
سلام اومذم با پارت 6و قراره خیلی ماجرا های هیجان انگیز بیوفته
از زبان مرینت: پدرم بهم زنگ زد و گفت سلام دختر گلم همین الان استادت اقای شمسی زنگ زد و گفت که باید یه جایی رو برای گذشتن مرحله ی (ام بچه ها یلدم نمیاد ایمش چی بود این کار دکتر ها برای اینکه ی دکتر کامل بشه باید این طرحو بگذرونه و النا استادش گفته این کارو کنه و ی شهر رو انتخاب کنه) این کار انجام بده واین طرح بگذرونه و الان هم مرینت جان تا اخر هفته وقت داره که تصمیم بگیره کجا میخواد بره. منم گفتم ام باشه بابا کاری نداری بابام هم گفت نه دخترم خدافس. الیا بهم زنگ زد و گفت که ما میخوایم بریم بیرون و اگه میخوای بگو من برات آدرس را بفرستم من منم گفتم باشه الیا ممنون توی فکر فرو رفتم به انی فکر که من همیشع کوچولو بودم میخواستم دکتر اطفال بشمـــ اما وقتی بزرگ تر شدم این ارزوم هم تز سرم افتاد اما الان هم یه جورایی هنوز میخوام دکتر اطفال بشم ♥💙💜 فکر رفتن در اومدم که یهو یادم اومد الیا گفت اگه میخوای ادرسو برات بفرستم زنگ بزن زنگ زدم بهش جواب داد گفتم سلام الیا میشه برام ادرسو بفرستی؟ گفت باشه و ادرسو برام فرستاد رفتم اماده بشم رفتم و یه لباس نیم تنه پوشیدم با یه شلوارک لی و رفتم دم در خونه و کیفمو برداشتم و در رفتم (توجه بفرمایید الان ادرینا و مرینت و ادرین تو یه خونه زندگی میکنند و چون که مامان بابای ادرینا خونه نیستن مرینت رفته پیششون و چون که مرینت خونوادش برای بستن قرار داد رفتن یه شهر دیگه و برای مرینت هم چون که اونجا دانشگاش بود نبردن 💜برای همین مرینت چون کیفش تو خونه بود رفت توی خونه کیفشو برداشت اون خونه ادرینا یه کیف دیگه داشت) وقتی رسیدم تقریبا یه ربعی طول کشید تا رسیدم رفتم تو که یهو مارکو دیدم 😥😣 مارک دوست پسر قبلیم بود و من اونو دوست داشتم و معلوم بود اون منو دوست داره اما بخواطر یه اخلاق هایی که داشت ازش جدا شدم. رفتم سلام کردم همین که مارکو دیدم یادم اومد اخربن باری که دیدمش نزدیک ۶ سال پیش بود موقعی که داشتم ازش جدا میشدم بود 😔 رفتم اونجا نشستم بالای تخت نشستم که الیا گفت خوب مارک واسه چی اینجا اومدی مارو دعوت کردی مارکم گفت خوب راستش من برای این شمارو دعوت کردم که نامزد جدیدمو معرفی کنم اصلا جا نخوردم چون اون تاحالا بعد من خیلی نامزد داشت ولی هر کدومشون سر یه هفته میرفتن و منم میدونستم اونا هم فهمیدن که با اون اخلاقش نمیتونن با اون زندگی کنن گفت الان نامزدم میاد از کسی که اومد تو جا خوردم اون شوگا بود شوگا کره ای بود اما قبلا دوست من بود اما النا خیلی کم باهم ارتباط داریم مارک گفت سلام عشقم بیا بشین اون ماذکس فکر کرده من با. این که با دوستم رابطه داره ناراحتم اما نه من چون دیگه حسی به مارک ندارم حرس نمیخورم😎😏 وقتی که اومد همه تبریک گفتن منم با احساس خیلی صمیمی تبریک گفتم که فکر کنم هم مارک هم شوگا تعجب کردن.
الیا پرسید خوب مرینت کجا میخوای طرحتو بگذرونی؟(راستی مارک مثل مرینت اطفال میخونه و همسن مرینت.) شوگا گفت حتما مرینت جان جایی رو انتخاب میکنن که همه تعجب کنن😏😐 (بچه ها همه توی رمان من از ۱۵ سالگی میرن دانشگاه و النا انگاری ابنا و دانشگاشون. تموم شده) از عصبانیت سرخ شدم 😡😠
الیا پرسید خوب مرینت کجا میخوای طرحتو بگذرونی؟(راستی مارک مثل مرینت اطفال میخونه و همسن مرینت.) شوگا گفت حتما مرینت جان جایی رو انتخاب میکنن که همه تعجب کنن😏😐 (بچه ها همه توی رمان من از ۱۵ سالگی میرن دانشگاه و النا انگاری ابنا و دانشگاشون. تموم شده) از عصبانیت سرخ شدم 😡😠
سریع بلندشدم و با همه خداحافظی کردم و اومدم برم سمت دستشویی نا یه ابی به صورتم بزنم و برم که یهو یکی مچمو گرفت. اون مارک بود دستمو از دستش کشیدم بیرون گفت چرا ترکم کردی گفتم چون اخلاقامون باهم نمی ساخت اگه میشه از جلوی در برو کنار😡😠گفت نچ نچ نچ منم که عصبانی شده بودم دستشو گرفتم و مچشو پیچوندم و یه لگد زدم نو شکممه اخش بلند شد گفتم میخواستی با من لجبازی نکنی و دستامو به هم مالیدم 😏😎
بچه ها من یادم نمیاد کجا بودبم پس از اون جایی که مرینت اون روستا رو تو اینرنت میبینه شروع میکنیم. وقتی اون روستا رو دیدم برام جالب شوذ رفتم توش نوشته بود که تاحالا کسی زن های این روستا رو ندیده و این روستا اصلا تکنولوژینداره! (بچه ها این روستا واقعا توی ایران هست) ایم اون روستا ایستا بود. یکم فکرش کردم یه گرفتم بیام و اونجا درمانگاه رو بزنم! رفتم رو تختم و گوشیمو گزاشتم اون ور روی عسلی و خوابیدم 💜
خوب عزیزانم ممنونم که تا اینجا هم راهی کردین میدونم کم بود امید وارم که خوشتون اومده باشه و پارت بعد خیلی هیجانی هست💜بیاین صفحه بعد چالش داریم.
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
سلام😅
پارت اول داستان ادرینتیم منتشر شد لطفا بخونش و نظر بده😘
حتما خوندنم
خیلی خیلی عالی بود💖
لایک کردم:لایک
ممنونم♥