جایی که آغاز همهچیز بود...؟!
هر وقت که دلم زیادی میگرفت، مینوشتم. باران بر شیشهها میتاخت و افکارم را پارهپاره میکرد؛ یا گرما مرا وا میداشت تا دست از کار بکشم و به سقف خیره شوم. اما مهم این است که آن روزها، کتابخانه فقط یه پناهگاه بود. گوشهای دور از آدمها، از صداها، از خودم. تا این که روزی، از کنج عزلت خویش، نگاهم بر مرکز کتابخانه افتاد. صبر کن... مجسمهای با ظریفکاری تمام، پشت صندلی گذاشته بودند؟ نه، مجسمه نبود. دوباره او بود، با موهایی که در نور کمجان چراغهای قدیمی، برق خاصی داشتند.
او با مژههای بلندش، و نگاهی که وقتی بر صفحهی کاغذ میانداخت، از دنیا محرومش میکرد. انگار که کلمات، تارهای نامرئیای بودند که او را به صندلیاش میبستند و هیچکس اجازه نداشت این گره را باز کند. نفهمیدم چه شد... اما من دیگر برای خودم ننوشتم. او شد موضوع هر برگ این دفتر. روزی از پیچوخم موهایش مینوشتم، که مثل جادهای در مه، هیچوقت به انتها نمیرسید. روز دیگر راجع به قد و بالای رعنایش. شاید هم صدایی که آرزو میکردم فقط یکبار خطاب به من باشد، حتی اگر صحبتی ناخوشایند از آب دربیاید. فقط یک بار. همین.
میخواستم بلند شوم و بروم کنارش بنشینم. او راجع به چه مینوشت؟ از کدام درد میگفت؟ از کدام شادی؟ چه خوششانس است کسی که موضوع نوشتههایش میباشد؛ یک روز جای آن فرد بودن چه حسی دارد؟ تا این که بالاخره نتوانستم دوام بیاورم. قلم را داخل مرکب زدم و نوشتم. نوشتم که تکتک سلولهای قلبم گره خورده به قلبش؛ حالا اگر میشود، تکهای از قلبش را پیش من بگذارد تا این چیز به اسم "قلب"، اینقدر بیقراری نکند در سینهی من. نوشتم که این روزها، حتی نفس کشیدن هم بدون فکر کردن به او، برایم سخت شده. نامهام را جلویش گذاشتم. انتظاری که کشیدم، باعث شد آن گرمایی که همیشه در حضورش احساس میکنم، بشود یخ. لحظهای فکر کردم شاید بهتر بود هیچوقت نمینوشتم.
خواند و خواند و خواند... و با ملایمت چشمان قهوهرنگش را به من دوخت. چیزی نگفت. تمام کاغذهایی که این مدت بر روی آنان تمرکز داشته را جلویم گذاشت و نوبت من بود که بخوانم. بخوانم که او چطور شاعر چشمان من شده و وارد قلبش شدهام... بخوانم که او هم، در سکوت همان کتابخانه، من را دیده بود. همانقدر که من بهش فکر میکردم، او هم به من فکر میکرد. کتابخانه مکان آرامشم بود؛ اما کسی که آنجا دیدم، حالا دیگر تنش خانهی من است. آن تنی که هر وقت مرا میبیند، آغوشش گرمتر از هر آتشی است...
نخست؟
واقعا تحت تاثیر قرار گرفتم🌟🌟
ممنونم😭
چه متن زیبایی🛐
خیلی زیبا بود((:
متشکرم، مرسی که خوندین😭
من قربون خودتو قلمت..😭
من قربون خودت🎀
میدونستی متنات تنها پناهم تو این در به دریه؟؟
میدونستی تنها چیزی که وادارم میکنه بنویسم تویی؟
میدونستی عشق منی؟؟
میدونستم..🎀
چه دلنشین بود این متن
زیبا بود>>
قلمتون پایدار بانو
خیلی خیلی متشکرم نظر لطف شماست:)
🫴🏻🍃