و او از مرگ بازنگشت، بلکه تبدیل به مرگ شد
روزی روزگاری، آن زمانی که هیچ نبود و هرچه که بود هم هیچ بود، بهشت و زمین وجودی یک پارچه بودند آن دو در کنار هم مانند تخم مرغی بودند که پوسته نداشت! هزاران سال از پی هم گذشتند و تخم مرغ شروع به پخش شدن کرد زردهی تخم به ظرافت شکل گرفت و بهشت را تصویر کرد اما سفیده تنبل بود و به دشواری حرکت میکرد و بدین ترتیب بود که زمین سالیان سال پس از بهشت شکل گرفت زمانی که مرزهای بهشت و زمین معین شد، موجودات الهی شروع به زاده شدن کردند و نخستین جرقهی آگاهی را به ارمغان آوردند در میان این موجودات، هفت نسل از خدایان بودند. آخرین نسل، نسل هفتم، ایزانامی (زنی که دعوت میشود) و ایزاناگی (مردی که دعوت میکند) بودند وقتی ایزانامی و ایزاناگی چشم به جهان گشودند، خدایان شش نسل قبل به آن ها فرمانی دادند که سرنوشت زمین را تعیین میکرد 'بر زمین نازل شوید و آگاهی را در قلمرو زمین گسترش دهید' سپس، نیزهای با سر جواهر نشان به آن دو دادند ایزانامی و ایزاناگی بر پل شناور آسمان ایستادند و زمین را - که اقیانوسی بیکران بود - نظاره کردند. ایزانامی سر نیزه را گرفت و ایزاناگی انتهای آن را و آنگاه، قطراتی که نوید دهندهی زندگی بودند به سوی زمین سقوط کردند قطرات سخت و جامد شدند و نخستین جزیره را در قلب اقیانوس به وجود آوردند: اونوگورو (Onogoro)
ایزانامی و ایزاناگی به سوی زمین حرکت کردند، رد پای آنها چنان ستارگان میدرخشید و مسیر را روشن میساخت زمانی که گامهایشان به اونگورو رسید، همراه هم کاخی باشکوه بنا کردند که یک ستون در میانهی آن تا بهشت امتداد داشت زمانی که بنا کردن کاخ تمام شد، ایزاناگی از ایزانامی خواستگاری کرد. آن دو در مسیری معکوس ستون آسمان را طواف کردند و زمانی که به هم رسیدند بر یکدیگر درود فرستادند و بدین ترتیب با یکدیگر پیوند همسری بستند مدت ها گذشت و این دو در جزیره به گشت و گذار پرداختند و آبشارها و کوهها را خلق کردند نخستین فرزندان آن دو ناقص زاده شدند: هیروکو و اواشیما به سبب نقصی که آن دو داشتند، خدا نام نگرفتند. ایزانامی و ایزاناگی آن دو را به دریا افکندند. اندکی بعد، ایزانامی و ایزاناگی، اویاشیما (جزایر هشت گانه از مجمع ااجزایر ژاپن) را خلق کردند و بدین گونه هشت جزیره شکل گرفتند: جزیره آواجی جزیره شیکوکو جزایر اکی جزیره کیوشو جزیره ایکی جزیره تسوشیما جزیره سادو جزیره هونشو الهه های دیگر به مرور بر زمین متولد شدند و برکت را برای خشکیها به ارمغان آوردند
ایزانامی و همسرش زمانی طولانی را با شادی بر زمین گذراندند و از آنچه خلق کرده بودند لذت بردند همه چیز بر وفق مراد بود تا اینکه ایزانامی هنگام تولد کاگو تسوچی (خدای آتش) چشم از جهان فروبست و راهی عالم مردگان شد ایزاناگی که به دست خشم کور شده بود، با شمشیرش فرزندش را زخمی کرد و به قتل رساند و انتقام ایزانامی را گرفت ایزاناگی پس از مرگ همسرش اندوهگین و افسرده شد و چندین روز را به همین ترتیب گذرانید اما سرانجام غم و دلتنگی بر او چیره شد و شروع به جست و جو به دنبال