این رمان درباره تایپ های شخصیتی MBTI است. برای همین در دسته MBTI قرار گرفته است.
با دقت یقه کت سرمه ای رنگش را مرتب کرد. از آینه اتاقش نگاهی به سر تا پایش انداخت. موهای سفید رنگش را برای آخرین بار شانه زد و پس از جابه جا کردن عینکش، به سمت در اتاقش رفت. دستگیره را پایین کشید و در اتاق را باز کرد که ناگهان با دیدن صحنه مقابلش فریاد زد. صدای قهقهه entp و estp از پشت ماسک های ترسناکی که به صورت زده بودند به گوش میرسید. Istj با اخم گفت: شما دوتا چتونه واقعا؟ به جای این کارای مسخره برین آماده بشین. ا estp ماسکش را در آورد و گفت: تازه ساعت ۴ بعد از ظهره. کو تا شب؟ ا entp نیز ماسکش را در آورد. نگاهی به لباس istj کرد و گفت: با وجود اینکه خیلی خوش تیپ شدی ولی واقعا برام سواله غیر از تو کدوم احمق دیگه ای این موقع حاضر میشه؟ دهان istj باز شد تا چند حرف آبدار نثار او کند اما با صدای باز شدن در یکی از اتاق های راه رو سکوت کرد و توجه هرسه به intj جلب شد که همچون istj حاضر شده بود. کت و شلوار مشکی رنگ و پیراهن بنفش رنگش درست اندازه تنش بودند و موهای بنفشش بر خلاف همیشه که روی پیشانی اش ریخته بودند، مرتب و روبه بالا بود. هنوز ظاهر او را کامل وارسی نکرده بودند که صدای خنده های estp راه رو را پر کرد. Intj متعجب به آن سه نگاه کرد و گفت: برای چی میخندین؟
ا entp گفت: واقعا یه بار میخواستم بهت نگم احمق. متاسفانه خودت مدام ثابتش میکنی. البته این بار احمق خوش تیپی. ا intj بدون توجه به آنها، در اتاقش را بست و به سمت پله هایی که به طبقه پایین میرسید حرکت کرد. Entp با صدای بلندی گفت: هی! کجا میری؟ - به تو ربطی نداره. ا entp به آن دو نگاه کرد و مانند مترجم های رسمی گفت: یعنی میره کتابخونه. ا istj نفس عمیقی کشید و بدون گفتن حرفی از آنها دور شد. Entp نگاهی به estp کرد و گفت: خب نفر بعدی کیه؟ ا estp زمزمه کرد: infj؟ در همان لحظه در اتاق infj باز شد. پیراهن سفید رنگ و شلوار سبز رنگ زیبایی که به تن داشت توجه آن دو را جلب کرد. Estp سوتی زد و گفت: infj خیلی خوش سلیقه ای. ا infj لبخندی زد و گفت: ممنون. شما حاضر نمیشین؟ ا entp لبخند شیطانی ای زد و گفت: کار istp رو تموم کنیم میریم. ا infj بلافاصله گفت: اصلا پیشنهاد نمیکنم. آخرین باری که اذیتش کردین نزدیک بود کشته بشین. اگه من و esfj نجاتتون نمیدادیم ۱۸ سالگی تون رو نمیدیدین. به جاش آماده بشین و بیاین باهم بریم کمک esfj و enfj و isfj و estj. ا estp متعجب گفت: مگه اونا هم حاضر شدن؟ - خیلی وقته. همه دارن حاضر میشن فقط شما سه تا الان خواب بودین. با رفتن infj، اestp نگاهی به او کرد و گفت: فکر کنم احمق این جمع ماییم. پاشو بریم حاضر بشیم.
