داستان های زیادی از جادوگران بزرگ دنیای سیاه بر سر زبان هاست .آنها چگونه متولد شدند ؟ چگونه به تاریکی رسیدند و آیا فرزندانی دارند یا نه ؟ داستانی که روایت خواهم کرد داستان دختری از نوادگان گلرت گریندل والد است . الیزابت کنستانس گریندل والد
الیزابت نیش را روی میز گذاشت و گفت : شروع کن . بعد از سه ساعت : الیزابت با علاقه کنار دست الیوندر نشسته بود و تماشا می کرد . الیوندر با دقت تمام ، کارش را انجام می داد . چوب گردو کاملا خشک و انعطاف ناپذیر بود . الیوندر ، با ظرافت ، ۳۵ سانتی متر از چوب را تراشید و نیش را که الیزابت نمی دانست کی و چگونه حالت منحنی اش از بین رفته بود را با چوب پیوند می زد . جن خانگی کوچک تمام مدت ساکت کنار پای الیزابت ایستاده بود . بالاخره ساخت چوبدستی کامل شد و چوبدستی عجیب ، به محض قرار گرفتن در دست الیزابت شروع به درخشیدن کرد . الیزابت فهمید که این چوب به جز برای خودش ، به هیچ کس دیگری در اجرای جادو کمک نمی کرد . نمی دانست از کجا فهمیده ، اما فهمیده بود .
الیزابت رو به الیوندر کرد و گفت: عالیه . چقدر می خواید ؟ الیوندر گفت : خودتون یه قیمت براش تعیین کنید . الیزابت لبخندی زد و گفت : ۷۷ گالیون و ۷۷ سیکل و ۷۷ نات . ۷ قوی ترین عدد جادوییه. الیوندر لبخندی زد و گفت : از قیمت اصلیش بیشتره . الیزابت گفت : مهم نیست . پول را روی پیشخوان گذاشت و چوبدستی را در جیب شنلش گذاشت . _ خداحافظ ، آقای الیوندر . در کوچه دیاگون . _ همه چیز رو گرفتیم کلیر ؟ _ بله خانم . _عالیه وارد پاتیل درزدار شدند . الیزابت می خواست پودر پرواز درون شومینه بریزد که متوجه شد پودر پرواز ندارد . تام با لبخند گفت : مشکلی پیش اومده ؟ _ متاسفانه پودر پروازم تمام شده . راهی به نظرتون میاد که بدون پودر بتونم برگردم ؟ _ اوه نگران نباش. من اینجا پودر پرواز دارم . _ ممنونم . چقدر باید پرداخت کنم ؟ تام گفت : مجانیه . برای کسانی که بی حواس هستند . الیزابت لبخندی زد . تشکر کرد و پودر را درون آتش پاشید و قدم به درون آتش زمردین گذاشت .
از شومینه ی سالن غذاخوری خارج شد . به سمت پله ها رفت و به کلیر گفت : برای جشن فردا ، میخوام همه چیز عالی پیش بره .نمیخوام عمه آماندا به خاطر بد بودن جشن غر بزنه . _ بله خانم . اطاعت شد خانم . الیزابت لبخندی زد و بالا رفت . درون اتاقش نشسته بود و کتاب هایش را مطالعه می کرد . به هر وردی می رسید گوشه ای برای خودش یادداشت می کرد تا بعدا اجرایشان کند . جالب بود .وقتی کتاب های مزخرف پدرش را می خواند خوابش می گرفت اما حالا با خواندن کتاب های درسیش نه تنها خسته نمی شد بلکه انرژی مضاعفی می گرفت . تا شب تمام کتاب هایش را خوانده بود و تمام ورد هایشان را یادداشت و تمرین کرده بود . ناگهان کلیر در زد و گفت : خانم ، ارباب خواست شما رو دید . الیزابت بلند شد و پایین رفت . پدرش در کتابخانه منتظرش بود . پدرش گفت : بشین . بعد با حرکت چوبدستی اش در را بست و قفل کرد . کلیر که پشت سر الیزابت رفته بود ، با بسته شدن در ترسید که نکند بلایی سر الیزابت بیاید . با ترس جلو رفت و صدای جیغ الیزابت را شنید و بعد صدای ویلیام که می گفت : باید انجامش بدم، برای خودته . الیزابت با فریاد گفت : تمومش کن . کلیر ترسیده و نگران بود اما جرات دخالت نداشت .
نیم ساعت بعد . الیزابت ، لرزان و دردمند از کتابخانه بیرون رفت . از پدرش متنفر بود. چطور توانست همچین نفرینی را روی یک دختر یازده ساله ی بی دفاع اجرا کند ؟ کلیر با یک لیوان شیر داغ و یک تکه کیک آلو به اتاقش آمد . _ کلیر صدای خانم رو شنید . خانم جیغ زد . کلیر ترسید . حال خانم خوب بود ؟ الیزابت با خستگی لبخندی زد و گفت : خوبم . نگران نباش . اون به خاطر کاری که کرد تاوان میده . شیر و کیک را خورد و به کلیر گفت : برای جشن چه کار کردی؟ کلیر با جزئیات تمام توضیح داد . الیزابت با رضایت لبخند زد و گفت : عالیه . حالا برو . باید استراحت کنی . امروز حسابی خسته شدی. کلیر با خوشحالی تعظیم کوتاهی کرد و رفت . حالا الیزابت با خشم و درد و نفرت ا پدرش تنها بود . امکان نداشت آن مرد نفرت انگیز را ببخشد . از او انتقام می گرفت.
نه نه . نمیتونه بگیردش . الیزابت رو از انجام یه سری جادو های خاص محروم کرد . اگر حدس بزنید اون جادو های خاص چی بودند ، برنده اعلام می شید
نه علامت لرد سیاه نیست . توی پارت اول گفتم داستان بعد از دوره ی ارباب اتفاق افتاده
خیلی داستان خوبیه. لطفا ادامه اش بده.
و اینکه میشه خودت بگی ویلیام با الیزابت چه کار کرد؟
ممنونم بانوی عزیز . اول شما ها حدس بزنید . به کسی که حدس درست یا نزدیک ترین حدس رو بزنه ، خودم امتیاز میدم
عالی