بزن رو ادامه برای شروع داستان
سلام از اون جایی که داستان پروانه ها تموم شد بایه داستان جدید اومدم امیدوارم که خوشتون بیاد بزارین اول داستان رو توضیح بدم داستان درباره پنج اشراف زاده اصیل هست که در زمان جنگ با وفادار ترین سرباز های امپراطور بودن برای همین امپراطور به اون ها همچین جایگاهی داده در سرزمینی که قدرت جایگاه جادو و دانش حرف اولو میزنه
( ۱۶ سال قبل) چشمام از دیدن شمشیر زنی بن و مارکو خسته شد من هیچ وقت نمی فهمم چرا این دوتا باهم نمی تونن سر هیچی باهم توافق کنند آخرشم مسابقه شمشیر زنی میزارن ولی مگه این مسابقه برند هم داره خیر چون تا غروب در حال شمشیر زنی هستن از روی زمین بلند شدم با خودم گفتم دیگه حوصله نگاه کردن ندارم اینا هم آخرش خسته میشن بعدش سره راهم سربازان و پدرم رو دیدم فکر کنم میخوان برن جنگ من نمیتونم بفهمم که چرا این جنگ ها پایان ندارن
( ۱۶ سال بعد) با لباس سیاهی که بر تنمه به اتاق کار پدر میرم که شانزده سال خالیه چراغ خونه غم پدرم خاموش شده در اتاق رو باز میکنم اتاق مثل همیشست فقط یکم تغییر کرده پرده ها کشیده شدن و همه جا تاریکه همه وسایل پدرم داخل جعبه ست و فقط عکسش که دورش روبان سیاه رویه میزش هست پرده هارا میکشم کنار و به حیات بزرگ خالی نگاه میکنم با خودم میگم وقتشه یه نفر چراغ خونه و خانواده رو روشن کنه
به خدمتکار گفتم برو و بن رو صدا بزن بگو من داخل دفتر کار کارش دارم ـ چشم بانو بعد از چند دقیقه بن وارد اتاق کار میشه و میگه ـ چیکار من داری فکر نمی کنی باید چراغ این خونه رو یکی روشن کنه ـ میخوای بگی کی مدیریت خانواده رو میخواد به ارث ببره آره بلاخره دوباره باید این خونه مستقل بشه الان شانزده ساله که پدر نیستش ـ باشه من همه چیز رو انجام میدم واقعیتش من میخوام خودم این خونه رو سر صابون بدم
ـ تو چی گفتی لطفاً فقط برایه یه هفته بزار من خاندان اشراف زاده مون رو بچرخونم قول میدم پشیمون نمیشی خودمو بهت نشون میدم در ازاش هرچیز که پدر میخواست بتو برسه جوز مدیریت خانواده رو بهت میدم نصف سهم خودم رو هم به مارکو میدم که اعتراض نکنه ـ در این صورت قبوله فقط یه هفته فرصت داری اگر دیدم نتونستی خانواده رو درست مدیریت کنی مدیریت خانواده به من به ارث میره
جالب بود اما به نظرم اگه بیشتر داخل زمان ها بودی جذاب تر بود
نخست؟