پارت پنجم گایز 💜👀
💜 𝑝𝑎𝑟𝑡 ⁵ 💜
از زبان جونا : هعی داشت شک میکرد خدایا مرسی که نجاتم دادی... برم یه سر اتاق یونا یکم باهاش حرف بزنم با آسانسور اومدم بالا و رفتم پیش یونا در و اتاق و باز کردم و دیدم یونا سر جاش نیست دویدم و رفتم پیش پرستار ببخشید بیمار تخت ۱۹۴ کجاس ؟ کیم یونا؟ پرستار : اون تو اتاق عمله جونا : چی ...چ..چی تو اتاق عمل چرا..اون که حالش خوب بود؟؟؟ پرستار : وقتی شما نبودید دکترجئون دوید و اومد بالا سرش دید که یهو شروع کرد به خون بالا اوردن و بردنش اتاق عمل جونا : ب..ا ..باشه ممنون پرستار : خداشفاش بده *بعد از رفتن پرستار جونا افتاد زمین و شروع کرد به گریه کردن ...همش تقصیر منه اگر من برق اسانسور و قطع نمیکردم الان اینطوری نمیشد (با گریه) *همون لحظه جیمین بهش زنگ زد (جونا +) ، (جیمین -) - الو جونا + چی ..چیشده؟ - گریه کردی ؟! + اره میگم چی شده؟! - حال یونا بهتره میدونی که سالم میخوامش + نه رفته اتاق عمل - چی برای چی مگه نگفتی حالش خوبه(با داد) +( دوباره شروع کرد به گریه ) حالش خوب بود بهم گفتن شروع کرده به خون بالا اوردن و بعدش بردنش اتاق عمل - خوب گوش کن جونا اگر سالم از اتاق نیاد بیرون هرگز پدر و مادرت و نمیبینی *گوشی رو قطع کرد و به گریه هاش ادامه داد (گایز ام جیمین پدر و مادر جونا رو گرفته و جونا راستشو به یونا گفته ولی وقتی پیدا شدن جیمین اونا رو دزدیده و ببخشید اگر تو پارتای قبل اشتباهی گفتم دوستش)
اونقدر گریه که گریه کرد که خوابش برد .. وقتی بیدار شد فهمید که یونا از اتاق عمل در اومده و دوید سمت اتاقش.. جونا + : حالت خوبهه؟ یونا - : اره خوبم چرا انقدر نگرانی + : ترسیدم از دست بدمت - : نه من به این زودیا نمیمیرم + : *کلی بغلش کرد و بوسش کرد - : من خیلی خسته ام خوابم میاد میشه بری بیرون ؟ + : اره حتما خوب استراحت کن - : 👋🏼👋🏼
یک هفته بعد : بالاخره یونا از بیمارستان مرخص شد .. بعد از اینکه مرخص شد با جونا رفتن و یه خونه کرایه کردن که سه واحد داشت واحد طبقه پایین برای یه دکتر و دوستش بود و طبقه دو برای جونا و دوستش طبقه سوم واسه یه شخص ناشناس بود که بونا همیشه فکر میکرد اون شخص خلافکاره و جونا همش انکار میکرد حالا وقتش بود اونا برن یه فروشگاه تا وسایل اون خونه رو بخرن : یونا : میگم جونی (جونا) این مبلا رنگشون خیلی خوبه جونا : نه مدلش خوب نیست یونا : چرا همین رو میگیریم جونا : نههههههههههههههه یونا : خب اصلا انتخاب مبلا با من فرش با تو جونا : باوش یونا : امروز باید مغازه لباس فروشی و قنادی هم بریم یکم کیک بگیریم جونا : کیک برای چی یونا : که بخوریم جونا : باید مغازه هم بریم که تنقلات و وسایل بخریم😑 یونا : و شما با اون وسایل اشپزی کنی جونا : یه چیزی فعلا باید از بیرون بخریم یونا : جدیدا خیلی از زیرکار در میری ها جونا : 🥺
