کد مطلب: ۰۰۲ دسته: انیمه عنوان کلی: دراماتیک ترین مرگ های دنیای انیمه سازنده: کاربر ایتسو بدون کی تعداد اسلاید: ۹
جیرایا یکی از آن شخصیتهایی بود که از همان ابتدا نمیشد به راحتی از او متنفر شد. پیرمردی عجیب، شوخ، گاهی مسخره و در ظاهر بیخیال که در کنار تمام رفتارهای خندهدارش، یکی از قدرتمندترین شینوبیهای دنیای ناروتو بود. اما مهمتر از قدرتش، رابطه او با ناروتو بود. جیرایا فقط استاد ناروتو نبود. برای ناروتو، او یکی از معدود آدمهایی بود که واقعاً به آیندهاش باور داشت. وقتی جیرایا برای تحقیق درباره رهبر آکاتسوکی به دهکده باران میرود، همهچیز کمکم از کنترل خارج میشود. او در مقابل پین قرار میگیرد. در ابتدا هنوز به نظر میرسد جیرایا میتواند از پس دشمنش بربیاید؛ اما وقتی حقیقت درباره پین و قدرتهایش آشکار میشود، مشخص میشود که این مبارزه قرار نیست پایان خوشی داشته باشد. جیرایا بهشدت زخمی میشود. اما حتی در آخرین لحظات هم تسلیم نمیشود. او اطلاعاتی را که به دست آورده برای کونوها میفرستد و در نهایت، در حالی که تقریباً توان حرکت ندارد، آخرین فکرش درباره ناروتو و نسلی است که قرار است آینده را بسازد. تلخترین بخش مرگ جیرایا شاید همین باشد. او نمیمیرد چون شکست خورده و هیچ کاری نکرده. او میمیرد، در حالی که آخرین مأموریتش را تا آخر انجام داده است. و بعد، ناروتو میماند با خبری که شاید یکی از بزرگترین ضربههای زندگیاش باشد.
سالها، ساسکه فقط یک هدف داشت: کشتن ایتاچی. برای او، ایتاچی همان کسی بود که خانوادهاش را نابود کرده بود و تمام زندگی ساسکه را به نفرت تبدیل کرده بود. بالاخره روزی میرسد که این دو برادر روبهروی هم قرار میگیرند. نبردشان یکی از مهمترین مبارزات «ناروتو: شیپودن» است؛ اما ایتاچی در طول مبارزه بهشدت ضعیف شده و به نظر میرسد بدنش دیگر توان ادامه دادن ندارد. با این حال، تا آخرین لحظه مقابل ساسکه میایستد. در نهایت، ساسکه تصور میکند بالاخره موفق شده انتقامش را بگیرد. اما ایتاچی به جای اینکه با خشم یا نفرت به او نگاه کند، آرام به سمتش میرود. چند قدم. یک لبخند. و همان حرکت معروف انگشتش روی پیشانی ساسکه. بعد ایتاچی روی زمین میافتد. میمیرد. در آن لحظه، مخاطب فکر میکند داستان مردی که تمام زندگی ساسکه را نابود کرده، بالاخره تمام شده است. اما مرگ ایتاچی پایان ماجرا نیست. بعدها ساسکه حقیقت را درباره برادرش میفهمد و متوجه میشود ایتاچی آن هیولایی نبوده که سالها تصور میکرده. و همین باعث میشود صحنه مرگش معنای کاملاً متفاوتی پیدا کند. لبخند آخر ایتاچی دیگر فقط یک لبخند نیست. حرکت انگشتش روی پیشانی ساسکه هم دیگر یک حرکت ساده نیست. مرگ ایتاچی، تازه بعد از مرگش دردناکتر میشود.
