ادامه یه داستان
( فردا بعد از ظهر) ـ آماده ای آره امادم بعدش بن رفت کالسکه رو بیاره روی زمین نشستم داشتم به این فکر میکردم که کجا قرار بریم که مارکو اومد ـ میخوای کجا بری سلام مارکو نفهمیدم اومدی راستی یه خبر خوب دارم من رییس شدم اونم حتمی ـ تبریک میگم اه راستی من نمیدونم کجا میخوایم بریم اما هر جا که رفتیم کایا رو پیدا میکنم بعد از گفتن این مارکو رفت چند دقیقه بعد بن کالسکهرو آورد من از رویه زمین بلند شدم بن بهم گفت ـ تو سواره کالسکه شو من میخوام خودم کالسکه رو حرکت بدم باشه
سواره کالسکه شودم دو ساعت بعد رسیدیم وقتی از کالسکه بیرون اومدم چیزی که دیدم قابل توصیف نبود بن بهم گفت ـ به دهکده یه جادوگران خوش اومدی من تا قبل از طلوع آفتاب برمیگردم ـ باشه فقط مراقب خودت باش به سمت شهر رفتم هیچ وقت تا به حال یه دهکده جادویی ندیده بودم در هین راه به یه نفر برخورد کردم از روی زمین بلند شدم کسی که بهش برخورد کردم یه دختر بود با مو های بنفش بافته شده و لباس و کلاه جادوگری و یه کتاب طلسم هم داشت
دستشو گرفتم و بلندش کردم بهش گفتم معذرت میخوام ـ نه تقصیر من بود نیاز نیست اضر بخواین من کلارا هستم و شما ـ منم گلوریا هستم از آشنایی با هاتون خوش بختم ـ همچنین تویه جادوگری درسته ـ نه من فقط یه شاگردم راستی شما یه اشراف زاده نیستید از کجا فهمیدی ـ چون لباساتون شبیه لباس اشراف زاده هاست گلوریا میشه بهم دهکده یه جادوگران رو نشون بدی ـ چرا که نه
در هین راه از گلوریا پرسیدم یه دختر به اسم کایا نمیشناسی ـ اینجا کایا زیاد داره با کودومشین یه دختر پانزده ساله با مو های سیاه و چشمای آبی با ترس بهم گفت ـ من میدونم کجاست واقعا ـ آره اونو قبلاً میخواستن بفروشن اما کسی نخریدش کیا می خواستن اونو بفروشن ـ اونایی که برده میفروشند ببینم تو نمی دونی اونا ای که برده میفروشن کجا زندگی میکنند ـ میدونم اما جایی که زندگی میکنن ...
در آخر فقط باید بگم که میتونی مثل من ساعت ها به طرز لباس طرف فکر کنی بعد اونو برای هوش مصنوعی بفرستی تا عکشوت رو برات بسازه. باور کن اینطوری بهتر میتونی داستان بنویسی
چرا؟
چون راحت تر فرد رو تصور میکنی.
گاهی هم سعی کن داستان رو مثل یک فسلم یا انیمه ببینی یا تصور کنی. خودت رو جای شخصیت بزار و به جای اون حرف بزن.
یا حتی عروسک بازی کن! من قبلا هر وقت ذهنم قفل میشد از این روش ها استفادع میکردم. اگر ایده یا راهنمایی یا..... خواستی بیا پیوی.
واقعا دتستانت قشنگه و لحن اغراق آمیزی نداره و بیشتر لحن عامیانه و گفتاری داره. این باعث میشه خواننده کسل نشه ولی برای بعضی غیر حرفه ایه. به جای لحن عامیانه فقط یکی دوبار ادیت بزن و خودت رو جای خواننده بزار و سعی کن از خودت انتقاد کنی.
بن یک سری احساسات برادرانه بیشتری داشته باشه. راستش من تا اینجای داستان نفعمیدم هر شخصیت دقیقا:
دنبال چیه؟
از چی میترسه؟
چه چیز هایی رو دوست داره؟
برای چه چیزی حاضره فداکاری کنع؟
و......
خب اگه بخوای هم با توجه به تمام داستان یک تصحیح خوب برات انجام بدم. مثلا بشم ویراستارت. یا بهت یاد بدم چطوری از ترفند های مخصوص چطور استفاده کنی و اینا. منتظر پارت های آینده هستم!
خوب شده ولی بهتر بود درمورد کایا یکم از قبل اطلاعات بدی. مثلا بگی کایا وقتی بچه بود د.ز.دیده شد. برای همین توی بازار برده فروشا بود. یا حتی قبل از این که پرنسس حساب بشه وضع خانوادش بد بوده واسه همین خودشو فروخته...... من داستانت رو دارم دنبال میکنم و به عنوان نویسندع ای که فقط دو سال روی ایده پردازی کار می کنه باید بگم داستان پتانسیل کافی روداره. فقط باید روابط بین مارکو و کلارا رو قوی تر کنی مثلا به عنوان دوست تا برادر و خواهر.
خواهان پارت بعد