داستان عشقی همراه با تهدید زاده تردید
از نگاه ابرار:امروز رفته بودم استودیو که نقش گل رو در سریال زندگی اجرا کنم راستی اسم من ابرار هستم بازیگر ترکی.خلاصه به استودیو رسیدم کنجکاو بودم که همبازیم کیه.نشستم و برگه های لازم رو امضا کردم و یهو دیدم که علی(کارگردان فیلم)گفت:خوش اومدی میرات. وقتی سرمو برگردوندم دیدم واااای اون میرات .امابه روی خودم نیوردم که تعجب کردم با احترام احوال پرسی کردم . از نگاه میرات:وقتی ابرار رو دیدم تعجب کردم اما به روی خودم نیوردم وقتی برگه های لازم رو امضا کردم وقتش بود که ایفای نقش کنم در قسمت اول من باید با ابرار تند رفتار میکردم(بخشی از فیلم)
مجبور بودم این کارو انجام بدم اما خندم میگرفت.از نگاه ابرار:تا به حال با کسی انقدر راحت نبودم....................شب شد و میرات منو به خونه رساند ازش تشکر کردم و تعارف کردم که به خونم بیاد راستی من ترکی نیست من ایرانیم اما فرصتی برام پیش اومد که به ترکیه بیام......میرات قبول نکرد و گفت که قراره با دوستم برم بیرون منم اصرار نکردم.......
میرات رفت و منم درو خونه ام رو باز کردم من با مادرم زندگی میکنم پدرم و خانوادم در ایران زندگی میکنن.مامانم پرسید که امروز چطور بود؟همبازیت کی بود؟گفت اره خوب بود میرات بود میرات بولات مادرم گفت واقعا؟?گفتم اره. لباسام رو عوض کردم . و روی تختم دراز کشیدم راستی من ۲۶ سالمه ......
از نگاه میرات:موبایلم زنگ خورد سرکان زنگ میزد جواب دادم سرکان گفت کجایی؟ اِدا،من،ایرَم و امیر منتظرتیم. بهشون گفتم معذرت میخوام ابرار اِجه (اجه:فامیل ابرار) رو رسوندم سرکان با تعجب گفت ابرار؟? گفتم اره گفت با ابرار چیکار داری؟?گفتم همبازی منه در سریال زندگی .گفت اها?گفتم تو راهم دارم میای خداحافظ ✋رسیدم خونه سرکان. درو زدم سرکان درو باز کرد و گفت :بالاخره اومدی .گفتم اره اومد?
وارد شدم به همه سلام کردم و به خدمتکار گفتم برام اب پرتقال بیاره?ادا و ایرم گفتن شیطون شنیدم در یکی از سریال ها شرکت کردی خندیدم و گفتم اره گفتن حالا خ شکل خانم کی؟گفتم ابرار اجه گفتن واقعا پرسیدم که چرا تعجب کردی گفتن تا اونجایی که ابرار رو میشناسم دختر خیلی خوشکلیه. با خجالت گفتم اره خداییش خیلی خوشکله.?
ساعت ۱۱ شب بود برگشتم خونه........
بعد از گذشت یک هفته ........ساعت ۸ صبح?
از نگاه ابرار:ساعت ۸ صبح بود که بیدار شده بودم و دیدم آسلی(خدمتکار خونه ابرار)صبحانه را اماده کردم و مادرم منتظر من بوده. نشستم و صبحانمو خوردم وقتی ساعت رو دیدم ساعت ۸ و نیم بود من باید ساعت ۹ ربع کم استودیو باشم .به استودیو رفتم اما میرات رو ندیدم از نگاه میرات:بیدار شدم و دیدم ساعت ۹ ربع کمه?گفتم ای وای دیرم شده بدون صبحانه رفتم اما در راه دونات خوردم.ساعت ۱۰ شده بود که به استودیو رسیدیم گفت واقعا معدرت میخوام خوابم برد.علی گفت مشکلی نداره خب بریم که قسمت ۸ سریال زندگی رو فیلمبرداری کنیم نمایشنامه رو خوندم در این قسمت من باید گل(ابرار)رو میبوسیدم?خشکم زد.اما مجبور بودم. از نگاه ابرار :واااای?باید محمت(میرات)رو ببوسم نمیتونم این کارو کنم?اما مجبورم..........
......۱۰ دقیقه بعد......از نگاه میرات :وای زمانش رسید .......من به گل(ابرار )نزدیک شدم اونم نزدیک شد...........من باید اونو میبوسیدم?خب علی نمیتونست کاری کنه که گل(ابرار)منو ببوسه?♂️.............من.........گل(ابرار )..........رو..........بوسیدم??.........اما.......
دوستای عزیز ?من همیشه در جاهای حساس کات میکنم ?که هیجان بیشتری داشته باشه ?اما من (انچه خواهید دید) می زارم.?...............میرات: چرا وقتی ابرار رو بوسیدم حس عجیبی داشتم اولین بارم هم نیست که یکیو ببوسم.?................ابرار: وای ادا میرات منو بوسید.?............بهار(دختر عموی میرات):مامان من میرات رو دوست دارم?..................اسرا(خواهر میرات):داداش من سرکان رو دوست دارم.?................میرات:ول کن بابا یه چیزی میگی سرکان?تو داری میگی برو به ابرار بگو دوست دارم ?الان قسمت ۸ این سریال هستش دختره تعجب میکنه?................سرکان: ما برادریم بگو چی شده..?.............میرات:سرکان من----ابرار دوست دارم???
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
خیلی تست قشنگ بود ولی باید امتیازی میبود