کمتر کسی وارد قطار موگن شد و انتظار داشت که رِنگوکو آنقدر زود از داستان خارج شود. رنگوکو از همان ابتدا شخصیتی متفاوت بود. انرژی زیاد، صدای بلند، اعتمادبهنفس و البته قلبی که واقعاً برای محافظت از دیگران میتپید. وقتی آکازا وارد داستان میشود، نبرد خیلی سریع از یک مبارزه معمولی تبدیل به چیزی مرگبار میشود. رنگوکو میداند که احتمالاً نمیتواند پیروز شود. اما همچنان میجنگد. چون پشت سرش انسانهایی هستند که باید زنده بمانند. حتی وقتی بدنش بهشدت آسیب دیده، هنوز تلاش میکند جلوی آکازا را بگیرد. و در نهایت، لحظه خداحافظی او با تانجیرو و بقیه فرا میرسد. رنگوکو به جای ترس، درباره مادرش و معنای واقعی قوی بودن حرف میزند. و بعد میمیرد. اما مرگ او فقط باعث ناراحتی نمیشود. مرگ رنگوکو تبدیل به سوختی برای ادامه مسیر تانجیرو میشود. او دیگر فقط برای شکست دادن شیاطین نمیجنگد. بخشی از مسیرش را با یاد رنگوکو ادامه میدهد.
اگر بخواهیم درباره مرگهایی صحبت کنیم که فقط یک شخصیت را نمیکشند، بلکه یک نسل از شخصیتها را تغییر میدهند، مرگ اِروین اسمیت قطعاً باید در فهرست باشد. اِروین از آن شخصیتهایی بود که همیشه چند قدم جلوتر فکر میکرد. او میدانست جنگ با تایتانها چه هزینهای دارد. میدانست سربازهایش ممکن است بمیرند. و با این حال، بارها آنها را به سمت مرگ فرستاد. اما چیزی که او را از یک فرمانده بیرحم جدا میکرد، این بود که خودش هم حاضر بود همان هزینه را بپردازد. در نبرد بازپسگیری شیگانشینا، اِروین با یک تصمیم تقریباً غیرممکن روبهرو میشود. برای پیروزی، باید خودش و تعداد زیادی از سربازان را به سمت مرگی تقریباً قطعی بفرستد. او این کار را انجام میدهد. و نتیجه، یکی از معروفترین صحنههای «حمله به تایتان» است. سربازان در حالی که تقریباً هیچ شانسی برای زنده ماندن ندارند، به سمت دشمن حمله میکنند. اِروین هم همراه آنهاست. بعد از این نبرد، او بهشدت زخمی میشود. و حالا تصمیمی حتی دردناکتر وجود دارد: آیا اِروین را نجات بدهند یا آروین را؟ دو شخصیت مهم. یک سرم. و فقط یک نفر میتواند زنده بماند. در نهایت، اِروین انتخاب نمیشود. و فرماندهای که سالها سربازانش را به سمت آینده هدایت کرده بود، خودش فرصت دیدن آن آینده را پیدا نمیکند.
نانامی کِنتو یکی از محبوبترین شخصیتهای جوجوتسو کایسن است، و دلیلش هم ساده است. او شبیه یک آدم واقعی است. نانامی عاشق شغلش نیست. از سیستم جادوگری خوشش نمیآید. حتی دوست دارد یک زندگی معمولی داشته باشد. اما با وجود همه اینها، وقتی دیگران به کمک نیاز دارند، میرود. در حادثه شیبویا، نانامی بارها و بارها مبارزه میکند. خسته است. بدنش آسیب دیده. اما هنوز ادامه میدهد. تا اینکه ماهیتو مقابلش قرار میگیرد. نانامی میداند شرایط خوب نیست. در یکی از آخرین لحظات، او برای لحظهای آیندهای معمولی را تصور میکند؛ جایی دور از جنگ و نفرینها. اما قبل از اینکه بتواند به آن زندگی برسد، ماهیتو کار را تمام میکند. و بعد، چیزی که این صحنه را دردناکتر میکند، حضور یوجی است. نانامی آخرین لحظههایش را با یوجی میگذراند. او میتوانست چیزهای زیادی بگوید. اما تصمیم میگیرد بار بیشتری روی دوش یوجی نگذارد. مرگ نانامی یکی از آن صحنههایی است که بیشتر از خون و مبارزه، با سکوت ضربه میزند.
