ادامه یه داستان
ـ میدونم اما جایی که زندگی میکنن داخل جنگل سیاه هست گفتی جنگل سیاه ؟ ـ آره جنگل سیاه بیرون از دهکده هست میگن اونجا روزا و شبا آرومه اما غروب که میشه اون جنگل نفرین میشه برای همین نباید غروب به جنگل سیاه بری خیلی ممنون من به جنگل سیاه میرم ـ اما ... نگران نباش تا غروب هفت ساعت دیگه مونده تا اون موقع برمیگردم ـ منم باهات میام اگر قرار باشه به یه جنگل جادویی بری باید جادو هم بلد باشی واقعا باهام میای ـ با این که شاگردا تا وقتی جادوگر نشدن اجازه جادو کردن ندارن ولی بازم باهات میام و با جادو ازت محافظت میکنم خیلی ممنونم گلوریا
بعدش گلوریا دستم رو گرفت و منو به خروجی دهکده برد بعد از این که از دهکده دور شدیم به جنگل سیاه رسیدیم واردش شدیم زمینش تقریباً خشک بود و درختاش برگ هاشون ریخته بود به گلوریا گفتم چرا اینجا اینقدر خشکه ؟ ـ نفرین سیاه این طوریش کرده رفتیم جلو تا به دله جنگل رسیدیم یه کلبه تویه دله جنگل بود وارد کلبه شدیم یه دختر تنها که یه گوشه از کلبه نشسته بود اون مو های سیاه داشت با چشماش آبی درست مثل کایا گلوریا بهم نگاه کرد و گفت ـ اون کایا هست نمیدونم من تا به حال اونو ندیده بودم ـ پس چطور خصوصیاتش رو میدونستی؟ برادرش بهم گفت ـ مگه این کایا برادرم داره آره داره و برادرش برادر ناتنیه منه ـ یه لحظه وایسا یعنی این دختر خواهر ناتنی ته آره
ـ تو ازش سوال بپرس من با جادو یه حقیقت میفهمم واقعیت رو داره میگه یا نه خیله خوب تو یه نفر به اسم مارکو نمیشناسی وقتی اینو بهش گفتم بهم نگاه کرد و سر تکون داد گلوریا گفت ـ داره حقیقت رو میگه اون که فقط سر تکون داد ـ آره ولی بازم داره واقعیت رو میگه به هر حال نمی خوایم با خودمون ببریم معلومه ام کایا باما بیا ما میبریمت خونه اما اون از جا ش بلند نشد
حالا چیکار کنیم ـ بس پارش به من بعدش گلوریا رفت روبهرو یه کایا نشست بعدش دست چبش رو آورد به جلو بعد با دست راستش بشکن زد ناگهان داخل دسته چپش یه کلوچه ظاهر شد بعدش اونو به کایا داد بعد کایا شروع کرد به خوردن کلوچه گلوریا بلند شد و بعدش گفت ـ اگه بازم کلوچه میخوای باهامون بیا یهو کایا بلند شد و باهامون اومد به دهکده جادوگران توی راه گلوریا همش با کایا حرف میزد و کایا هم فقط سر تکون میداد تویه راه گلوریا سمت شیشه یه مغازه رفت و به کایا گفت ـ این مغازه کلی بیسکویت داره
کایا رفت سمت شیشه از چیزی که تو شیشه یه مغازه دید چشماش برق زد گلوریا با لبخند بهش گفت ـ می خوای برات بیسکویت بخرم کایا خواست چیزی بگه که یهو گلوریا دستش رو گرفت و بردش داخل مغازه و با یه جعبه بیسکویت اونو آورد بیرون قبل از این که من چیزی بگم گفت ـ نگو که لازم نبود براش بخری خودم براش میخریدم خواستم اینو بگم اما تو براش خریدی خلاصه توی دهکده گشتیم که غروب شد با گلوریا خداحافظی کردیم قبل از این که بریم بهمون گفت ـ بازم به دهکده بیاید حتما دفعه بعد که اومدیم بیشتر وقت میگذرونیم بعدش با کایا سمت کالسکه اومدم بن کنار کالسکه وایساده بود...
من اکانت دوم پاندا هستم لطفا بیا
میای پیوی؟
فرصت واسه اولین لایک؟
میای پیوی؟
ببخشید مگه کایا چند سالش بود که بختطر کلوچه بلند شد؟