این رمان درباره تایپ های شخصیتی MBTI است. برای همین در دسته MBTI قرار گرفته است.
سکوت درون اتاق حاکم بود. مرد با اخمی غلیظ به مسئول روبه رویش خیره شد و گفت: پیداشون کردین؟ مسئول که مردی جوان و قد بلند بود، درحالی که سعی میکرد لرزش صدایش مشخص نباشد گفت: خیر قربان! ولی به زودی پیداشون میکنیم. نمیتونن زیاد دور شده باشن. مرد به صندلی اش تکیه داد و گفت: مگه یادت رفته اونا کین؟ اونا entp و enfp ان. اگه الان لب مرز پیداشون کنن برام تعجب آور نیست. مسئول سری تکان داد و گفت: میگم گشت رو بیشتر کنن. با صدای ضربه در، توجه هردو به درب اتاق جلب شد. لحظه ای بعد، درب باز شد و زنی جوان با لباسی رسمی، در چارچوب در نمایان شد و گفت: پدرخوانده! آوردمشون. سپس از چارچوب در کنار رفت و لحظه ای بعد، دو پسر نوجوان وارد اتاق شدند. یکی از آنها موهایی طلایی و چشمان آبی رنگ داشت و دیگری موهایی بنفش که با چشمان ارغوانی اش به مرد روبه رویش خیره شده بود. پدرخوانده با اشاره ای، مسئول و زن جوان را به بیرون فرا خواند و با بسته شدن در، با صدای رسایی گفت: estp و intj! مطمئنم دلیل حضورتون رو میدونید. ا estp بلافاصله گفت: حتما درباره entp و enfp عه؟ پدرخوانده سری تکان داد و گفت: شما دوتا بیشتر باهاشون در ارتباطین. بگین ببینم. اونا کجا رفتن؟
ا estp نیم نگاهی به intj کرد و سپس گفت: من واقعا نمیدونم پدرخوانده. درسته هرچی آتیش تو پرورشگاهه زیر سر من و اونا و البته esfp عه ولی... این یکی رو من نبودم. پدرخوانده نگاهی به intj که تا آن لحظه در سکوت بود کرد و گفت: خب تو چی؟ مطمئنم که به من دروغ نمیگی intj! تو پسر قانون مداری هستی. ا intj برای ثانیه ها به درون چشمان او خیره شد. گویی میخواست به او بفهماند که اگر بخواهد میتواند قوانین را زیر پا بگذارد. سپس گفت: من از هیچی خبر ندارم. - چطور حرفتون رو باور کنم؟ ا intj گفت: مگه خودتون نگفتین که مطمئنید من دروغ نمیگم؟ پدرخوانده سکوت کرد. لبخند محوی زد و گفت: البته. ولی منطقی نیست که entp و enfp به تنهایی بتونن از پرورشگاهی با اون همه مراقب فرار کنن. ا intj به نقطه ای نامعلوم از دیوار روبه رویش خیره شد و گفت: از اون دوتا هرکاری بر میاد. ا estp به نشانه تایید سرش را تکان داد و گفت: دقیقا! همین دیروز با آتیش میخواستن دیوار.... با احساس سنگینی چیزی رو انگشت پایش آخی گفت و به چهره خنثی intj نگاه کرد و زمزمه کرد: چته تو؟
پدرخوانده که به نظر می رسید از بحث با آن دو خسته شده است گفت: خیله خب. به زودی پیداشون میکنیم. شما برید. هردو چشمی زیر لب گفتند و به سمت در حرکت کردند. هنگامی که intj قصد داشت تا در را ببندد، صدای پدرخوانده به گوش رسید: intj! ا intj به سمت او برگشت. پدرخوانده با لحن مرموزی گفت: امیدوارم وارد بازی های entp نشی. روی خودت تمرکز کن. - بله پدرخوانده. در را بست. درحالی که همچنان دستش روی دستگیره بود، زمزمه کرد: بازی؟ نه... من وارد یه معما شدم. با اشاره estp، دست از دستگیره برداشت و به سمت او قدم برداشت. Estp با دلخوری گفت: برای چی داشتی انگشت پامو قطع میکردی؟ تو که خودت میخواستی گند کاری های entp رو لو بدی. الان شدی پنهان کننده کاراش؟ - آتیش بازی های اون روز entp واسه چی بود؟ ا estp سکوت کرد. Intj ادامه داد: توضیح دادن زیاد فقط اون رو مشکوک تر میکنه همین. ا estp گفت: هی رفیق! ما فقط قراره از اینکه اینجا یه پرورشگاه عادیه و نه چیز دیگه مطمئن بشیم. طوری رفتار میکنی انگار پدرخوانده رئیس یه باند آدم رباییه. ا intj نفس عمیقی کشید و گفت: نگو که امید داری اینجا یه پرورشگاه عادی باشه؟!
