نام قسمت:کدوی ترسناک
شب هالووین بود.باب اسفنجی در کنار گری داشت کدوی هالووینش رو درست میکرد.کار برش تموم شد.باب اسفنجی که از کارش راضی بود گفت:((گری،همین الان باحالترین کدوتنبل تاریخ هالووین رو درست کردم!))گری:((میو.))باب اسفنجی رفت بیرون تا کدویش را بذارد.دید که پاتریک کدوتنبل دستش است ولی آن را برش نداده است.باب اسفنجی به پاتریک نگاه کرد و گفت:((سلام،پاتریک!نمیخوای کدوتنبلت رو بُرش بدی؟))پاتریک:((کدوتنبل چیه؟))بختاپوس:((مطمئنم کدوی شما به اندازه کدوی من قشنگ نیست.))به کدوتنبلش اشاره کرد.بختاپوس:((اینم کدوی منه.ببین چقدر شبیه خودمه.))باب اسفنجی شگفت زده شد و گفت:((ووووووی.خیلی ترسناکه!😱))
روز بعد... باب اسفنجی بخاپوس را دید که کدوتنبل هالووین دستش است.باب اسفنجی:((میخوای با کدوی چهرهی خودت چیکار کنی،بختاپوس؟))بختاپوس رفت کنار سطل زباله و گفت:((میندازمش دور.تو هم بهتره اون کدوتنبل رو دور بندازی،باب اسفنجی.))باب اسفنجی رفت کنار کدوی هالووینش.باب اسفنجی:((بختاپوس راست میگه.وقتشه بندازمش دور!))رفت کنار سطل زباله.اما تا میخواست کدو رو بندازه داخل سطل زباله کدوش رو بغل کرد و گفت:((نمیتونم!!!😭))
کدو رو گذاشت کنار خانهاش و گفت:((همینجا بمون،تنبل.اینجا مال خودته.خوش باش!))روزها گذشت.تنبل کاملا پوسیده شده بود.بختاپوس در خونه باب اسفنجی رو زد.بختاپوس:((باب اسفنجی!!!!))باب اسفنجی با ماسک در رو باز کرد.باب اسفنجی:((چی شده،بختاپوس،رفیق من؟))بختاپوس:((این کدوی بوگندو رو بنداز دور!))و با عصبانیت رفت.باب اسفنجی با ناراحتی به تنبل نگاه کرد و گفت:((آخ،کدو.فکر کنم حق با بختاپوسه.باید برات یه خونهی تازه پیدا کنم...همین فردا اول وقت.))
فردا صبح... باب اسفنجی:((خب،تنبل،وقتشه که برات... تنبل کجاست؟!!))رفت پیش بختاپوس.باب اسفنجی:((بختاپوس،تنبل رو ندیدی؟))بختاپوس:((تنبل کیه؟))یکهو یه کدوی هولناک از روی سقف خانه بختاپوس آمد پایین.باب اسفنجی با ترس فریاد زد:((تنبل؟!))بختاموس با ترس فریاد زد:((وااایی!اونو از خونهی من دور کن!))باب اسفنجی:((کدوتنبل خوب...))بختاپوس:((از حیاطم ببرش بیرون!))
تنبل شروع کرد آتش پرت کردن به سمت باب اسفنجی و بختاپوس.باب اسفنجی:((خب،بختاپوس،تنبل فقط یهکم...))تنبل رفت باغچه بختاپوس رو خراب کنه.بختاپوس:((داره با دستهاش گلهای من رو میکنه!))باب اسفنجی و بختاپوس پشت سنگ قایم شدن.باب اسفنجی:((چطوری دست درآورد؟))بختاپوس:((وای،نمیدونم...احتمالاً همونجوری که زنده شده!))تنبل شروع کرد تخم کدو پرتاب کردن به سمتشون.بختاپوس وحشتزده گفت:((داره تخمهاشون رو بهمون پرت میکنه!))باب اسفنجی:((مثل هیولا شده!!!))بختاپوس:((معلومه خیلی عصبانیه!!!))تنبل شروع کردن به لجن پرت کردن.بختاپوس از پشت سنگ یواشکی به تنبل نگاه کرد و همینطور باب اسفنجی.بختاپوس:((حالا هم داره لجن پرت میکنه طرفمون!))باب اسفنجی که داشت از ترس میلرزید گفت:((میدونم،باید بهتر تمیزش میکردم.)) بختاپوس عصبانی به باب اسفنجی نگاه کرد:((اون هیولای ترسناک مار رو به دام انداخته.حالا چیکار کنیم؟))باب اسفنجی:((اوم... آواز بخونیم؟))
پاتریک اومد پشت سنگ و گفت:((این همه سر و صدا واسه چیه؟))باب اسفنجی:((کدوتنبلم زنده شده و مثل یه هیولا بهمون حمله کرده!))پاتریک:((فکرش رو میکردم.))رفت سمت تنبل و گفت:((خودم ردیفش میکنم!))رفت و چند دقیقه بعد با کیک کدو برگشت پشت سنگ و گفت:((کی کیک کدو میخواد؟))بختاپوس:((واااای.))باب اسفنجی:((فکر کردم نمیدونی کدوتنبل چیه.))پاتریک:((نمیدونم.اما همهجور کیک رو خوب بلدم!))
عالی بود
فرصت؟
بامزهه بودددد
آره دیگه سعی کردم حس باب اسفنجی بودنش بیشتر شه
😂😂😂😂😂
واقعا هم میداد این حسو
دقیقا😂یه اتفاق خیلی بزرگ میفتاد و با مسخره ترین حالت ممکن تموم میشد😂
ماجراهای باب اسفنجی پارت ۱ به لیست داستان های مورد علاقم❤ افزوده شد.
توسط shion hoshino💚
______________________________________
ایوللل ممنون شیون هوشینو برای اولین بار رفت تو لیست پستم خیلی دمت گرمه
چه قشنگ بود!😭✨🎀
کاملا تونستم تصورشون کنم و با صدای خودشون دیالوگ هاشون رو بخونم😂
ممنونن
خواهش میکنمم