در خوابگاه دختران، سر و صدا بیشتر بود که بخش قابل توجه آن، ناشی از فریاد های entj بود که همچون موشک های B2 بر سر intp فرود می آمد. - بلند شو intp. ساعت ۴ عصره. تو از ساعت ۱۱ دیشب خوابی. چه خبرته؟ کوالا هم انقدر نمیخوابه. بلند شو امشب جشنه باید حاضر بشی. ناسلامتی امروز تولدته. صدای خواب آلود intp بلند شد: کدوم تولد؟ اصلا مشخص نیست من تو این تاریخ لعنتی به دنیا اومدم یا نه. - به هرحال امروز تنها روزیه که میتونی تولد داشته باشی. بلند شــــــــــــو. ا intp پتویش را محکم تر در آغوش گرفت و گفت: هیچی ارزش این رو نداره از خوابم بزنم. چشمانش را نیمه باز کرد. با دیدن کت و دامن بنفش رنگ شکوهمندی که به تن entj بود، دوباره چشمانش را بست و گفت: واقعا قشنگه. حالا برو بیرون. ا entj با عصبانیت به سمتش یورش برد. پتو را با هزار زحمت از چنگش در آورد و گفت: اگه الان حاضرت نکنم entj نیستم. صدای فریاد های entj تا اتاق infp می آمد. Infp آهی کشید و گفت: intp بیچاره. خیلی خوشبختم که کسی این شکلی من رو بیدار نمیکنه. سپس به isfp که در حال بستن بند پیراهنش بود خیره شد و گفت: میشه بند لباس منم ببندی؟ ا isfp به سمتش قدم برداشت. پشت به او ایستاد و مشغول بستن بند پیراهن سبز رنگش شد و گفت: infp شبیه ملکه ها شدی. در اتاق باز شد و esfp نمایان شد. شومیز زرد رنگ زیبایش به همراه دامن کوتاه مشکی رنگش آن دو را به ذوق آورد. در همان لحظه enfp هم در چارچوب در نمایان شد و با دیدن esfp جیغی از سر هیجان کشید و گفت: وای esfp! لباسامون شبیه همه. ا enfp هم مانند او شومیزی زیبا اما به رنگ سبز روشن به همراه دامن کوتاه مشکی پوشیده بود. Esfp خندید و گفت: تفاهم های زیادی داریم. بالاخره هر ۴ نفر از اتاق بیرون رفتند و در همان لحظه، entj درحالیکه آستین لباس intp را میکشید، از اتاق بیرون آمد. لبخند پیروز مندانه ای به آنها زد و گفت: بالاخره موفق شدم. ا intp با چشمان خواب آلودی به entj خیره شد و گفت: تلافیش رو سرت در میارم بادمجون متحرک. ا entj خندید و گفت: عمرا بتونی. ا intp برخلاف ظاهر همیشه ساده اش، این بار با پیراهن نسبتا کوتاه و بنفش رنگی که پوشیده بود، زیبایی خاصی پیدا کرده بود. موهایش به لطف entj از همیشه بسته بودنش تغییر کرد و باز شده و تا کمرش می رسید.
همگی به سوی ابتدای راه رو حرکت کردند. هنگامی که به ابتدای راه رو رسیدند، estp و entp هم به آنها پیوستند. Entp پیراهنی بنفش رنگ به همراه جلیغه مشکی پوشیده بود و estp نیز همچون او اما پیراهن زرد رنگ به تن داشت. Entj با دیدن عینک آفتابی های آن دو، نفس عمیقی کشید و گفت: اون عینکای آفتابی دقیقا برای چیه؟ ا entp نگاهی به آنها کرد و گفت: به خاطر درخشش زیاد شما خانماست. ا entj یک ابرویش را بالا برد. به سمت entp رفت و عینکش را برداشت. Entp چشمانش را بست و گفت: هی الان کور میشم خورشید خانم. ا entj ضربه ای به سر او زد و گفت: این کلمه مزخرف رو به من نگو. این عینکای بی ریخت هم با خودتون نیارین. وگرنه من میدونم با شما. ا entp عینکی که entj با شدت به قفسه سینه اش کوبید را برداشت و خندید. سپس گفت: چشم خورشید خانم. کم کم تاریکی جای خود را به روشنایی روز میداد. پس از اینکه همگی شامشان را در حیاط بزرگ پرورشگاه خوردند، دور میز های گردی که هرچند قدم قرار داشت ایستاده بودند. تمامی خدمتکاران و نگهبانان با ظاهری که مخصوص جشن بود حاضر بودند. پدرخوانده که مانند همیشه کت به تن داشت، نوشیدنی اش را به دست گرفت و گفت: امشب مثل هر سال دیگه لحظات خوبی رو کنار هم سپری میکنیم. به افتخار سالگرد تولد شما ۱۶ نفر که دیگه رسما از امشب به جوانی رسیدید. صدای تشویق بلند شد و پس از آن موسیقی در فضا پخش شد. Entp نوشیدنی اش را یک سره سر کشید و بدون توجه به نگاه های خیره intj گفت: خب امشب کی میاد با من برقصه؟
