ادامه داستان
قبوله بعد از این حرف رفت من هم نگاهی که جعبه ها کردم رفت سمت شون و باز شون کردم و دوباره از اول وسایل رو چیدیم بعد شروع کردم به بیرون بردن جعبه ها وقتی تموم شد رفتم و یه لباس دیگه پوشیدم در بین راه رو به مارکو بر خوردم
چقدر خوب شد که دیدمت ـ مگه چیزی شده خوب من قرار یه هفته مدیریت با من باشه اگه بن قبول کنه اون وقت من به صورت حتمی اینجا مدیریت میکنم ـ خوب از من چی می خوای می خوام بهم کمک کنی ـ اون وقت چی به من میرسه میدونی که اگه من رییس نشم اونوقت بن رییس میشه اونوقت تو باید هرچی اون گفت انجام بدی ـ باشه میخوای واست چی کار کنم برو به کوه کریستال که نزدیک این جاست و چند گونی کریستال بیار برام ـ باشه پس با خودم چند تا کارگر هم میبرم
وقتی داشتم میرفتم یهو مارکو بهم گفت ـ قول میدی اگه رییس شدی کایا رو پیدا کنی میدونم که تا به حال اونو ندیدی اما اگر اونو به چشم خواهر ناتنیت می بینی این کارو برام بکن وقتی برگشتم دیدم مارکو نیست اما چرا میخواست من کایا رو پیدا کنم رفتم به سمت اتاق و لباس دیگه پوشیدم از موقع ای که شش سالم بود تا الان که شانزده سالم دارم لباس سیا میپوش فکر کنم وقتشه یه لباس بپوشم که سیا نباشه باید یه فصل جدید رو به وجود بیارم
به اتاق کار رفتم به پنجره نگاه کردم مارکو داشت با چندتا کارگر بیرون میرفت با خودم گفتم حالا که کالا واسه تجارت داریم باید یه نفرو پیدا کنم واسه تجارت از امروز یه هفته ام شروع میشه پس باید یه کار مفید کنم اما یه نفر که بشه باهاش تجارت کرد از کجا بیارم در همین فکر بودم که یه نقشه دیدم که افتاده بود روی زمین
عالیه . فقط یکم طرز نوشتارتون رو درست کنید ممنون میشم . حیفه داستانتون به خاطر یه چیز اصلاح پذیر بد به چشم بیاد . مثال می زنم : سیا سیاه یا مشکی✅