنجره میرفت که از این خونه بیرون بزنه و بیشتر از این به اراجیف دخترک گوش نده ولی در حین راه صدای ظریف دختر رو شنید: + باشه بابا حالا چرا اینقدر عصبی میشی؟ اینبار رو ازت میگذرم ولی اگه بازم همدیگه رو دیدیم باید بهم جریان رو بگی. فهمیدی؟ بایبای جان! جاناتان برای لحظهٔ کوتاهی ایستاد.
این دختر چرا اینقدر باهاش راحت بود؟ اصلا ازش نمیترسید؟ اون یه موجود ناشناخته بود که همین چند دقیقه پیش قصد داشت جونش رو بگیره، اما بئاتریس طوری باهاش حرف میزد که انگار سالهاست اونو میشناسه.! حتی اسمش هم با لحنی صمیمی صدا زده بود...《جان》 جاناتان اخم ریزی کرد. اصلا کی بهش اجازه داد که برام اسم انتخاب کنه و ازم نترسه..؟ چرا این دختر عجیب، اینقدر راحت با اون رفتار میکرد؟! همهٔ این فکرها ده ثانیه هم طول نکشید و جان بدون هیچ مکث دیگهای از پنجره بیرون زد.
نخستت
فاز جانتان:خدا شفا بده این دختره ی دیوونه رو من که رفتم 😬
بخداا🤣
راستی خیلی باحال بود منتظر پارت چهار هستم🤣🤣
گیلیلیی مررسی خوشگللل ذوق کردمم😭😂💞🫂
به به خانوم نویسنده
سر فرصت باید همه شو بخونم🙌🏻💞
ذوققق اکلیلی شدممم
مرررسیییی😭💞
خوشحال میشم بخونییی
قربون ذوق شما برم من شازده
خدانکنهه من قربون شما فرشتهه🧚🏻♀💞
بمونی برام عزیز دل
همچنیننننن
از وقتی اون داستان ترسناک رو نوشتی منتظر بودم یه داستان دیگه هم بنویسی
وایییی گیلیلیییغوقطغقپظغن
عالیییییییییییی
فداتشممم مررسییی😭🫂
نه عزیزممم💞
💞💞
به به چی نوشته این دختر🤞🏻
به به چی نوشته این دختر🤞🏻
عررر ذوقق مرسیی عباس بامبووو😭😂💞
عالی بوددد😭🪷
مررسیی آوینای نازمم😭🫂
عالییییی بودددد
یه سوال کاور لی سئوپ؟
مررسییی خوشگلهههههه
آرهههغصتظف
پست چجوزی اتاقمون رو پیتترستی کنیم فانن تو لیستست نیستتتت؟
چک میکنم حتمااا