و آنگاه که قاصدک را بیجان به چشم خود دیدم... خب میدانید...
جهان برای چند ثانیه از نفس افتاد؛ حقیقتا نه به قدری که کسی توان فهم آن را داشته باشد؛ احتمالا تنها به گونه ای که من توانایی شنیدن آن را داشته باشم. چگونه چیزی در گوشهای از این جهان، بیآنکه کسی برایش سوگواری کند، تمام شد؟ قاصدک، آرام کنار پنجره افتاده بود؛ همان قاصدکِ همیشه سرمستِ باد، همان مسافر کوچکِ بیتوشه، که هر صبح، با هزاران دانهی سپید بر شانههایش، راهیِ ناکجاآباد میشد تا شاید آرزوی کسی را به جایی دور برساند، اما آن روز، دیگر بادی نبود که او را بخواند، و شانهای نبود که تابِ رفتن داشته باشد...
ساقهاش خمیده بود و دانههایش، یکییکی، مثل خاطراتی که دیگر صاحبشان را به یاد نمیآورند، از تنش جدا میشدند. چه غمانگیز است؛ مرگِ چیزی که تمام عمرش را صرفِ رساندنِ امید به دیگران کرده است. قاصدک هیچگاه برای خودش نزیست؛ هرچه داشت، به باد سپرد، هرچه بود، به آسمان بخشید و هرگز از خود نپرسید: " آیا کسی، در انتهای این همه راه، منتظر رسیدنش هست یا نه؟ " شاید بزرگترین اندوه همین باشد؛ اینکه تمام عمر پیامآورِ بهار باشی و اما خودت، پاییز را تجربه کنی. به او خیره ماندم. به آن پیکر کوچک و خاموش، به آن همه سفیدی که روزی شبیه هزاران امید بود و حالا بر خاک پراکنده شده بود؛ انگار آسمان، تمام نامههای نرسیدهاش را پاره کرده و بر زمین ریخته باشد...
دلم میخواست خم شوم و او را بردارم، دانههایش را دوباره به جای خود برگردانم و به باد بگویم: «صبر کن... هنوز حرفی است که باقیست!» اما مرگ از کی برای حرفهای مانده صبر میکند؟ باد آمد. نه با شتاب و عجول و نه با خشم خروشان؛ آرام و بیرحم بود، آنچنان که گویی سالها بود راهِ رفتنِ قاصدک را میدانست! یکی از دانههایش را برداشت و با خود برد. بعد دیگری را. و دیگری را... تا جایی که دیگر چیزی از آن قاصدک نماند؛ جز ساقهای نحیف و خاطرهای که در چشمهای من جا خوش کرده بود!
آن لحظه فهمیدم برخی مرگها، با رفتن آغاز نمیشوند؛ با نرسیدن آغاز میشوند. با نامهای که هرگز خوانده نشد، با دستی که هرگز دراز نشد، با آغوشی که دیر رسید، با «دوستت دارم»هایی که در گلو مانده و ریشه دواندند و با آرزوهایی که آنقدر منتظر ماندند تا خودِ انتظار، آنها را پیر کرد... قاصدک مرد. و هیچکس نفهمید. صبح، خورشید همچنان طلوع کرد؛ پرندهها همچنان آواز خواندند، درختان همچنان به باد سلام کردند و جهان، با همان بیرحمیِ همیشگیاش، به زندگی ادامه داد. و آنگاه فقط من ماندم؛ و قاصدکی که دیگر نبود.
و اینبار فهمیدم که شاید همهی ما، به شکلی شبیه قاصدکیم؛ سبک، گذرا، پر از حرفهای نگفته، و در جستوجوی مقصدی که شاید هرگز وجود نداشته باشد. شاید تمام زندگی، همین سفر کوتاه میان دو وزش باد است؛آمدنی بیخبر، رفتنـی بیاجازه، و هزاران آرزو که پیش از رسیدن، از ما جدا میشوند. و آن لحظه که مرگ قاصدک را به چشم دیدم، خب میدانید... برای نخستینبار دلم برای چیزی سوخت که حتی نمیدانستم آیا روزی دل داشته است یا نه! دلم برای قاصدکی سوخت که تمام عمرش را برای رساندنِ آرزوهای دیگران دوید و در آخر، هیچکس نپرسید: «قاصدک... و اما آرزوی خودت چه شد..؟»
مرگ قاصدک به لیست نبینی ضرر کردی افزوده شد.مرگ قاصدک به لیست نبینی ضرر کردی افزوده شد.
توسط nilنیلی استاد🍎
_____
فداتشمم💘
مرگ قاصدک به لیست هنر نوشته ها افزوده شد.
توسط 50به به! امتیاز
______
مرسیی💘
مرگ قاصدک به لیست هنر نوشته ها افزوده شد.
توسط Riuer⃟𖦹ᴏғғ
_______
مرسی😭💘
قلم این بانو وصف ناپذیره🛐♾🙌🏻
خسته نباشی، خیلی شاهکار بود
شاید همهی ما،
به شکلی شبیه قاصدکیم؛ سبک، گذرا،
پر از حرفهای نگفته،
این جمله شو خیلی دوست داشتم 😭
وای خیلی قشنگ بود 😭😭😭
نه به زیبایی شماااا
هر وقت قاصدکم له میشد گریه میکردم :(
منم بچگیم قاصدک میدیدم میرفتم در گوشش آرزومو میگفتم چون معتقد بودم باد اونو میبره پیش خدا و به هیچکس نمیگفتم چی ارزو کردم چون قاصدکه میمیزه نمیره پیش خدا 😭😭 عذاب وجدان گرفتم وای
منم..
شاهکار🛐🛐🛐🛐
مرسییی
عالی بود🛐🛐🛐
نه مثل شمااا
برای من به پای شما نمیرسه نفرمایید