سلام بچه ها خوش اومدین به اولین پارتمون📖🪄✨🌑📖
چهار صندلی در یک کوپه 🚂✨ صبح روز بعد، طناز از شدت هیجان تقریباً تمام شب را بیدار مانده بود. چمدانش کنار در آماده بود و نامهی پذیرش را بارها خوانده بود. وقتی به ایستگاه رسید، همهچیز عجیبتر از چیزی بود که تصور میکرد. خانوادههایی با چمدانهای عجیب، حیوانات جادویی کوچک و بچههایی که با هیجان دربارهی مدرسه حرف میزدند. قطار بزرگ و مشکیرنگی با پنجرههای طلایی آرام وارد ایستگاه شد. سوت قطار بلند شد. طناز نفس عمیقی کشید و سوار شد. چند دقیقه بعد، یک کوپهی خالی پیدا کرد و کنار پنجره نشست. هنوز قطار حرکت نکرده بود که در کوپه باز شد. دختری با موهای قهوهای بسیار تیره و چشمان قهوهای تیره سرش را داخل آورد. «سلام... اینجا جا هست؟» طناز لبخند زد. «آره، بیا بشین.» دختر چمدانش را گذاشت و نشست. «من سلما هستم.» «منم طنازم.» سلما لبخند زد. «تو هم برای سال اول اومدی؟» طناز نامهاش را نشان داد. «آره!» سلما با هیجان گفت: «پس شاید تو هم مثل من هنوز نمیدونی قراره کدوم گروه باشی!» طناز خندید. «امیدوارم اثریس بشم.» سلما با تعجب نگاهش کرد. «منم همینطور!» اما قبل از اینکه بیشتر حرف بزنند، در کوپه دوباره باز شد. این بار دختری با موهای خرمایی لخت و چشمهای خرمایی ایستاده بود و کتاب بزرگی در دست داشت. «ببخشید... میتونم اینجا بشینم؟ همهی کوپهها پر شده.» طناز گفت: «حتماً!» دختر نشست و کتابش را روی پاهایش گذاشت. «من ویانا هستم.» سلما گفت: «من سلما، و این هم طنازه.» ویانا لبخند زد. «خوشحالم باهاتون آشنا شدم.» سه دختر هنوز نمیدانستند که قرار است خیلی زود به دوستان صمیمی تبدیل شوند. اما ناگهان... در کوپه برای بار سوم باز شد. دختری با موهای بلوند بلند و چشمان خاکستری پشت در ایستاده بود. نگاهش سرد و آرام بود. نگاهی کوتاه به سه دختر انداخت. «اینجا خالیه؟» ویانا گفت: «فکر کنم...» دختر وارد شد. چمدانش را کنار صندلی گذاشت و نشست. طناز نگاهش کرد. دختر هم به او نگاه کرد. چند ثانیه سکوت برقرار شد. بعد دختر گفت: «کایرا.» طناز گفت: «طناز.» کایرا لبخند خیلی کمرنگی زد. «میدونم.» طناز اخم کوچکی کرد. «از کجا؟» کایرا جواب نداد. فقط به پنجره نگاه کرد. قطار ناگهان حرکت کرد.
و درست همان لحظه، ویانا متوجه چیزی عجیب روی شیشه شد. یک نماد شیر بالدار برای چند ثانیه روی شیشه ظاهر شد... بعد ناپدید شد. ویانا آرام گفت: «بچهها... شما هم دیدین؟» طناز به شیشه خیره شد. سلما گفت: «چی بود؟» کایرا برای اولین بار با نگرانی به پنجره نگاه کرد. و خیلی آرام گفت: «این امکان نداره...» طناز برگشت سمتش. «چی امکان نداره؟» کایرا جواب نداد. اما از نگاهش معلوم بود که چیزی دربارهی آن نماد میداند.
