درود قراره در این پست افسانه های زیبایی رو معرفی کنیم که در مورد اتفاقات طبیعی هستند
چرا صدفها صدای دریا میدهند؟ افسانه: میگویند صدفها، صندوقچههایِ کوچکی هستند که پریهایِ دریا، خاطراتِ اقیانوس را درونشان پنهان میکنند. هر بار که صدف را به گوش خود نزدیک میکنی، در واقع داری به نجواهایِ پادشاهِ دریا گوش میدهی که دارد به موجها دستور میدهد چطور بر ساحلها رقص کنند. آن صدا، نه صدایِ آب، که صدایِ نفسهایِ عمیقِ خودِ اقیانوس است که در میانِ لایههایِ مرواریدیِ صدف آرام گرفته است๑
چرا رنگِ آسمان آبی است؟ افسانه : آسمان آبی نیست؛ آسمان در واقع پوششی از ابریشمِ لاجوردی است که پریهایِ نور، برایِ محافظت از ستارهها در طولِ روز بر سرِ جهان کشیدهاند. آنها تکههایی از سنگهایِ یاقوت را در ابرها ذوب میکنند تا وقتی خورشید بالا میآید، نورِ تندِ او را به رنگِ آرامِ آبی درآورند و اجازه دهند موجوداتِ کوچکِ جنگل، بدونِ ترس از درخششِ بیش از حد، به زندگیِ خود ادامه دهند๑
چرا ماهِ شبها میتابد؟ افسانه: ماه، در واقع آینهیِ بزرگِ قلمروِ پریان است. آنها در شبهایِ روشن، با فانوسهایِ بلورینِ خود به رقص میپردازند و نورِ جادوییشان را به این آینهیِ نقرهای میتابانند تا راهِ گمشدگان را در تاریکیِ جنگلها روشن کنند. هر بار که ماهِ تمام میشود، یعنی پریها در حالِ تمیز کردنِ آینه با گردِ ستارهها هستند تا برایِ شبِ بعدی، درخششِ خود را باز یابند๑
چرا برف میبارد؟ ( سقوط دانه های بلورین ) افسانه : میگویند وقتی جنگل به خوابِ عمیقی میرود، پریهایِ زمستان، پَرِ خود را از بالهایِ پروانههایِ یخ میچینند و آنها را به شکلِ ستارههایِ بسیار کوچک در میآورند. برف، در واقع همان قطعاتِ ریزِ جادویی است که از آسمان فرو میریزد تا رویِ زمین را با یک ملافهیِ سفید و نرم بپوشاند؛ تا موجوداتِ کوچکِ خاک، در سکوتِ مطلق و زیرِ این پوششِ بلورین، از سرمایِ بیرحمِ دنیا در امان باشند๑
چرا رنگِ غروب چنان خیرهکننده و رنگین است؟ (خونِ خورشید یا اشکِ آسمان) افسانه : غروب، لحظهای است که خورشید، آخرین پیامِ خود را به زمین میفرستد. میگویند در آن ساعت، پریهایِ آسمان، پارچههایِ ابریشمیِ خود را که با رنگِ نارنجی، سرخ و بنفشِ جادویی بافته شدهاند، در هوا پهن میکنند تا خورشید هنگامِ فرو رفتن در اقیانوس، لبههایِ لباسشان را لمس کند. آن رنگها، در واقع ردِ پایِ جادوییِ آنهاست که در آسمانِ میانروز باقی مانده است๑
چرا صدایِ باد در میانِ درختان، مثلِ ناله یا زمزمه است؟ (نالهیِ جنگل) افسانه : درختان، کتابخانههایِ زندهیِ زمین هستند. وقتی باد میوزد، او در واقع در حالِ ورق زدنِ برگهایِ سبز و قدیمیِ درختان است. آن صدایِ زمزمهوار، زبانِ باستانیِ درختان است که دارند برایِ باد، داستانهایِ قرنهایِ پیش را تعریف میکنند؛ داستانهایی از روزهایی که انسانها هنوز نمیدانستند چگونه با خاک و ریشه، همنوا شوند๑
بهبهه
فلورا بانو چه کردهه
عالی بود خسته نباشی !
نخست ؟