از زبان یونا : *وسایلو سفارش دادیم و بهمون گفتن ساعت ۷ شب وسیله ها میاد .. * رفتیم مغازه لباس فروشی خیلی لباس های رنگی و قشنگی داشت منی که همیشه دارک میپوشم الان میخوام لباس رنگی بخرم یونا : هی جونا اون لباس سفیده رو جونا : ارهههه خیلی قشنگه چرا نمیری بپوشیش ؟؛ یونا : واقعا برم ؟ جونا : اره برو منتظرت میمونم یونا : باشه پس .... .... .... یونا:ببخشید خانم این لباسه رو میتونم پرو کنم ؟ کارمند اونجا : بله بفرمایید اتاق پرو اونجاست یونا : باشه ممنون *رفتم و لباس و پوشیدم یه لباس سفید بود با شلوارکش و روش نوشته های انگلیسی داشت لباسو پوشیدم و خودمو تو اینه نگاه کردم موهامو باز کردم و یه عکس سلفی از خودم گرفتم خیلی خوشگل شده بودم بعدش جونا رو صدا کردم (عکسشو تو صفحه بعد میبینید)
یونا : خب چطوره ؟! جونا : ..... یونا : جونا؟ جونا :... یونا : میدونستم زشته اصلا نمیخوامش جونا : این واقعا قشنگه خیلی بهت میادددددددد یونا : چی جدی میگی ؟ واقعا بهم میاد؟ جونا : اره دختر همینو بخر یونا : باشه پس جیغغغ ..... بفرمایید خانم من این لباس رو میخرم کارمند اونجا : مطمئنم که خیلی بهتون میاد یونا : ممنون *لباسو خریدم و رفتیم بیرون یونا : جونا تو هیچی نمیخری؟ جونا : نه من لباس زیاد دارم یونا : اوکی هر طور راحتی ... دوساعت پیاده روی کردن بعد : یونا : اخ بالاخره رسیدیم جونا : خب برو هر چی میخوای بخری بخر یونا : تو ام بیا دستم درد گرفت اونقدر اینا رو با خودم حمل کردم جونا : اووووف باشه بابا اه
وارد فروشگاه مواد غذایی شدیم : یونا : *یه چرخ برداشتم و راه افتادم جونا : مگه چه قدر میخواهیم خرید کنیم که با خودت چرخ برداشتی؟ یونا : اون همه برای خونه باید خرید کنیما جونا : آها راست میگی *شروع کردیم به خرید کردن یونا : جونا تو ردیف اون ور رو چک کن چیزی دیدی مورد نیاز بود بر دار کنم ردیف لبنیات رو اگر بخواهیم دوتایی برسم و بیایم دو سال طول می کشه تا خرید کنیم جونا : راست میگی چرا به فکر خودم نرسید یونا : چون عقل نداری جونا : 😐 یونا : خب برو دیگه میبینمت جونا : اوکی یه چرخ بردارم میرم
از زبان یونا : رفتم سر ردیف لبنیات و اینا و یه چندتا وسیله برداشتم .. داشتم به این فکر میکردم که خوردم به یکی .. یونا(+) : ب.بخشید اصلا حواسم نبود ... د..دکتر جوون جونگ کوک(~): سلام یونا شب خوبی + : ممنون شما خوبید ~ : با من رسمی حرف نزن یونا شی + : باشه🙂 ~ : اینجا چیکار میکنی؟ + : خریدم میکنیم با جونا ~ : هنوز باهاش در ارتباطی + : 😔آره ~ : فک کردم بهش گفتی + : نمیتونم اون تنها کسیه که دارم ~ : هعی
خب به پایان امد این پارت 😺 اتفاقات همچنان باقیست😂. نظر بدید لطفا 💓💓
بوس بهت بابای🍉
نتیجه 1
چالش : 🥰🌺✨ •فالو میکنی؟
نتیجه 2
چالش : 🥰🌺✨ •فالو میکنی؟
نتیجه 3
چالش : 🥰🌺✨ •فالو میکنی؟
نتیجه 4
چالش : 🥰🌺✨ •فالو میکنی؟
عاااااااالیییییی بووووووووووووووووود😝😝😝😍😍😍😍😍😍😍💞💞💞💞