دروددددد! امروز میخوام اولین روزایی که اومده بودم تو تستچی رو براتون تعریف کنمممم!!
* گوینده تعریف میکند*سینامورول به مدت زیادی روح بود. او همیشه دوست داشت عضو بشود ولی او ایمیل درست و حسابیای برای خودش نداشت.... بعد از مدتها او بلاخره برای اینکه به جاهای دیگر بتواند برود با کمک خواهرش یک ایمیل برای خود ساخت....
بعد از اینکه ایمیلاش را ساخت مدتی نیز در تستچی روح ماند... ولی حسی که به او میگفت باید عضو شود هی بیشتر میشد... روزی از روزگاران سینامورول تصمیم گرفت که در تستچی عضو شود....
ناگفته نماند که او با هزاران بدبختی وارد شد... چون گوشی اش مال پدرش بود او در اول که موفق شد عضو شود با ایمیل پدرش شد ولی او نمیخواست ولی نمیدانست چطور باید وارد میشد... بعد از مدت هااااا او بلاخره توانست با ایمیل خود وارد شود...
سینامورول که از عضو شدنش از خوشحالی بال در آورده بود و شادی میکرد تصمیم گرفت اولین پستش را( بازی های خوب آفلاین) بسازد. او با تجربه خود این پست را ساخت... کمی بعد از عضو شدنش او در پست ها کلمهی "بلاگ" و "بلاگیون" را میدید.
او بسیار کنجکاو شده بود و روزی تصمیم گرفت از کاربری که پست بلاگیون گذاشته بود سوالش را بپرسد. ناگفته نماند که او انگار قبلا وارد بلاگ شده بود چون زنگوله اش علامت داشت ولی چیزی نفهمیده بود. برگردیم به ادامه. آن کاربر مهربان به او گفت که بلاگ کجاست و او را راهنمایی کرد...
سینامورول که بسیار خوشحال شده بود تشکر کرد و به بلاگ رفت... او دیگر یادش نمی آید که در اول چه نوشته بود و اولین کاربری که دنبالش کرده بود و به او پاسخ داده بود😅😅😅 پس آن بخش را نمیگوییم. به هر حال که سینامورول وارد شد و بر خلاف انتظارش همه با او مهربان بودند!! بله مهربان بودند!
او انتظار داشت که باید مدتی فعالیت کند تا توجه بلاگیون را به خودش جلب کند ولی وقتی او وارد شد همه با او خوب رفتار کردند و بعضی کاربران مهربان به او توصیه هایی کردند که به او خیلی کمک کرد.... سینامورول بسیار خوشنود بود و خیلی هیجان داشت. او بلاگیون را خیلی دوست داشته بود و دلش میخواست همیشه با آنها حرف بزند....
بعد از مدتی او موفق شد برای اولین بار اوپی و حنا را ببیند.... و کلی اتفاق خوب برای او افتاد. تا که امروز که او بسیار خوشحال است که در تستچی اکانت دارد...
راستب نیکارا تو ادیت زدنم هم خیلییییی کمکم کرده ازش ممنونم
من می ترسیدم عضو شم بعد مامان و بابام بفهمن 😖 منم روح بودم ولی تقریبا 9 ماه پیش رفتم داخل کامپیوتر با هر بدبختی بود ایمیل که باهاش تو کامپیوتر بودم رو عضو کردم ( ایمیل کامپیوتر با مال بابام یکیه ولی خدا رو شکر نفهمیده )
منم همینطور
نمیخوام بفهمن
منم به دلیل یوتیوب یه ایمیل گیر آوردم با کمک خواهرم بعد اومدم اینجا
من نمی خواستم خواهرم هم بفهمه چون همه چیز رو به مامان و بابام میگه ( ولی خب هی میاد اینجا و می فهمه که یه بار هم قبل جن.گ منو لو داد 💔😔
عجب عجب😮 مامان بابات چی گفتن؟
خب خواهرم گفت که من با یکی چت می کنم ( یکی از کاربر ها ) بعد مامان و بابام کلی بهم حرف زدن و اینا و منم الکی یه داستانی سر هم کردم که ای کاش نمی کردم که یکی اذیتم کرده و من بلدم از خودم مراقبت کنم و بلاکش کردم ( تا مامانم فکر کنه بلدم چی کار کنم ) و بعدش جنگ شد و اینا و الان دوباره یواشکی میام اینجا
اوه اوه خدا کمکت باشه
مواظب باش
خواهرم بذاره هیچوقت نمی فهمن
حالا اینو ول کن من یه دوست بنگلادشی مجازی هم دارم ( بعضی وقت ها باهم حرف می زنیم ) خوشبختانه اونو خواهرم نمی دونه ( می دونست که الان زنده نبودم 😔💔)
وای😮
پس مواظب باش×۲
داستان به تستچی اومدنت شبیه داستان منه
اکانت گوگل نجاتم داد وگرنه من ایمیل و رمز عبور نداشتم
آفریییننن بهتتت💕🍬
عشقی🌱
عالی*
خیلی خوشحالم که اومدی به تستچیی
بلاگیون انقدر مهربونن که با هرتازه واردی خوب رفتار میکنن،همین الان اگر یه تازه وارد بیاد مطمئنم انقدر مهربونی که عالی باهاش رفتار کنی
عای بود خسته نباشیی
😊
عه. من چون3 سال روح بودم از اول میدونستم اینا خیلی مهربون و گوگولین.
آخیی نازییی چه خوب شد که اومدییی
😊👈👉💖💖💖
💞💞
بهبه خیلیم عالییی💞
عالییی
نخست؟