ا entj اخمی کرد و گفت: هیچ دختری حاضر نمیشه با تو برقصه entp. ا entp با جدیت ساختگی ای گفت: منظورم پسر بود. ا estp شروع به قهقهه زدن کرد. Entp نگاهی به infj انداخت و گفت: infj میای برقصیم؟ ا infj با دست پاچگی گفت: چی؟ معلومه که نه. entp بزار همین یک شب رو آرامش داشته باشیم. ا entp چشم غره ای برای او رفت و به سمت istj و intj برگشت. Intj که به او نگاه نمیکرد، درحالیکه لیوان در دستش را به دهانش نزدیک میکرد گفت: اگه میخوای طلوع خورشید فردا رو ببینی نگاه مسخره ات رو از رو من بردار. ا entp نیشخندی زد و گفت: من دارم به istj نگاه میکنم. ا istj که دست به سینه ایستاده بود گفت: دروغ میگه. ا entp اخمی کرد و گفت: خائن. سپس رو به جمع برگشت و گفت: خب پس مجبورم از دخترا درخواست کنم. ا intp به entp نزدیک شد. به آرامی کنار گوشش زمزمه کرد: مگه نمیخواستیم امشب بریم دفتر پدرخوانده؟ ا entp متعجب به او و intj نگاه کرد و به آرامی گفت: الان؟ یعنی صبر نمیکنید آخرای جشن بریم؟ ا intj گفت: واقعا چرا فکر کردی میتونم این مراسم لعنتی رو تا آخر شب تحمل کنم؟ ا entp با ناامیدی گفت: ولی من میخواستم با یکی برقصم. ا intp با بیخیالی گفت: پس خودمون دوتایی میریم. - خیله خب میام. صدای موسیقی بلند تر شد. اکثر مهمانان در مرکز حیاط جمع شده و مشغول رقصیدن بودند. بیشتر تایپ ها نیز در جمع حضور داشتند. به غیر از intj، entp، intp و istp که دور یک میز نشسته بودند. لحظه ای بعد صدای پدرخوانده از کنارشان به گوش رسید: شماها نمیاین؟ ا istp گفت: اینطوری راحت تریم. پدرخوانده لبخندی زد و گفت: به هرحال سعی کنید از لحظات امشبتون لذت ببرین. مشخص نیست که دیگه کی این شکلی دور هم جمع بشیم. ا intj یک پایش را روی پای دیگرش انداخت و گفت: دور هم جمع شدن و لذت بردن یه پارادوکس بزرگ تو زندگیمه. پدرخوانده لبخندی زد و گفت: میدونم. اما نیومدن Entp عجیبه. ا entp به او نگاه کرد و گفت: شریک ندارم. سپس به پدرخوانده نگاه کرد و گفت: پدرخوانده! میاین برقصی... با ضربه محکمی که به پایش خورد حرفش را فروخورد. پدرخوانده متعجب گفت: من دیگه میرم. خوش بگذره. با دور شدن پدرخوانده، intp دستانش را مشت کرد و گفت: واقعا چطور تونستی این حرفو بزنی؟ ا entp لبخند مرموزی زد و گفت: میخواستم بره. برای همین گفتم. خب حالا که پدرخوانده هم رفته و همه سرشون گرمه چطوره بریم؟ هر سه به یکدیگر نگاه کردند. صدای istp از کنارشان بلند شد: الان وقتشه. هیچکس حواسش به این طرف نیست.
با بلند شدن entp،آن دو نیز از جایشان بلند شدند و با تمام احتیاط از کنار شلوغی جمع گذشتند. هنگامی که به ورودی ساختمان رسیدند، به istp نگاه کردند که با دستش علامت میداد که همه چیز روبه راه هست. برای آخرین بار به جمع خیره شدند و سپس هرسه وارد ساختمان شدند. راه رو ها خالی از مسئول و خدمتکار بودند و این نشان میداد که همگی در جشن شرکت دارند. intj و intp و entp با سرعت حرکت میکردند تا بالاخره به راه رویی که به در دفتر پدرخوانده میرسید رسیدند. با رسیدن به در، intp دستگیره را کشید و گفت: همونطور که انتظار میرفت قفله. Entp دست به کار شو. ا entp چند فلز کوچک و عجیب و غریبی که مشخص نبود از کجا پیدا کرده بود را از جیبش بیرون آورد. روی زمین زانو زد و با قفل در مشغول شد. Intj هر چند لحظه به پشت سرش نگاه میکرد تا از نبود کسی مطمئن شود. دقیقه ای بعد، درحالیکه همچنان به ابتدای راه رو نگاه میکرد گفت: entp زود باش دیگه. ا entp با اخم گفت: هی این قفل دره، زیپ دهن مارگارت نیست که سریع باز بشه. درست لحظه ای پس از حرف او، تیک آرام قفل در به گوش رسید و entp با هیجان گفت: باز شد. سپس از جایش بلند شد. با غرور به آن دو نگاه کرد و گفت: اگه من رو نداشتین میخواستین چی کار کنین؟ ا intp او را کنار زد. در را باز کرد و گفت: زندگی.
