درووود دوستان! به پست جدید جولیا خوش اومدید! این پست اتفاقاتی هست که دیروز پنجشنبه افتاده و الان که فرصت پیدا کردم نشستم تا بنویسمش! بریم که پست رو ببینیمم
خب خببببب اول از همه صبح حدودای ساعت ۹ از خواب بیدار شدم ( اولین بارمه زود بیدار میش_) بعدا بلند شدم و صبحانه رو نوش جان کردم👀 بعد از اون اول از همه نشستم انولا هولمز رو دیدم که متاسفانه سایت وسطای دیدن ارور داد و دیگه بالا نیاورد😍 یه خورده کانتر بازی کردم و بعدش هم تو روبلاکس یه خورده سرمو گرم کردم و یه چند تا پست ادیت زدم ( که حوصلم نمی کشه بارگزاری کنم_) و پس از آن به ایبیس پینت اینکه پناه بردم و یکی از آرت های فوق سمی نیمه تموم رو به اتمام رسوندم_
بعد از اون دیگه از بی هدف تو گوشی چرخیدن خسته شدم ، پس به لپ تاپم پناه بردم و شروع کردم به مانهوا خوندن😂💔 یک دفعه با فریاد مادر گرامی که : اون گوشی ... رو بزار کنار به خودم اومدم و بلند شدم تا یه کاری کنم. به سمت قفسه کتاب هام رفتم اما کتابی پیدا نکردم که نا تموم باشه. پس بالاجبار به دوخت و دوز مشغول شدم و منجوق دوزی ای که واسه مدرسه نیمه کاره مونده بود رو تموم کردم_ "اصلا هم کج نیس_😂💔" پی نوشت) به دلیل استعداد فراوانی که دارم انقدر ناقص شده حالا زیاد مهم نیس_😂💔
ساعت نزدیکای ۲ و نیم بود که بابام صدامون زد که بریم بیرون. نهارمون رو برداشتیم و آماده شدیم که بریم. بی هدف تو خیابونای شهر می چرخیدیم و یه خورده هم خرید کردیم که بابام گفت بزنم تو گوگل ببینم تهران چه جاهای دیدنی ای داره که ساعت ۴ بعد از ظهر تو اوج گرما بلند شیم بریم اونجا💔 زدیم گوگل و اولین جایی که اسمش برامون جالب اومد دشت هویج بود.زدیم نشان و راه افتادیم به سمت دشت هویج🙏 وسطای راه بودیم که دیدیم کنار جاده ۳ تا اسب هستش. دوتاشون نر بودن و یکی ماده. که اسب مانده مادر اون دو تا اسب ناز بود.
اسب ماده که صاحبش می گفت اسمش اسطوره است اصلا نمیزاشت دوروبرش بریم. چند تا پسر هم اونجا بودن و خواستن به طرز وحشیانه ای سوارش بشن که این اسب عزیز یه لگد مهمونش کرد و باعث شد اصلا کنارش نریم💔🙏اسبای دیگه چون بچه بودن کاری نداشتن ولی با این وجود من فوبیای اسب دارم_ مامانم هر ثانیه جیغ میزد که ستایش نرو جلو خطرناکه و خودش اصلا جلد نیومد و تو ماشین نشسته بود ، من داشتم از ترس سکته می کردم و بابام هم میگفت که ستایش برو کنار اسب وایستا که ازت یه عکس بگیرم. در نهایت با ۵ قدم فاصله از اسب نر جلوش ایستادم و اسبه هم انگار فهمیده بود من دارم میترسم پس هر ثانیه یه لگد پشت سرم میزد😍💔 در نهایت زنده از اونجا خارج شدیم و به سمت دشت هویج راهی شدیم
خلاصه از روستای افجه رد شدیم و رفتیم بالا که یک دفعه ماشینمون خاموش شد. هر چقدر استارت زدیم روشن نشد که نشد. چون تو روستا بودیم چند نفری دورو برمون بودن و ماشین رو هل دادن و بعد یک ساعت تلاش بی وقفه ماشین روشن شد...
یک سری عکس از نمای بالا
ما نسبت به خاموش شدن ماشین دلسرد نشدیم. راه رو به بالا ادامه دادیم و رسیدیم به یه آبشار که فکر کنم بهش می گفتن آبشار پسچویک. راستش از عکسایی که دیده بودیم واقعا آب کمتری داشت ولی واقعا خنک بود.
مقداری عکس از آبشار
وقتی از آبشار برگشتیم دیدیم ای داد بیداد جریمه مون کردن و با هزار خودهش و التماس جلوی جریمه رو گرفتیم. یکم جلوتر میرسیدبم به دشت هویج اما از ترس اینکه دوباره پاشین خاموش بشه و راه برگشتی نداشته باشیم به مقصد نرسیده برگشتیم به خونه
عالی بود🥲🙏
مچکرمم
وای یخیلیی باحالل بوددد
مرسیییییییی
دنبالم کن پیوی کارت دارم🎀🫠
چشم
اسطوره یه اسطوره اس
دقیقاا🛐
روز جالبی بودبرنامه که باهاش نقاشی کشیدی چیه؟؟
ابیس پینت ایکس