ادامه داستان
یه نقشه روی زمین افتاده بود من تابه حال اون نقشه موقع چیدن وسایل ندیدم برش داشتم و روی میز گذاشتم بعد بازش کردم کل نقشه کشور توش بود با خوشحالی گفتم عالی شد حالا میدونم کدوم سرزمین نیاز به کریستال شیشهای داره چند ساعتی گیره نقشه بودم که یهو مارکو با چند تا گونی اومد گفت ـ بیا اینم کریستال خیلی ممنون ـ خوب حالا میخوای چیکار کنی باهاشون تجارت کنم ـ اون وقت با کی می خوای تجارت کنی خوب من یه نقشه داخل اتاق کار پدر پیدا کردم ـ خوب نقشه یه چیه نقشه کل کشور توشه ـ انگار چارهای نیست باید بهت انگاری کمک کنم بعدش اومد کنار نقشه چند ساعتی گیره نقشه بودیم که یهو بن هم اومد + ببینم تو مارکو اینجا چیکار میکنید من اینجا دارم تجارت میکنم مارکو هم داره بهم کمک میکنه + مارکو ، مگه مارکو هم چیزی از تجارت بلده ـ ببخشید چی گفتی لطفاً باهم دعوا نکنید حوصله یه دعوا تون رو ندارم ـ اول خودش شروع کرد + من بهت حرف بدی نزدم فقط سوال پرسیدم بعد مارکو و بن شروع کردن به دعوا کردن
ناگهان من چشمم به یه منطقه قهوه ای یه کوچیکی خورد در بین داد و بی داد مارکو و بن گفتم یه منطقه واسه تجارت پیدا کردم ـ چی؟ + چی؟ ببینم این منطقه قهوه ای ماله کیه ـ ماله بانو الفینا هست خیلی هم عالی بن میشه یه نامه بفرستی و اونو به اینجا دعوت کنی + به همین زودی خوب من یه هفته بیشتر وقت ندارم که خودم رو بهت ثابت کنم + باشه الان یه نامه میفرستم
بعد از دو روز بانو الفینا اومد من تو سالن منتظر بودم یهو اومد گفتم لطفاً بنشینید بعدش نشست هنوز من چیزی نگفتم که یهو گفت ـ من زیاد وقت ندارم ام راستش... ـ برو سره اصل مطلب میخوام با هاتون تجارت کنم ـ تجارت چی ؟ کریستال شیشهای ـ تو الان گفتی کریستال شیشهای بله من فقط در عضاش الماس های آبی میخوام البته اگر بتونید جورش کنید ـ خیله خوب معامله مون شد عالی یه پس لطفاً این سندو بخونید و امضا بزنید بانو الفینا بدونه این که سندو بخونه امضا زد بعد
بعدش هم گفت ـ هفته یه دیگه سیصد تا کریستال شیشهای میخوام و سه روز دیگه هم براتون پانصد تا الماس آبی میفرستم دویست تا کریستال شیشهای هم بعداز دادن پانصد تا الماس آبی ازتون میگیرم اما تویه... بانو الفینا نذاشت حرفم رو تموم کنم و رفت با خودم گفتم حالا باید چی کار کنم من فقط همین هفته وقت داشتم خودمو به بن ثابت کنم ولی الان هم چیز بهم ریخته
نظرات بازدیدکنندگان (0)