ا estp سکوت کرد. به روبه رویش خیره شد و گفت: خب راستش... میخوام خوشبین باشم ولی نمیتونم. از وقتی فهمیدم دور و برم چه خبره یه چیزی برام درست نبود. ا intj گفت: و همون یه چیز الان همه چیزه.همه چیزی که به نظر هیچ چیزه ولی همه چیز به همون یه چیز ربط داره. ا intj با نشنیدن پاسخی از سوی estp به او نگاه کرد که با چهره ای درهم رفته به او نگاه میکرد. سپس به یاد جمله پیچیده اش افتاد و گفت: اوه... بیخیال. مهم نیست. دقیقه ای بعد، آن دو به ۱۲ نفر دیگر درون سالن اصلی پرورشگاه پیوستند. سالنی دایره ای شکل و بزرگی که در مرکز آن، مبل های نرم و راحت خاکستری رنگی دایره وار قرار داشت. همگی دور آن نشسته بودند و با ملحق شدن intj و estp بحث بینشان آغاز شد. ا esfp گفت: جدا فکر نمیکردم بتونن از پرورشگاه در برن. ا intp یک ابرویش را بالا برد و گفت: نکنه فکر کردی تنهایی اینکارو کردن؟ ا entj حرف او را کامل کرد و گفت: اگه من نبودم قطعا میفهمیدن دارن فرار میکنن. ا infp درحالی که دستانش را درهم گره کرده بود گفت: امیدوارم بتونن سالم برگردن. ا istp بعد از خمیازه ای کوتاه گفت: مگه رفتن تو شهر زامبی ها؟ اون بیرون آدم زندگی میکنه. ا intj گفت: شاید بهتره بگی امیدوارم بقیه رو سالم بزارن. ا istj به جلو خم شد و گفت: ولی یه چیزی رو دقت کردین؟ چرا باید برای پیدا کردن یه پسر و دختر پرورشگاهی انقدر آشفته باشن و این همه آدم بفرستن؟
ا istp گفت: شاید چون تو مغزشون بمب هسته ای جاگذاری کردن. ا infj گفت: چون دوتا از مهره هاشون رو گم کردن. و این یعنی حدس intj و intp درست بوده. ا estj به فکر فرو رفت و گفت: یعنی واقعا این همه سال زندگی اینجا بی دلیل نبوده؟ ا enfj گفت: بچه ها بیاین تا اومدن entp و enfp صبر کنیم. باید ببینیم بیرون از پرورشگاه چه خبر.... با فریاد بلند esfp همه از جا پریدند و به او خیره شدند که با شوقی ساختگی به بالای پله های ورودی سالن نگاه میکرد و درحالی که دستانش را در هوا باز کرده بود گفت: مارگارت عزیزم! دلم برات تنگ شده بود. همگی به سمت ابتدای پله برگشتند. مارگارت، آشپز پرورشگاه که موهای طلایی رنگش همیشه مرتب بسته شده بود، با چشمان درشت عسلی رنگش، متعجب به esfp نگاه کرد و گفت: ولی تو فقط ۳ ساعته که من رو ندیدی. ا esfp از جایش بلند شد و به سمت او دوید و گفت: ۳ ساعت کمه؟ هنگامی که جلویش ایستاد، دستانش را قلاب کرد و گفت: میخوای کمکت کنم؟ مارگارت بلافاصله گفت: اوه نه عزیزم! سری پیش که داشتی کمکم میکردی به آشپز بودنم شک کردم.زنگ اعلام نهار خراب شده برای همین خودم اومدم تا بهتون خبر بدم نهار حاضره. همه هستن؟
ا esfp نگاهی به پشت سرش کرد و با وارسی جمع گفت: اره همه هستن. البته... Entp و enfp نیستن. مارگارت با نگرانی گفت: امیدوارم پیداشون بشه. نهار امروز مورد علاقه اونا بود. با رفتن مارگارت، intp دوباره روی مبل لم داد و گفت: esfp! تلاشت برای پنهان کاری خودش نیاز به پنهان کاری داره. ا esfp برگشت و گفت: خب چه انتظاری داشتین؟ ا esfj از جایش بلند شد و گفت: بحث بسته. من خیلی گشنمه. بقیه نیز از جایشان بلند شدند و کمتر از ۱۰ دقیقه در سالن غذاخوری حاضر شدند. سالنی نسبتا بزرگ که میز بزرگ مستطیل شکل چوبی در مرکز آن قرار داشت. با نشستن هر ۱۴ نفر دور میز، مشغول خوردن شدند. هنوز چند دقیقه ای از شروع خوردنشان نگذشته بود که صدایی از راه روی بیرون سالن غذاخوری توجه شان را جلب کرد. صدای آشنایی از بیرون فریاد میزد: دوستان دیرینه من! قهرمان تون برگشته. ا estj گفت: entp عه. ا enfj متعجب گفت: چقدر سریع پیداشون کردن!