ایزانامی کرد سرانجام، ایزانامی را در یومی (جهان مردگان) پیدا کرد یومی سرزمینی فاقد نور و غرق در ظلمات و تاریکی بود، به گونه ای که چشم چشم را نمیدید و جز سیاهی هیچ چیز موجود نبود ایزاناگی فریاد برآورد و همسرش را صدا زد زمانی که ایزانامی پاسخش را داد، ایزاناگی با ناامیدی از او خواست که همراهش به جهان مردگان برگردد اما دیگر دیر شده بود 'من مدتها پیش از خوراک عالم مردگان خوردهام و نمیتوانم بازگردم، تو میبایست به تنهایی به زمین بروی' ایزاناگی که ناامید شده بود به زمین بازگشت و ایامی را با ملاقاتهای گاه و بیگاه در تاریکی یومی سپری کرد اما بالاخره طاقتش طاق شد و تصمیم گرفت شده به اجبار ایزانامی را همراه خود به زمین ببرد پس شانهاش را آتش زد و از آن به عنوان مشعل استفاده کرد و به تاریکی یومی هجوم بود اما زمانی که به ایزانامی رسید، خبری از همسر زیبا و دلنوازش نبود
اکنون همسرش گوشتی پوسیده بود و کرم ها در منافذ پوستش نفوذ کرده بودند و بویی متعفن و سرسام آور از او خارج میشد ایزاناگی زمانی که مطمئن شد این جسد زشت و کریه المنظر همان ایزانامی است، نتوانست بر ترس خود پیروز شود و شروع به دویدن به سوی جهان زندگان کرد ایزانامی از سر و صدای ایزاناگی به ستوه آمد و بیدار شد و فهمید که بله! همسرش در حال فرار از دست اوست ایزانامی همراه با شیکمه (یکی از زیر دستان ایزانامی در جهان مردگان) به دنبال ایزاناگی دوید تا او را بگیرد ایزانامی فریاد میزد و میگفت که ایزاناگی نباید برود! چطور میتواند عشقش را رها کند؟ و از این دست حرف ها ایزانامی باور داشت حالا که ایزاناگی او را در چنین چهرهای دیده است، باید در جهان مردگان بماند! اما ایزاناگی دوید و به محض اینکه از دریچه میان دو جهان عبور کرد، سنگی عظیم بر دهانهی آن حفره گذاشت و یومی را برای همیشه مهر و موم کرد ایزانامی از پشت آن تخته سنگ فریاد کشید 'اگر مرا ترک کنی، سوگند میخورم که هر روز هزار زنده را خواهم کشت و همراه خودم به یومی خواهم آورد!' و ایزاناگی در پاسخ گفت که در آن صورت، او نیز هزار و پانصد موجود را خواهد آفرید
و بدین ترتیب ایزانامی، الهه مرگ از خاکستر زندگانی زاده شد
از جمله پست های طولانی ای که برای خوندنش وقت گذاشتم:
خیلی جالب بود خسته نباشی🛐☕
اولین چیزی که یادم اومد: عهههه این تو ناروتو بوووود_🤝🏻ثبحان الله
🦆🦆🦆
لحن متنتم خیلی جذاب و گیرا بود
لطف داری
بعضی چیزهای انیمه هارو بعدا متوجه میشی و میبینی مانگاکا چقدر سرش دقتو فکر و اهمیت خرج داده
دقیقا
چقدر جالب بود نیکی😻🎀🙏🏻
مرسیی
خیلی جالب و قشنگ بود💗✨
خسته نباشی 💝
ممنون
عالیییی بودددد 🔥🫠
این ایزانامی و ایزاناگی توی ناروتو بودن که ایتاچی بهشون اشاره کرد جفتشون اوچیها بودن ایزاناگی سرنوشت رو تغییر میداد و ایزانامی سرنوشت رو از قبل تعیین میکرد فکر کنم 🤔🙂
ناروتو ندیدم متاسفانه
تشکر
عالی و جذاب بود ولی بنظرم نباید تو دسته انیمه میبود
در هر حال خیلی جالب بود و بهتر از بعضی محتواهای تستچیه💖
وای عالی بود. ✨
خسته نباشی 🌿
عالی بود ♥✨خسته نباشید
مچکرم
♥✨