ا Entp، چشم غره ای برای او رفت و سپس هر سه وارد اتاق شدند. با بسته شدن در، همگی به فضای تاریک دفتر خیره شدند. دفتر نسبتا کوچکی با میز چوبی تیره در جلوی تنها پنجره بزرگ آنجا. در سمت راست، شومینه خاموش بود و در سمت چپ، کتابخانه بلند و مستطیلی ای نزدیک میز قرار داشت. Intj گفت: اول بریم سراغ کتابخونه. هر سه به سمت کتابخانه رفتند. Intp نگاهی به آن کرد و گفت: شاید باید هلش بدیم. ا entp به کنار کتابخانه رفت و با تمام توانش آن را هل داد. اما کتابخانه ذره ای از جای خود تکان نخورد. Intj به طرف دیگر کتابخانه رفت. دستش را پشت کتابخانه برد و از بالا شروع به پایین آوردنش کرد و گفت: شاید کلید داشته باش... هنوز کلمه اش را کامل نکرده بود که با احساس چیزی زیر دستش، آن را فشار داد. لحظه ای بعد، کتابخانه به سمت intj شروع به حرکت کرد. و با مشخص شدن راهی به زیر زمین، ایستاد. ورودی ای که به پله هایی به پایین راه می یافت، هر سه را به فکر فرو برد. راه پله ای که بر خلاف فضای تاریک اتاق، با چراغ های نئونی روشن بود. Entp به آن دو نگاهی کرد و گفت: احیانا نباید بریم پایین؟ ا intp به خودش آمد. نگاهی به او کرد و گفت: اره. بریم. ابتدا intp و پشت سر او، intj و سپس entp وارد راه پله شدند. پس از چند پله دیگر به پاگردی رسیدند که به سمت راستشان راه داشت و در انتهای آن پله ها، دربی سفید رنگ به چشم خورد. Entp سوتی زد و گفت: احساس میکنم تو یه فیلم معمایی هستیم. ا intj گفت: احساس نکن. چون هستیم. ا intp زودتر از آن دو به خود آمد و به سمت در حرکت کرد. و پس از اینکه هر سه به در رسیدند، به آن خیره شدند. در، هیچ دستگیره ای نداشت و تنها صفحه ای دیجیتالی روی مرکز آن قرار داشت که با وجود اعداد رویش، نشان میداد که برای ورود، نیاز به رمز دارند. Intp لعنتی فرستاد و گفت: فکر اینجاشو نکرده بودیم. رمز ورود نداریم. ا entp آن دو را کنار زد و گفت: خب یه چیزی بزنین. شاید شانسی باز شد. اما قبل از اینکه دستش به صفحه بخورد، intj دستش را گرفت و گفت: ممکنه قابلیت امنیتی داشته باشه. اگه اشتباه بزنیم، نمیدونیم بعدش قراره چی بشه. ا entp از کارش منصرف شد و صاف ایستاد. سپس گفت: یعنی همینجوری ول کنیم و بریم؟ ا intj گفت: حداقل دیگه مطمئن شدیم اتفاقات عجیبی داره میفته. باید یه فکر دیگه کنیم. ا entp با ناامیدی به آن دو نگاه کرد و گفت: خیله خب. پس بریم تا همه متوجه نبود مون نشدن. هر سه به سمت پاگرد حرکت کردند. چند پله بیشتر بالاتر نرفتند که صدایی از پشت سرشان توجه شان را جلب کرد. هر سه به سمت در برگشتند و با دیدن دربی که به صورت خودکار باز شده بود، متعجب به یکدیگر نگاه کردند. Entp با تردید گفت: قضیه چیه؟