اگر قرار باشد فقط یک مرگ را انتخاب کنیم که واکنش طرفدارانش در سراسر دنیا افسانهای شده باشد، احتمالاً باید سراغ پورتگاس دی. ایس برویم. اِیس برادر لوفی است. اما رابطه این دو فقط یک رابطه خانوادگی ساده نیست. لوفی برای نجات او تقریباً همهچیز را به خطر میاندازد. جنگ مارینفورد تبدیل میشود به یکی از بزرگترین نبردهای تاریخ وان پیس. و بالاخره، بعد از تمام تلاشها، به نظر میرسد اِیس نجات پیدا کرده است. اما فقط چند لحظه کافی است. وقتی اِیس برای محافظت از لوفی مقابل حمله آکاینو قرار میگیرد، همهچیز تغییر میکند. اِیس ضربه مرگبار را دریافت میکند. لوفی نمیتواند باور کند. و شاید یکی از دردناکترین بخشهای این صحنه همین باشد: لوفی برای نجات اِیس جنگید، اما اِیس در نهایت برای نجات لوفی جان داد. مرگ اِیس باعث میشود لوفی برای اولین بار واقعاً با محدودیتهای خودش روبهرو شود. او میفهمد که فقط اراده داشتن کافی نیست. اگر میخواهد از کسانی که دوستشان دارد محافظت کند، باید قویتر شود. به همین دلیل، مرگ اِیس پایان یک داستان نیست. شروع مرحله جدیدی از زندگی لوفی است.
یکی از چیزهایی که انیمه را از بسیاری از آثار دیگر جدا میکند، این است که مرگ میتواند چند کار مختلف انجام دهد. گاهی مرگ برای ایجاد شوک است. گاهی برای تغییر شخصیت اصلی. گاهی برای نشان دادن بیرحمی جهان داستان. و گاهی برای اینکه مخاطب بفهمد دیگر هیچکس امن نیست. برای مثال، در «حمله به تایتان»، مرگها به مرور حس امنیت را از بین میبرند. در «جوجوتسو کایسن»، مرگها میتوانند ناگهانی و بیرحمانه باشند. در «شیطانکش»، مرگ شخصیتها معمولاً با مفهوم فداکاری گره میخورد. و در «وان پیس»، مرگ میتواند سالها بعد هم روی شخصیتها تأثیر بگذارد. پس شاید سؤال درست این نباشد که: «کدام مرگ غمگینتر بود؟» بلکه باید بپرسیم: «کدام مرگ بیشترین تغییر را ایجاد کرد؟»
شاید سالها بعد، خیلی از جزئیات یک انیمه را فراموش کنیم. ممکن است اسم یک دشمن را یادمان نیاید. ممکن است حتی بعضی از اتفاقات داستان را قاطی کنیم. اما بعضی صحنهها باقی میمانند. جیرایا که در آخرین لحظات به ناروتو فکر میکند. ایتاچی که با لبخند به ساسکه نزدیک میشود. رنگوکو که حتی در آستانه مرگ لبخند میزند. نانامی که آیندهای معمولی را در ذهنش میبیند. اِروین که سربازانش را به آخرین حمله هدایت میکند. ساشا که حتی در آخرین لحظات هنوز ساشاست. اِیس که جانش را برای لوفی میدهد. اینها فقط مرگ شخصیتها نیستند. آنها لحظاتی هستند که یک داستان به ما یادآوری میکند: شخصیتهای محبوب هم همیشه قرار نیست بمانند. و شاید همین باشد که مرگ در انیمه را اینقدر قدرتمند میکند. چون وقتی یک شخصیت را واقعاً دوست داشته باشیم، دیگر فقط تماشاگر داستانش نیستیم. بخشی از زندگی او را همراهش گذراندهایم. و وقتی میرود، برای چند دقیقه یا حتی چند سال، احساس میکنیم چیزی را از دست دادهایم که واقعاً وجود داشته. شاید به همین دلیل است که بعضی مرگها هیچوقت تمام نمیشوند. آنها در داستان تمام شدهاند؛ اما در ذهن ما هنوز زندهاند.
اسلاید اضافه 🙄 نسخه با کیفیت کاور 👆