ادامه داستان
در همین هی که هم چیز بهم ریخته بود بن یهو وارد سالن شد اومد جلو و گفت ـ چیزی شده بنظر... سلام بن چیزی میخواستی ـ حالت خوبه من همیشه حالم خوبه ـ ولی یکم رنگ و روت پریده بخواطر هیجان اولین تجارت که کمکم بهش ادت میکنم ـ خیله خوب من باید برم بعدن میبینمت بعدش رفت نقش عمیقی کشیدم و با خودم گفتم یه جوری درستش میکنم به سمت حیاط رفتم مارکو داشت شمشیر زنی میکرد بهش گفتم سلام تمرین شمشیر زنی چطوره ـ هم چی خوبه تجارت تو چی شد منظورت چیزی که باعث شد همچی بهم بخوره ـ منظورت چیه ؟
ماجرای تجارت با بانو الفینا رو بهش گفتم ـ اون بانو الفینا با این که چهره گرم و مهربانی داره اما اصلا حرف گوش کن نیست الان باید چیکار کنم ـ آروم باش و سعی کن درست فکر کنی مطمئنم یه راحل خوب پیدا میکنی ممنونم مارکو وقتی خواستم برگردم یهو مارک گفت ـ من شاید برادر ناتنیت باشم ولی هر وقت که خواستی میتونی از من کمک بگیری کلارا صورتمو برگرداندم و بهش گفتم قول میدم وقتی رییس شدم کایا رو پیدا کنم بعدش با عجله وارد کاخ شدم
داشتم دنبال بن میگشتم که یهو دیدم داخل اتاق کاره رفتم داخل داشت به برگه ای که سند تجارتی بود که بانو الفینا امضا زده بود نگاه میکرد برای یک لحظه سرشو بلند کرد و بهم نگاه کرد بعد از کمی مکث سکوت اتاق رو سکوند ـ مبارکه ممنون ـ فکر نمی کردم به تونی تجارت کنی یعنی میخوای بگی دست به کمم گرفتی ـ منظورم این نبود فقط انتظار اینو نداشتم
ام راستش میخوام یه چیزی بهت بگم ـ ام قبل از اینکه چیزی که میخوای رو بگی من میخوام مدیریت این خانواده به تو بسپارم واقعا ـ آره خوب دیگه بیخیال چیزی که میخواستم بگم ـ میخوام فردا یه جا ببرمت کجا ؟ ـ به یه دهکده به چه دهکدای ؟ ـ مطمئن باش که خوشت میاد خیله خوب فقط گفتی فردا ـ آره فردا پس فردا بعد از ظهر می بینمت
پستای منو هم لایک کن