ا intp اخمی کرد و گفت: فکر کنم... افتادیم تو تله. ا intj به آن دو نگاه کرد و گفت: تا اینجاش اومدیم. بقیه اش هم میریم. سپس زودتر از آن دو به سمت در رفت. آن را کامل باز کرد و وارد شد. با دیدن منظره روبه رویش، همچون intp و entp حیرت زده شد. سالن بزرگ و مجهزی که هر طرف آن مانیتور های بزرگ و کوچک روشن به چشم میخورد. بعضی از مانیتور ها سالن اصلی پرورشگاه را نشان میداد که همگی در حال جشن و سرور بودند و برخی دیگر، اعداد و ارقام های زیادی را به نمایش میگذاشتند. Intj از کنار مانیتور های دیوار روبه رویش گذشت و به طرف دیگر سالن حرکت کرد. طرف دیگر سالن هم پر از مانیتور بود و در انتهای آن، صندلی بزرگی پشت میزی مجهز قرار داشت که روبه روی اتاق شیشه ای قرار داشتند. قبل از اینکه آن سه اتاق شیشه ای انتهای سالن را بررسی کنند، صدای بمی از روبه رویشان به گوش رسید. - خوش اومدید. صدا از صندلی ای که پشت به آنها بود می آمد و لحظه ای بعد، صندلی چرخ دار به سمت آنها برگشت. Intp زمزمه کرد: پروفسور؟ پروفسور لبخند مرموزی بر لب داشت. به آن سه نگاه کرد و گفت: منتظرتون بودم. ا entp با جدیت گفت: تو کی هستی؟ پروفسور گفت: جسارت زیاد، ریسک پذیری و هوش بالا، تو entp هستی. همونطور که میخواستم. ا intj گفت: اینجا چه خبره؟ پروفسور به او نگاه کرد. سپس گفت: میخواین بدونین؟ هرسه بدون گفتن هیچ حرفی به او خیره شدند. پروفسور به یکی از مانیتور های دیوار کناری اش خیره شد. مانیتوری که زمان روبه اتمام را نشان میداد: ۳۷ ثانیه... سپس گفت: به زودی میفهمین... فرزندان من! قبل از اینکه intp پاسخش را بدهد، احساس ضعف کرد و چشمانش تار شدند. - وقتی چشماتون رو دوباره باز کنید، همه چیز رو میفهمید. چشمانش تار تر از قبل شدند. صدای تیک های آخر ساعت شمار به گوشش رسید. ۱۰ ثانیه... به سمت intj و entp برگشت. چشمان تارش باعث شده بود تا نتواند آنها را به خوبی ببیند. اما با صدای نفس های به شماره افتاده آنها، متوجه شد که آنها هم همین وضعیت را دارند و لحظه ای بعد، با بوق ممتدی که از مانتیور می آمد، همه چیز برایشان به قعر تاریکی رفت.
ایولل میشه یه فرصت بهمبدی به عنوان یه entp اذیتت کنم ؟؟
متوجه منظورت نشدم
ببخشید هیجان زده میشم رشته کلامم گره میخوره
دوست شیم؟
خواهش میکنم✨
بله:)
واییییییی
بزار بقیشو برابر
خیلی محشره خیلی دوس داشتم یعنی بی نظیره باید بقیشو بزاری وگرنه دیوونت میکنم خیلی خوبه خیلی😃🤣😇😊
وایییی ناراحتم که دیر دیدم و خیلی خفن داره میشه، بی صبرانه منتظر ادامشم عالییییی:)✨
بچه ها هرکی میتونه میشه بهم امتیاز بده برای کسی نیاز داره دیروز شروع کرده
اگه بدیم دوباره پس میدی ؟ 🫠
چون خیلیی گلی باشه
وایی مرسی
تو گل تری
عالییی
عالییییییییی ادامش هم بزار لطفا 🙏🏻✨
عالییییییییییییی بوددددددد
پارت بعد نزاری موکوشمت😂
بزاریییییییییییی
برای منم شده بزارررررررررررررررررررر
عالیهههههه
ادامش رو هر چه زودتر منتشر کننننن
حدس میزنم یه ازمایش روی یه نسل از افرادی باشه که واقعین
(میدونم نفهمیدی چی میگم😂)
ادامههههه می خوامممممم⊂(^(工)^)⊃
محشره حتما ادامه بده
میگم میتونی عکس کارکتر هارو هم بزاری؟ مثل اکثر رمانا