همگی از جایشان بلند شدند و به سمت ورودی سالن رفتند، با باز شدن درب سالن، به راه رو رفتند. در ابتدای راه رو، entp ایستاده بود و تلاش میکرد تا از دست نگهبان پرورشگاه بگریزد. سپس به سمت آنها دوید. Infp با دیدن وضعیت entp هین بلندی کرد و گفت: چرا این شکلی شدی entp؟ ا infp راست میگفت. Entp وضعیت عجیبی پیدا کرده بود. تمام پوست بدنش و صورتش قرمز شده بودند و بخشی از ماهیچه دستانش ورم کرده بودند. ا entp که گویی در دنیای دیگری سیر میکرد گفت: خودمم نمیدونم. بعد خوردن یه نوشیدنی حال بهم زن اینجوری شدم. مردک مریض! فکر کنم گیر یه مردم آزار بدتر از خودم افتادم. ا entp نگاهی به جمع کرد و با دیدن intj و estp به سمتشان رفت. دستانش را روی شانه های آن دو گذاشت و گفت: چطورین بردارای قسم خورده من؟ ا estp با چهره درهمی گفت: هی entp! جدا ترسناک شدی. بیرون رفتن بهت نساخته. ا istp گفت: فکر کنم واقعا اون بیرون زامبی بوده. ا intj نفسی بیرون داد و با نگاه عاقل اندر سفیهی گفت: هنوز ۲ روز مونده تا به سن قانونی برسی. اون وقت رفتی تا خرخره نوشیدی؟
ا istj اخمی کرد و گفت: مگه پدرخوانده نگفته بود مصرف هرنوع الکل برای ما ممنوعه؟ ا entp کلافه گفت: مگه من تا حالا دیدم و اصلا خوردم که بدونم چی بوده؟ اگه میدونستم که بیشتر میخوردم. ا estp خندید و گفت: تنهایی؟ صدای پدرخوانده از دور به گوش رسید. همگی و حتی entp به سمت ابتدای راه رو برگشتند. Entp به پدرخوانده که با چهره ای جدی به سمت او قدم برمیداشت نگاهی کرد و گفت: سلام پدرخوانده! مشتاق دیدار. پدرخوانده درست روبه روی او ایستاد و گفت: برای چی از پرورشگاه بیرون رفتین؟ ا entp که سعی میکرد تعادلش را حفظ کند گفت: پدرخوانده خب ایرادش چیه؟ دنیا بیرون خیلی هم جالبه. - شما قانون پرورشگاه رو زیر پا گذاشتین. باید تنبیه بشین. البته اولش باید وضعتونو سروسامون بدیم. ا entp به نشان اعتراض گفت: ولی ما فقط یه بار رفتیم بیرون. بزارین سومین بار بشه اون وقت. پدرخوانده یک ابرویش را بالا انداخت و گفت: به علاوه آتیش زدن انبار پشت پرورشگاه، دادن سس گوجه فرنگی به سگ نگهبان و البته ترسوندن نگهبانای دم در. همه باهم باعث شد تا تنبیه بشی. شستن ظرفای نهار تا یک هفته با توعه. تنبیه enfp هم باشه وقتی بیدار شد بهش میگم. پدرخوانده این را گفت و از آنجا رفت. Entp با چشمان بیرون زده ای گفت: هی این منصفانه نیست. من از ظرف شستن بدم میاد. پدرخوانــــــــده! ا intj متعجب گفت: enfp کجاست؟ یعنی چی که خوابه؟ ا entp خندید و گفت: خیلی بی جنبه بود. یه قلپ نخورده بیهوش شد. بردنش اتاق درمان. ا infp با نگرانی به سمت اتاق درمان دوید. Entp گفت: هی بهتره نری! اون ترسناک تر از من شده.
[نیمه شب] با قدم هایی آرام به جلو حرکت میکرد. هرازچند گاهی اطرافش را بررسی میکرد تا مطمئن شود که کسی او را نمی بیند. درست هنگامی که به ابتدای راه روی اتاق enfj رسید، صدای دو خدمتکار را از طبقه پایین شنید. - چی؟ امشب؟ آخه چرا؟ + منم نمیدونم. پروفسور خیلی دیر به دیر اینجا میاد. مطمئنم موضوع مهمی پیش اومده. - ممکنه به خاطر فرار کردن entp و enfp باشه؟ + شاید. پروفسور خیلی رو این مسائل حساسه. امیدوارم دوباره پدرخوانده رو عصبانی نکنه. صدای قدم ها نزدیک تر شد و درست هنگامی که intp سر های دو خدمتکار را در ابتدای راه پله ی پایین دید، به سرعت به سمت اتاق enfj دوید و بدون در زدن آن را باز کرد و وارد شد.
پارت دوم منتشر شد
چقدر جذاب بود رفیق ادامه بده:)
چقدر جذاب و خلاقانه موفق باشی بانو
ممنون
همچنین منی که تا ته نوشیدم و فقط مثل انار سرخ شدم:
واییی خیلیی دوس دارم بخونمش ولی کلاسا نمیزارنن
حتما تو تایم خالی میخونمش معلومه رمان فوق العاده ای میشههه
ممنونم✨
منتطر ادامهههههههه⊂(^(工)^)⊃
عالیی بودد ✨
منتظر پارت بعد هستم 👌🏻
ممنون✨
چقدر اون جمله من بودم بحث بسه گشنمه
خب ظاهرن یکی قراره این وسط خیانت کنه
من جاسوس بازی دراوردم لحظه اخر چرا
جاسوسی ها ادامه دارد