رازِ روی شیشه 🪄🌙 کایرا هنوز به پنجره خیره شده بود. طناز کمی جلوتر آمد و پرسید: «گفتی این امکان نداره. چرا؟» کایرا چند لحظه سکوت کرد. بعد گفت: «اون نماد رو قبلاً دیدم.» ویانا کتابش را بست. «کجا؟» کایرا نگاهش را به سه دختر دوخت. «توی یک کتاب قدیمی.» ویانا فوراً هیجانزده شد. «چه کتابی؟ دربارهی چی بود؟» کایرا شانه بالا انداخت. «نمیدونم. کتاب اجازه نمیداد بیشتر از چند صفحه بخونم.» سلما با تعجب گفت: «یعنی کتاب خودش جلوت رو گرفته بود؟!» کایرا جواب داد: «آره.» طناز دوباره به شیشه نگاه کرد. هیچ اثری از نماد باقی نمانده بود. اما ناگهان... تق! صدای کوچکی از بالای کوپه آمد. هر چهار دختر سرشان را بالا گرفتند. ویانا آرام گفت: «اون دیگه چی بود؟» صدای دیگری آمد. تق... تق... طناز از جایش بلند شد. «باید بفهمیم چیه.» سلما سریع گفت: «منم میام.» ویانا کتابش را برداشت. «من هم.» کایرا با لحنی سرد گفت: «فکر نکنید من میترسم.» طناز ابرویش را بالا برد. «کسی نگفت میترسی.» کایرا لبخند کوچکی زد. «خوبه.» چهار دختر کنار در کوپه ایستادند. طناز دستش را روی دستگیره گذاشت. اما قبل از اینکه در را باز کند، صدایی آرام از پشت در شنیدند: «چهار نفر... چهار گروه... یک راز...» همه خشکشان زد. سلما زمزمه کرد: «شما هم شنیدین؟» ویانا با ترس سر تکان داد. کایرا برای اولین بار واقعاً رنگش پرید. طناز دستگیره را محکمتر گرفت. «باید در رو باز کنیم.» کایرا گفت: «طناز، صبر کن!» اما دیر شده بود. در باز شد. راهروی قطار خالی بود. هیچکس آنجا نبود. فقط روی کف چوبی راهرو، یک تکه کاغذ افتاده بود. طناز خم شد و آن را برداشت. روی کاغذ فقط یک جمله نوشته شده بود: «وقتی چهار نشان کنار هم قرار بگیرند، درِ فراموششده باز خواهد شد.» چهار دختر به یکدیگر نگاه کردند. و درست همان لحظه، قطار از میان مه غلیظی عبور کرد. برای چند ثانیه همهچیز تاریک شد. وقتی دوباره نور برگشت، چهار نماد جادویی روی شیشهی کوپه ظاهر شده بودند: 🦁 شیر بالدار 🐉 اژدها 🦅 کلاغ 🐺 گرگ سفید ویانا آرام گفت: «اینها... نماد چهار گروه ما هستن.» طناز کاغذ را محکم در دست گرفت. حالا دیگر مطمئن بود. این سفر فقط برای شروع مدرسه نبود. آنها برای پیدا کردن یک راز به مدرسه دعوت شده بودند. و هیچکدام هنوز نمیدانستند... درِ فراموششده دقیقاً کجاست. ادامه دارد... 🪄✨
معرفی گروه ها 🪄✨ اَثریس:یه گروه مثل گریفیندور نمادش شیر بالداره ، طناز عضو این گروه هست✨🪄🦁❤️🧡 مون ویل:یه گروه مثل هافلپاف نمادش گرگ سفیده، سلما عضو این گروهه،یکی از بهترین دوست های طناز میشه💛🤍🐺 ریون کرست:یه گروه مثل ریونکلاو نمادش کلاغه، ویانا عضو این گروهه،یکی از بهترین دوست های طناز میشه💙🤍🦅 سیلورثورن:یه گروه مثل اسلایترین نمادش اژدها هست ، کایرا یکی....( طناز جلو خودتو بگیر تو نباید داستان رو لو بدییی🤐)💚🖤🐉
زیادی بینقصه.... با ai نوشتی؟
محشر بود 😍
عالی بود🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